چـــِـل چُو

با درود فراوان ...

بچه که بودم خیال میکردم اسم مادر بزرگم منصور است؛ بعد ها اسمش عوض شد و پدر بزرگ اسم من را روی او گذاشت؛ برایم جالب بود که مادر بزرگم اول اسم پدرم را یدک می کشید و بعد هم اسم من را !!

در همسایگی ما آقایی ساکن بود که همسرش را منزل صدا میکرد یک روز آمد درب خانه ما و  گفت منزل ما اینجاست؟ من هم تعجب کردم گفتم نکند تَوهم زده باشد گفتم منزل شما که اینجا نیست اون در آبیه است :)

بعد فهمیدم منظورش همسر مکرمه بوده 

چند وقت پیش رفته بودیم تهران منزل یکی از اقوام پسر بزرگشون که تازه ازدواج کرده بود همسرش رو "جوجو" صدا میکرد !! اول خیال کردم منظورش جوجه ی واقعیه (جوجه خروس یا جوجه اردک) اما بعد که دیدم هر موقع میگه جوجو زنش می گه جانم عزیزم! فهمیدم اسم زنش جوجوئه شایدم جوجو صداش میکرد حقیقتش چون زیاد تو فاز فضولی نیستم کنجکاوی هم نکردم ...

با تعدادی از دوستان متاهل درو هم جمع شده بودیم و بحث کشید به اینکه اسم همسران محترم رو تو گوشیمون چی سیو کردیم؟!!

همه گوشیاشونو گذاشتند وسط و قرار شد دونه دونه بخونیم 

اسامی جالبی بود  که چندتاش به شرح زیر تقدیم حضور انورتون می شه:

نمکـــی ؛ عشـــقم ؛ جیگــــرم؛ زندگـــی ؛ غــُـلام؛ 

همه ی اینا رو گفتم تا یه مقایسه ی میدانی بکنم زمان قدیم رو با حالا 

البته جد مادریم یادمه همسرش رو زیبا صدا میکرد و این همیشه برای من جای تعجب داشت چون در یک محدوده زمانی سطح تفکر خانواده ها با هم انقدر فرق داشت در هر حال توی اون زمان و موقعیت اکثر خانواده ها از گفتن اسم واقعی همسرشون امتناع میکردند و اکثرا" هم اسم پسر بزرگ خونواده رو بجای اسم واقعی استفاده می کردند 

همون سالها ابوی بزرگم منزلی نو ساخت؛ وسط سالن خونه یه دیوار دو متری طراحی کرده بود که فقط فضای سالن رو گرفته بود و در ظاهر هیچ استفاده ای نداشت 

وقتی عمو جان از وجود این دیوار گلایه کرد؛ پدر بزرگ گفت: شما حالیدون نی  این دیوارم بخچه این بساختی که اگر نامحرم بومه  مین کیه؛  مِیدی بشو پشتژ قام گنو !!! 

 فکر می کنم این طریقه ی صدا کردن ناموس دوره های مختلفی داشته که هر کدام به سبب تفکر و تعصبات روز؛ بروز می کرده  اما نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی ... 

والله چار روز دیگه می ترسیم ملت زنشون رو جی جی و نی نی و سی سی هم صدا کنند 

راستی شما کدوم رو می پسندید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:54  توسط مهدی حاجی زکی   | 


یه پدر زن خر پولم نداریم بیاد بگه پسرم واسه چی خودتو علاف این شهر کوچیک کردی؟ چقد بهت گفتم دفتر ِ فرانکفورت رو که افتتاح کردیم بیا برو یه مدت اونجا اگه سختت بود برو دفتر پاریس!!
منم بگم نه پدر جون من با ماهی 400هزار تومن دارم شاهونه زندگی میکنم وطنم رو هم با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم 
اونم بگه : خاک تو سرت که جون به جونت کنند بچه خونساری !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:44  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

چند روز پیش صبح اول وقت که اومدم سرکار متوجه شدم که برق نداریم!! چیز عجیبی نبود چون روز قبلش هم برق نداشتیم!

به خیال اینکه امروز هم مثل دیروز قطعی برق داریم رفتم دنبال رتق و فتق امور در ادارات محترم و بانکهای محترم تر ! نزدیک ظهر برگشتم شرکت که فهمیدم ای دل غافل نگو سیمای برق نزدیک شرکتمون توسط دزدان محترم شب گذشته به سرقت رفته !!

از قرار وقتی بچه ها می بینند برق نیومد تماس می گیرن اداره برق و اداره برق هم برای تست به محل سرقت می یاد و متوجه می شن که بله ...گویا جا تره و بچه ای در کار نیست 

جالبه که ماموران محترم طلبکار می شن که : مگه نگهبان ندارید؟!!

دوستان ما هم عرض می کنند که نگهبان داریم ولی نمی دونستیم باید نگهبانی سیمای برق خارج از محوطه شرکت رو هم بده!!

الغرض با تنی چند از همکاران اعزام شدیم به محل اداره برق و اجازه ملاقات حضوری با رییس محترم اداره برق رو گرفتیم 

ایشون هم با کمال آرامش فرمودند سیم نداریم و باید رایزنی کنیم تا از استان برامون سیم بفرستند!! تازه اگه باشه و بازم اگه همه چی ردیف باشه تا آخر هفته برق دارتون می کنیم!!

