چـــِـل چُو

 

مارو یادتون نره ها ... سر سفره سحری یا افطاری ، نه به خاطر شکم ، نه بابا به خاطر دل پاکی که اون موقع داری ، جون هرچی مرده ، مارو هم دعا کن ... ایول دم شما گرم

بازم به مرام همشهری ... تابعد خیلی مواظب خودتون باشین ...یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 8:38  توسط مهدی حاجی زکی   | 

 

شبی را تا سحر من سوختم ، از دیده باریدم ، دعا کردم

دلم را با گلاب اشک ،شستم بی ریا کردم

نگاهم را که سرشار از نگاه هرز دزدان بود

به نور عشق ، جان دادم ، به جانان اقتدا کردم

گره های اسارت را که کور از ظلمت شب بود

به لطف اتصال حق به تیغ توبه وا کردم

دلم درگیر ظلمت بود و دنیایم چراغانی ،

ز دنیا چشم پوشیدم دلم را باصفا کردم

تمام عمر کارم بود تحقیر خداجویان

ز شرم کار خود آن شب ، به آنها اتکا کردم

و می دانستم و این را برای هر که می گفتم

نهیبم می زد و می گفت : بد کردم ، خطا کردم

طریق عمر طولانی به دنیا ، بی وفایی بود

ز دنیا دست شستم تا دلم را با وفا کردم

سبب از اتصال من ، به این دنیای وانفسا

ضمیر تار باطن بود ، آن را هم رها کردم

همان شب در میان خود به دنبال خودم گشتم

ضمیر روشن گم گشته خود را صدا کردم

به جرم سالها دوری ، ز اولاد  بنی هاشم

میان بچه های شیعه ی مولا ، نشستم ادعا کردم

به امیدی که خاک کوچه های غربتش گردم

تمام هستی ام را نذر پابوس رضا کردم

مهدی حاجی زکی

هشتم شهریور هشتاد و هفت شمسی

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 14:28  توسط مهدی حاجی زکی   |