ما هم که تا حالا با هیچ رییس اداره ای هم صحبت نشده بودیم بلا نسبت عین شاسگولا گفتیم خدا خیرتون بده خدابچه هاتونو براتون نگه داره خدا کنه دست به خاکستر می برید طلا بشه ممنون که انقدر به فکر ما هستید اگه زحمتی نیست  همچین که زیاد بهتون فشار نیاد و اذیت نشید یه تلاشی بکنید  بلکه کار ما رو زودتر حل کنید ما هر ثانیه که برق نداشته باشیم ده هزار تومن ضرر می دیم !!

از اونجا اومدیم بیرون یه بابایی گفت مرد مومن اگه بجای شرکت شما یه مرغداری بود یا سرد خونه به همین سادگی بی خیالا می شدی و قربون صدقه مسئولین می رفتی؟

مام دیدیم بابا انگار بد نمی گه بنده خدا 

حالا اگه ما مرغ بودیم یا گوشت یخی بیشتر از اینا تلاش نمی کردند یعنی؟!!

خلاصه شب اول که بی خیال شدیم رفتیم بیستا هزاری دادیم چراغ اضطراری گرفتیم واسه نگهبانمون تازه ترس افتاده بود تو جونش که من امشب اینجا نمی خوابم!! از کجا معلوم امشب نیان سیمای برق روبرو رو ببرن!!؟

انقد زنگ زدیم این ور اون ور تا بلکه موتور برق گیر بیاریم نشد که نشد 

فردا ظهرش بچه های اداره برق که اکثرا" رفقای خودمونن مردونگی کردند و تا ساعت هفت شب برقمون وصل شد ...

جا داره از همشون تشکر کنم و دست یکایکشون رو ببوسم کار یه هفته ای مسئولینمون رو دو روزه حل کردند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:10  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

می گند کسی که یه خر نداره اندازه یک خر هم نمی ارزه !!!

جدا" که راست می گن

باور کنید ما که خرمون نه به خرای مردم می رسه ؛ نه شکل و شمایل خرای مردم رو داره و نه اونقدر وسعمون می رسه که خر بهتری بخریم ولی خداییش خر خوبیه!!

از اون خرا هم نیست که اگه بهش علف ملف ندیم لام تا کام حرف نرنه و عین خر کار بکنه! خر با فرهنگیه !!

کلا" نسل جدید خرای با شعوره که از آی پد و آیفون هم بیشتر می فهمه! 

الان چند ساله خره منه؛ باور کنید تا حالا بدی ازش ندیدم هم خره منه؛ هم خره مردم !!

یعنی ما از اون خونواده هاش نیستیم که خرمون رو به کسی ندیم؛ هر روز  زیر پای یکیه  کلا" خر با صفاییه و به همه حال میده ...

قفل و زنجیر هم نداره؛ پارکینگ مارکینگ هم تا حالا نرفته غروب که می شه در خونه است تا صبح که دوباره میرم سراغش ...

  داشتن یه خر علاوه بر مزیت هایی که داره  یه سری بدی هم داره 

مثلا آدمو تنبل می کنه و از رفت و اومد با وسائط نقلیه عمومی بی بهره 

این که میگم بی بهره؛ بی خود نمیگم  جدا" رفت  آمد با این وسائل نقلیه عالمی داره ... جامعه شناسان مهمی مثل آنتونی گیدنز  تو همین تاکسی ها و اتوبوس ها جامعه شناس شدند ...

الغرض 

چند روزی خرمون مریض شد و افتاد گوشه تعمیر گاه! 

ما هم شدیم بی خر و پی بردیم که اندازه یه خر هم نمی ارزیم !!

سوار تاکسی شدم که یه مسیری رو برم؛ دو تا پیر مرد با حال نشسته بودند و زبونم لال زبونم لال داشتند بحث سیاسی میکردند 

یعنی من اگر یه کاره ای بودم تو تشکیلات خبرگزاری هایی مثل BBC و CNN بلافاصله باهاشون قرار داد می بستم و به عنوان تحلیل گر مسائل خاورمیانه ازشون استفاده میکردم 

خودتون بخونید و قضاوت کنید: 

عامو مگه کشکو اوباما گوژ خورتی حمله کرو،  آمریکا بژژ بیاتی تا هاما نمونواتی گود خوره به ایران حمله کره 

هلا بگی حمله جی کرو بخالد چد کرو ایزن کین خرژ کرمین که نفیمو از کاژ بخورتی ؛ مگه ندی چی شی همه تجیهزات نظامی دارمین 

همین مانورژون که بینابه مین خلیج فارس ایزن بترسایدنده که نواژ ...

آقاجان مگه وچه وازیو ؟ آتیش که روشینه گنو ترو هشک با هم اسیزو !! هاما یه نیشکی آلومون نمکی کرتی مین بونه  داعابکر تا اینا هشک گنو خبری نگنو  مایه آلوا کُپ نگنو این همه زحمت ....

- آقا نگه دار ما همین جا پیاده می شیم ....یعنی ترکیدم از خنده ...  ما این همه کارشناس تحلیل مسائل سیاسی داریم بعد شبکه خبرمون یه دونه تحلیل درست و درمون نشون نداده دلمون خوش باشه  :))

خدا قسمت شما هم کنه ...

 


بعدا" نوشت:

دوستان می بخشند که تایید نظرات و جواب دادن به کامنت ها قدری طولانی شد جریان داره بعدا براتون می نویسم 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:8  توسط مهدی حاجی زکی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

جدیدا" دستگاهای اجرایی در راستای اجرای سیاست های دولت الکترونیک کارهای خارق العاده ای می کنند که عقل جن هم بهش نمی رسه  می گین نه؟ یه سری به سطح شهر بزنید و بَنرهای شرکت مخابراتو یه مرور بکنید؛

فرمودند میخوان گام موثری در صرفه جویی وقت, انرژی و هزینه ها بردارند حالا چطوری؟ عرض می کنم:

در تیترِ این عمل خارق العاده با حروف درشت نوشته شده: حذف قبض تلفن!!

من و امثال من که آدمای زودباوری هستیم و هر روز منتظر معجزه ایم که بالاخره شام تیره سحر می شه و اوضاع گرونی روبراه ؛ در نگاه اول فکر می کنیم؛ بابا دمشون گرم میخوان قبض تلفن رو حذف کنند!!

یعنی مجانی می شه ؟

ادامه داستان رو که می خونی؛ می بینی نه بابا این خبرا نیست ...

تا حالا کم مشکل و دردسر داشتیم حالا اینم بهش اضافه شد! 

همشهریان گرام توجه کنند که از این به بعد، از قبض تلفن خبری نیست 

به جاش باید خودتون زحمت بکشید برید دنبال صورتحساب تلفنتون 

انقدر این مسئولین، آدمای گل و بلبلی هستند که، سه تا راه حل هم جلو پامون گذاشتند یا با 1818 تماس می گیرید یا به سایت مخابرات مراجعه می کنید یا اگه دلتون خواست می رید دفاتر ارتباطی و صورتحسابتون رو پرداخت می کنید ...

اینجوری کارمندای محترم مخابرات هم اذیت نمی شن خوب گناه داند بندگان خدا تو این ماه مبارک با زبون روزه کی می ره این همه قبض تلفن رو توزیع کنه؟

یه جورایی هلو برو تو گلو ...!!

جا داره یه خسته نباشید هم به سازمان امور مالیاتی داشته باشیم، اونا از مخابرات جلو ترند 

کارتون رابینهود رو یادتونه؟ داروغه ناتینگهام می اومد واسه جمع کردن مالیات هرچی دم دستش می دید برمی داشت می برد  نمیدونم اون داروغه هنوز زنده است یا نه، ولی اگه زنده است خدا طول عمرش بده و پدر و مادرشو بیامرزه !!!

الان دیگه اینجوری نیست 

الان خودت باید بری برنامه تسلیم اظهارنامه رو دانلود کنی بعد کلی وقت بزاری ده بیست تا صفحه رو پر کنی بگی چقد کار کردی ببری تحویل بدی 

بعدش هم تازه حرف خودتو که قبول نمی کنند هرچی خودشون بگن باید ببری بریزی به حساب فیششو ببری تحویل بدی 

خداوکیلی حالا که دارم فکر می کنم  گام موثری تو صرفه جویی وقت, انرژی و هزینه ها برداشته شده!!

حالا این وقت و انرژی و هزینه مربوط به ملته یا دولت فرقی نمی کنه جیب ما و جیب اونا نداره .... 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:34  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

قبل از هرچیز از همه دوستان گلم بابت حضور کمرنگم در وبلاگها معذرت می خوام  بذارین به حساب کم سعادتی بنده مطلب بعد اجازه می خوام با عوامل سریال جلال الدین قدری شوخی کنم و از همشهریان گلم که در این مجموعه همکاری دارند هم پیشاپیش معذرت می خوام؛ یقینا" هیچ چیزی نمی تونه خدشه ای بر هنر  این مردمان وارد کنه و دست تمامی هنرمندان و هنردوستان سرزمینم را می فشارم ...

زمانی که حضرت مولانا در قونیه رخ از جهان فرو بست و او را در کنار پدرش سلطان العلما بهاالدین به خاک سپردند روحش هم خبر نداشت روزی بر سر ایرانی بودنش دعوا می شود و از روم تا بغداد و از بغداد تا الجزیره و ترکیه و بلخ سریال می سازند و هرکدام سنگ خود را به سینه می زنند!

یحتمل خبر هم نداشت که روزگاری مرغ نایاب شود و خیلی ها را توان خریدنش نباشد تا جایی که در جراید بنویسند: از نشان دادن صحنه های خوردن مرغ در تلوزیون اجتناب شود!!

حال فکرش را بکنید در این اوضاع بی مرغی و بی تخم مرغی؛ بزرگترین دغدغه ما بشود اثبات ایرانی بودن جلال الدین!! تا ما نیز از رقبای رومی و بغدادی و ترک خود عقب نمانیم

ایرانی جماعت هم وقتی روی دنده لج بیافتد حرفش را به کرسی می نشاند و آخرش هم ثابت می کند که  جلال بچه محل ماست!! حتی اگر سالها مرغ نخورد و مرغ نبیند  حالا مرغ توی سرمان بخورد نون و پنیر هم گیرمان نمی اید؛ کارد بخورد توی شکممان؛ آب و برق و گاز و کرایه و کوفت و زهر مار را بگو ...

زیاد سرتان را درد نیاورم 

گروهی آمدند و شروع کردند ساختن دکور و گرفتن تست و فلان و بهمان ...

یک لشگر آدم در سرمای زمستان انتظار کشیدند تا تست بدهند و پس فردا بشوند سوپراستار سینما 

جالب آنکه  اکثرا" تیپ مهناز افشاری زده بودند و گلزاری!

انکار نمی کنم که بنده هم جزوشان بودم اما سنگی در تاریکی زدیم که نگرفت و خوب هم شد که نگرفت چرایش را عرض می کنم 

همسایه ای داریم که از وقتی تست داد؛ دیگر تحویلمان نمی گرفت و سلامش که می کردیم می گفت با مدیر برنامه هایش هماهنگ کنیم تا سلاممان را به او برساند!فرصت کرد جواب می دهد فرصت نکرد سلاممان کمانه می کند توی حلقمان!

خوشبختانه نقشی گرفت و سر صحنه هم رفت و معروف هم شد 

بعد از کلی وقت گرفتن و التماس حاضر شد کم و کیف نقشش را بازگوید:

"کشاورز متعجب" عنوان نقش مشارالیه بود 

شرح بازی هم اینگونه بود که گویا در یک سکانس سپاهیان مغول از کنار مزرعه کشاورز مزکور عبور می کنند و رفیق شفیق ما با دیدنشان تعجب می کند در حد لالیگا ... 

همین ....

پ.ن: 
امروز با خبرشدیم که مرغ تعاونی به قدر کفایت به مبلغ چهار هزار و هفتصد تومان ناقابل در سطح شهر توزیع می گردد اب دستتان است زمین گذارده و برای خرید بروید تا تمام نشده ...اینها همه از برکات ساخت سریال مولاناست باز هم ناشکری کنید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:59  توسط مهدی حاجی زکی   | 


خداوندا؛ گرفتاری و مشکلات و قسط و بدهی و قرض و یارانه رو از جمیع مسلمین و مسلمات دفع کن تا همه با خیال راحت و به دور از تنشها و افکار روزمره نمازشون رو سر وقت بخونن، روزشون هم به موقع بگیرن ....
دیروز واسه امتحان رفتم مسجد محل دیدم تمامی نمازگزاران یا حاجی بازاری بودن یا نونشون پخته پخته بود ....
بعد نگی واسه چی نماز نخوندین ها؟ گرفتاریم آخدا به جان عزیزت گرفتاریم ...


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:33  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان بدون مقدمه می ریم سراغ پست!!

چند وقتیه یه ریز پیامک های گوشیم شده تبلیغات سمعک! بدتر از همه این که هر پیامک سه بار گوشی حقیر رو مزین می کنه! دیگه کم کم داره باورم می شه یا گوشام مشکل پیدا کرده یا اینکه از اول ایراد داشته 

همین دیشب هم بانوی محترمه فرمودند: مگه کَری !!! صدای تلوزیونو کم کن !

چند روز پیش هم یه خانوم محترمی از مرکز تماس گرفتند و بعد از کلی احوال پرسی فرمودند آدرس بدین براتون پکیج لاغری همراه با بهترین داروها و ماساژور های کمر و شکم؛ ارسال کنیم!

اولش بهم برخود! بعد گفتم خانوم باور کنید من اگر از صبح تا شب بخورم و بخوابم شاید بعد از دو سال دویست و پنجاه گرم چاق بشم؛ خداییش دلتون میاد برای این هیکل مانکن پکیج لاغری بفرستین؟! 

دیدم گفت: خوب پکیج چاقی می فرستم تضمینی!! اگر چاق نشدین قول می دم همشو پس بگیرم!!!

اصولا" اهل دیدن شبکه های (زبونم لال زبونم لال) اون ور آبی نیستم ولی مدتی قبل توفیق اجباری شد ما هم به زبارت تنی چند از این شبکات نائل بیایم؛ بلانسبت شما سر شام وسط دیدن یه فیلم ایرانی آگهی تبلیغاتی طبق معمول حال همه رو گرفت؛ بدتراز همه اینکه انواع و اقسام کرم ها و اسپری ها و قرص ها و چه و چه جهت برطرف کردن فلان و بهمان!

گفتم اخه مرتیکه تبلیغ می خوای بکنی بکن سر شام چرا حال آدمو به هم میزنی؟ 

باور کنید داره باورم می شه ما ایرانیها هممون یه مشت آدم معتادِ کرو لالِ زشتِ چاق و مریضیم که همه بدون استثنا از مشکلات جنسی رنج می بریم!!!

به فامیل دورمون گفتم آخه این چه وضعیه؟ گفت کجاشو دیدی؟!!

دیدم زد یه کانال دیگه ... از شیرمرغ تا جون آدمیزاد تو این شبکه پیدا می شد 

از قابلمه تفلون بگیر تا جوراب و زیر پیرهنی ...

بابا به پیر به پیغمبر همه اینا رو هرکی نیاز داشته باشه تا سرکوچه بره می تونه بخره دیگه این همه دنگ و فنگ و پیامک و شبکه نیاز نداره ...به جون خودم مخارجی که صرف این همه تبلیغات دری وری می شه از سودش بیشتره 

بعدش هم آقا من نه کَرَم نه کورم نه کچلم! هیچ مشکلی هم ندارم خداروشکر؛ بی خیال من یکی بشین؛ این همه شماره موبایل من چه گناهی کردم آخه ؟!!

پ.ن :

بگذریم که بالای ده مورد کلاه برداری هم در این مدت می خواستند ازم بکنند که با زیرکی هرچه تمام تر ضایع شدند یه نمونش رو هم اینجا گفتم براتون ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط مهدی حاجی زکی   | 


چنین روایت کنند که ...

هفتصد سال؛ شاید هم ششصد و هفتاد و سه سال و ده ماه پیش در چنین روزی 

حاکم شهر که مردی نیک و کار درست بود و به خم و چم امور واقف گردیده بود ؛ یک شب خوابی می بیند که  همانطور که خواهم گفت بعدها سرنوشت شهر را هم تغییر داد!!

باقرالحُکما؛ حاکم شهر خوانسار در خواب میبیند که هفت ساعت شماته دار؛ راس ساعت هفت  به یکباره به صدا در امده و آرامش شهر را به هم می زنند!! 

شبانه دستور می دهد خوابگذاران از اطراف و اکناف گرد هم آمده و خواب مذکور را تعبیر نمایند, هرکدام چیزی میگویند و حدسی می زنند که هیچ کدام به دل حاکم نمی نشیند 

تا اینکه جوانکی خوش تیپ از محله بالا ادعا می کند که تعبیر خواب جناب حاکم را می داند!! خبر به دارالحکومه می رسد و جوانک را به حضور می طلبند و در پی اثبات ادعایش تعبیر خواب را می پرسند ...

وی تعبیر خواب را اینچنین بیان می کند: هفت ساعت یا شاید هفت روز دیگر از حکومت حاکم در شهر باقی نمانده است و پس از آن ایشان را به ولایتی دیگر منتقل خواهند کرد ...

دقیقا هفت روز و هفت ساعت بعد پیکی حامل حکم انتقال حاکم به شهرضا و معرفی حاکم جدید به دارالحکومه وارد شد ...!!

این پایان داستان نبود ؛ مورخان می گویند؛ بعد از ان چند سالی شهر در بلاتکلیفی به سر برده و از جمله اتفاقات زیر به ثمر نشست: 

گلستانکوه که تا آن زمان از ابتدای دروازه شهر تا نزدیک ورودی روستای دره بید ادامه داشت؛ جز محوطه ای محدود؛ چیزی از ان باقی نماند ( برخی می نویسند برداشت گزانگبین از همان سال رو به افول گذارد)

مسکن مهر که قرار بود در همان سال به بهره برداری برسد به فراموشی سپرده شد و تا هفتصد سال کسی سراغی از ان نگرفت 

جوانان رو به افیون آورده و زمام امور را ریش سپیدانی به دست گرفتند که نای حرف زدن نداشتند

از آن زمان تا همین سالهای اخیر یک بار دیگر نام خوانسار در نقشه های ملی به زیر پونز رفته و هیچکس خبری از وجود آن نداشت 

مورخان تودیع باقرالحُکما را سرچشمه ی فراموشی ولایت خوانسار دانسته اند ...


و حالا بعد از هفتصد سال تاریخ تکرار خواهد شد ...!!! 

شک نکنید این تکرار ممکن است به قیمت فراموشی دوباره شهرمان تمام شود ...


پ.ن : 

چگونگی تشکیل معاونت شورا را در ادامه مطلب بخوانید!!!! (طنز)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 


به زودی در این مکان پست جدیدی نصب خواهد شد ...

روابط عمومی وب داری چل چو ...



خالی بستم ...

ولی یه سری حرفها هست که تو پست بعدی میزنم !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:4  توسط مهدی حاجی زکی   | 


یادم می آید وقتی هوا برم داشت که ازدواج کنم بیست سال بیشتر نداشتم 

آن روزها روزهای سختی بود برای گفتنش!!!

هزار بار دو دو تا چهار تا کردم که بگویم اما نه رویش را داشتم نه قد این حرفها بودم ...

تنها کسی که قدری با او راحت تر بودم عمه یکی یکدانه ام بود که آن هم فقط امار دوست دختر هایم! را داشت و هیچ گاه در مخیله اش نمی گنجید قصد ازدواج داشته باشم!

دوران سربازی بعضی از روزها که می خواستم جوانی کنم؛ مرخصی می گرفتم و مجبور بودم صبح زود از خانه بزنم بیرون مبادا عموی بزرگم شک برش دارد که من چرا پادگان نرفتم!

اما از آنجایی که خیلی تیز بود آخرین لحظه مرا موقع خارج شدن از خانه دیده بود که ترگل ورگل کرده و بدون لباس نظامی منزل را ترک می کنم 

غروب که باز می گشتم می پرسید: عروسی فرمانده پادگان بود؟ و من مجبور بودم باز هم دروغ و دلنگ ببافم ...

یک روز آنقدر روی مخ دختر خانومی پیاده روی کردم تا قبول کرد بیاید مغازه بلکه عمویم او را ببیند و خوشش بیاید!!!

اما نمی دانستم همان روز می شود یک سوتی بزرگ در زندگی ام که تا همین حالا هم مضحکه خاص و عامم خواهد کرد ...

با بچه های پاساژ یک اکیپ شده بودیم و عصر به عصر برای دادن شماره به  جامعه نسوان روکم کنی می گذاشتیم.

من شهرستانی بودم و آنها بچه گرگهای تهرانی ...

اما نمی دانم چرا همیشه رویشان کم می شد, آنوقتها سادگی بدجور طرفدار داشت ...

تا اینکه یک روز زرق و برق جایش را داد به همین سادگی و کم کم داشت در دکانمان را تخته می کرد ...

از بد روزگار آنوقتها هنوز موبایل اختراع نشده بود!(البته برای آدمهای یه لا قبایی چون ما؛ که خرج سربازی امان را ابوی گرام می داد و به خیالش در مرزهای غربی تهران؛ از کشور محافظت میکنیم!)

 مجبور بودم شماره مغازه عمو جان را بدهم که با وجود گرگی به نام فرهاد؛ هیچگاه فرصت نشد تلفنهای مغازه را خودم جواب بدهم ...

سرمایش را من می خوردم؛ قدم زدنش تا آن سر تهران و فک زدن و چه و چه اش مال من بود و سینما رفتن و پارک رفتنش مال فرهاد ...!

چتر بازی بود برای خودش ...

راستش دلم برای آن حیا و شرم خیلی تنگ شده! 

شاید بگویید با آن همه آتشی که می سوزاندم حیا هم مگر بود؟ و من جواب می دهم بله بود! 

و شما می گویید: کو؟ و من می گویم : بود دیگر ... گیر بی خود ندهید ...!

یادم می آید از روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم تا روزی که توانستم عنوانش کنم دو سال و خرده ای طول کشید ... 

اما حالا ...

ولیعهدم روزی هزار بار از من و مادرش تقاضای ازدواج می کند ...!!!!!!

پ.ن

از پیری به جوانی رسیدن یک طعم قشنگی دارد که از جوانی به پیری رسیدن ندارد ....

باور نمی کنید ...امتحان کنید  ( یکی از فامیلهای دور دکتر شریعتی) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:44  توسط مهدی حاجی زکی   | 


سکانس اول :

صدای زنگ تلفن شرکت

- سلام بفرمایید ...

:ببخشید باربریه ؟ من از بیمارستان امام حسین گلپایگان تماس میگیرم یه آمبولانس داشتیم می خواستیم بفرستیم تهران از اونجا هم یه دونه دیگه بیاریم؛ تو "تک" جا می شه چقدره کرایه اش ؟

- حدودا" رفت و برگشت 480 هزار تومن 

: من حسابدار هستم اگر زحمتی نیست یه شماره کارت شتاب بدین پولو حواله کنم ماشین رو فردا ساعت 11بفرستین !!!

- (من در حالت تعجب) یادداشت کنید: 8025  3245 4510 ....

: لطف کنید به یه عابر بانک برید و موجودی حسابتون رو قبل و بعد از واریز وجه از عابر بانک بگیرید 

[بدجوری تعجب کرده بودم و حس ششم داشت قلقلکم می داد به همکارم گفتم سرکاریه ولی با این حال کنجکاویم باعث شد یه آژانس بگیرم و برم خودپرداز بانک بوووووغ ؛ اول یه موجودی گرفتم(11430 تومن) بعد با همون شماره تماس گرفتم]

: الو ... اقا من موجودی رو گرفتم 

- اوکی الان دوباره چک کنید ببینیند واریز شده 

[ دوباره هم چک کردم اما خبری نبود !منتظر بقیه ماجرا بودم مطمئن بودم الان می گه کارتت رو وارد کن و قسمت زبان انگلیسی رو انتخاب کن بعد هم چون من شاید سر در نمی آودم از زبان؛ قسمت انتقال وجه رو پیشنهاد می داد و شماره 16رقمی کارت خودش رو برای من می خوند و من ناخواسته تمام موجودی حسابم رو به کارت اون انتقال می دادم ...کارتم رو  از دستگاه خارج کردم و هر کاری رو که می خواست سوری انجام می دادم تا قسمت آخرش که باید تایید می کردم ... وقتی گفتم تایید شد طرف گفت الان چی نوشته ؟ و من گفتم : الان نوشته مادرت بوغ و بووووووووووووووووووووووووغ .... شد( ببخشید قصد جسارت نداشتم اما یکی از رسالات نویسنده بی کم و کاست بودنه نوشته است) و طرف بدون اینکه حرفی بزنه گوشی رو قطع کرد ]

سکانس دوم :

با خط یکی از دوستان شماره طرف رو گرفتم و قطع کردم چند لحظه بعد تماس گرفت و پرسید شما؟ از دوستم خواستم اول بگه اشتباه شده و بعد یه آشنایی الکی .... 

نقشه ام گرفت ! دوستم خودش رو وحید معرفی کرد 

- اِ وحید تویی ؟ کجایی تو بابا 

: من خوانسارم تو کار عسل و خشکبار 

- چیکارا می کنی؟ (احوالپرسی فاکتور شد...)

- عسل کیلو چنده الان می تونی یه 20کیلو واسه ما ردیف کنی 

: چرا که نه چه نوع عسلی باشه ؟ عسل خوب دارم کیلو 20تومن 

- همون خوبه بکنش 40 کیلو ( در این لحظه به یکی دیگه گفت : مهندس 40 کیلو کافیه دیگه ؟ و اونم گفت بله خوبه ) ببین وحید جان 40کیلوش چقد می شه الان می تونی یه شماره کارت بدی بریزم بحسابت ؟

من شماره کارت رو جا بجا براش خوندم و قرار شد طبق معمول دوست ما یا همون آقا وحید عسل فروش بره دم عابر بانک و ادامه ماجرا ....

من برای اینکه وقت شما رو نگیرم داستان رو خلاصه کردم اما باور کنید طرف تو سکانس دوم حدود یک ساعت با تلفن اعتباریش با وحید کذایی فک زد ... در آخر هم  وحید خان کل خاندانش رو به چند تا بووووووووغ اساسی مهمون کرد و گفت: ما خودمون اینایی رو که تو بلدی رو تو مدرسه تدریس می کنیم ....

شنیده بودم کلاه بردار زیاد شده اما تجربه اشو نداشتم که خوشبختانه دیروز این تحربه به کوله بار تجربیاتم اضافه شد ....

سکانس سوم :

یکی از دوستان که شاهد قضیه بود شماره طرف رو گرفت و کمی باهاش حرف زد و در آخر گفت :

این حرومزاده گیری هاتو یاد ما هم می دی ؟ 

از اینجا به بعدش گوشی داداشمون خاموش شد وگرنه براش یه فیلم سینمایی بلند درنظر داشتیم ...

پ.ن:

 تعریف کردن داستان تو سه تا سکانس شاید زیاد جذاب نبوده ولی باور کنید به اندازه چند سال تو همین چند ساعت که این اتفاقات افتاد خندیدیم ...جاتون خالی 

نتیجه اخلاقی : زیاد کنجکاوی نکنید - طمع کار نباشید - مراقب کلاه برداری های تلفنی ؛ اس ام اسی ؛ و اینترنتی باشید - ملت رو هم سرکار نذارین ....



برچسب‌ها: اُسکار, گلدن گلوب, اصغر فرهادی, مهدی حاجی زکی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 9:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 


ببین بچه جون!
عشق فقط دو جوره 
عشق مادر به فرزند 
و عشق بنده به خدا 
بقیه انواع عشق مجازی اند که در اثر اختلالات هورمونی به وجود میاند ..!!

 اگر یه وقت خدایی نکرده دچار احساس عاشقی شدید، هیچ چیزی بهتر از ورزش و دوش آب یخ نیست !!

آب یخ معجزه می کنه!!!

(ورود آقایان ممنوع) 

پ.ن: دیدن بعضی فیلمهای آبکی زیاد هم بد نیست!  زاویه دید  آدم رو  باز تر می کنه! شاید هم کلا" عوضش کنه ...!

 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:52  توسط مهدی حاجی زکی   | 


هیچ دردی بدتر از جاهلیت مدرن نیست ...

جهل های جاهلی های قدیم یادش بخیر...



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط مهدی حاجی زکی   | 


این روزها مغزم هنگ که می کند شروع می کند به بافتن! گاهی آنقدر می بافد که مجبور میشوم بشکافم اما بعدکلافی سردرگم دارم که دیگر به درد بافتن نمیخورد :

آن روز که تخم مرا ملخ خورد؛هیچ کس نبود تا فلاسفه را متهم کند به یاوه گویی!

از دیوارچین تا دیوار همسایه شاید فرسنگها راه باشد؛ اما گرسنگی مردم سیل زده استان هونان را بهتر از شکمهای خالی همسایه درک می کنیم!

سکوت که می کنی صدای مرگ میدهم...!

نشستم تا گذر پوست به دباغ خانه بیافتد! افتاد ولی روزگار پوستت را کنده بود؛خودت آمدی!

روی سبیل شاه نقاره نمیزنم! اما دلم به قیمت دنیا نمی دهم.


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:57  توسط مهدی حاجی زکی   | 

بازار وب نویسی این روزها راکد شده

البته نه برای بنده که یه مغازه دو دهنه دو نبش تو این بازار دارم و غصه اجاره مغازه رو هم ندارم !

بگذریم ...

 بعداز معارفه شهردار جدید ؛ شهر شده گوله نمک !!

انگار کلا یه تکونی خورده 

از همین اول تلاش برای شکستن سنتها شروع شد

اول اینکه با فضا سازی؛  روحیه مرده شهر قدری جون گرفته و شادی بعد از سالها درب خونه این شهر بی روح رو زده

از چراغانی ایام شعبانیه گرفته تا اجرای برنامه های شاد و مفرح !

از قدیم یکی از مشکلات ما خونساریها این بوده که همیشه مرغ همسایه برامون غاز بوده اونم چه غازی !!

ما مردم همیشه بجای درست کردن خودمون از بقیه تعریف می کنیم و غریب نوازیم و غریب پسند !

حالا  تا چه حد اقدامات مسئولین کارشناسی شده بوده نمی دونم !! اما اجرای سه شنبه بازار از جهتی به نوعی بازار شهر رو  یه جورایی  داره به خاک سیاه می شونه و از طرفی  دو نکته مثبت داره

اولین نکته اینه که مردم به جهت اینکه هر هفته چیز جدیدی می بینند زنبیل به دست راهی بیابونای اطراف می شن و مجبور نیستند هر روز قیافه های تکراری کسبه بازار رو  زیارت کنند ! 

دوم اینکه خونه نشینایی مثل حقیر غیر از سرچشمه و بهشت فاطمه یه جای جدید برای تفریح پیدا کردند که برامون زیاد هم مهم نیست بازار همون بازار هفته قبل باشه! مهم اینه که روحیمون باز می شه و بی خودی قیافه آدمای خودکشی کننده رو به خودمون نمی گیریم !!

 

شنیدم ازدحام بیشمار تاکسی و مینی بوس در ابتدای خیابان امام نبش میدان امام؛ مسئولین رو بر اون داشته تا توقف این وسائط نقلیه قدری هدفمند تر از قبل اعمال بشه !! گویا متصدیان امر قرار گذاشتند بیش از سه تاکسی در محل مذکور توقف نکنه! با این حساب اگه تو روزهای آتی  تاکسی ها رو توی باغهای اطراف صحرا دیدید زیاد تعجب نکنید !!

چون اینا که کار نمیکنند ؛ فقط میومدند اونجا دور هم یکم خوش بگذرونند و روز رو شب کنند !!

 

یه خبر بد برای  نونوایی های متخلف شهر که خوشبختانه تعدادشون زیر تعداد جهانیه ! از این به بعد ضمن اینکه مراقبید  مامورین بازرسی شورای آردو نان از چند کیلومتری نونوایی رد نشن مراقب مهندس شفعتی هم باشین !

چون شنیده شده شهردار شفعتی طی حکمی به سمت بازرس افتخاری شورای آردو نان از سوی فرماندار محترم منصوب شده !! تجریه ثابت کرده بازرسین افتخاری آتیش تندی دارن مثل ما محافظین افتخاری طبیعت که همیشه دایه دلسوز تر از مادر بودیم و هستیم ...!

داشت یادم میرفت ...

انقد خبرای صدیقیان رو ندزدید به اسم خودتون منتشر کنید ! خدا وکیلی خجالت نمی کشید ؟ [چشمک]


هر چه دارى باز مال اين و آن بهترتر است

مرغ همسايه ز غاز خانه‏مان بهترتر است

گفت: زن‏ها را چگونه مى‏پسندى ؟ گفتمش:

خوشگل و پولدار، اما بى‏زبان بهترتر است ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 

ملت شبها در رویا با حوریان و پریان می آمیزند ! ما تا خود صبح به رتق و فتق امور خلق الله می پردازیم !

گاهی صبح ها که از خواب برمی خیزم حس میکنم خیلی خسته ام ها ...

پ.ن :

باور کنید شبها هم در خواب ول کن ما نیستند به جان عزیزتان ؛ تا خود صبح ارباب رجوع دارم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 20:47  توسط مهدی حاجی زکی   | 

با همان شرم معروف و اصیل خوانساریها وارد شد لبخندی برلب داشت که یخ جمع را می شکست 

آدم دلش می خواست از همان اول زمینه شوخی را فراهم کند 

هرچیزی که می گفتیم یاداشت می کرد و هرگاه نگاهی در چشمانش گره میخورد لبخند زیبایی تحویل می داد 

نوبت من که شد گفتم ایکاش مصداق بارز اخلاقمان در خوش استقبال و بد بدرقه بودن در شما صادق نباشد !

شروع به حرف زدن که کرد دیدم از آن مردان خوانساری اصیل است که هنوز ته لهجه اش غلیظ است و سعی می کند غلیظ بماند 

بی ریا و ساده حرف می زد و ابایی نداشت اگر کلمه ای را هم اشتباها خوانساری بیان کند و ترسی نداشت اگر در جمع نکته سنجان ؛سوتی هم بدهد !

می گفت با آنکه تیپ آنچنانی ندارد اما صبح به صبح خود را در آینه برانداز می کند تا ایرادی نداشته باشد 

خواست مصداقی ادبی در این خصوص بگوید اما گفت آنقدر مشغله دارم که فراموش کردم 

خسرو خان به کمکش آمد و گفت : آیینه چو نقش تو بنمود راست !خود شکن آیینه شکست خطاست !

می گفت مردم ظاهر را نگاه می کنند و شاید اگر کوچه ای آسفالت می شود بگویند : خدا آقاژون بیامرزو 

اما من به دنبال آییه باطن نما هستم تا باطن را نشانم دهد 

می گفت بدهکارم ! پیش خود گفتم عجب دلی داری !!

بحث توصیه شد ؛ گفت توصیه را نمی پذیرم 

داستان آب و فاضلاب روستایی اش را که گفت کلی خندیدم 

می گفت توجیه کردن و طبق قانون رفتار کردن کاری ندارد اما اینکه دردی را درمان کنی و دلی را به دست آوری اجرو پاداشش محفوظ است 

می گفت چهارتا وانت از خانومهای اهل ولات اطراف ریختند توی اداره و کلی بدو بیراه گفتند که این وضغ آب نمی شود !

اما همت کرد و سرو صداها را خواباند 

گمان کنم یک خاور خاطره بامزه داشت و اگر وقت بود همه را میگفت !

فلسفه جالبی داشت برای آمدنش به خوانسار 

می گفت آقایان صدقه ندادند گیر ما افتادند 

پیشنهاد می کنم صدقه ندهید تا خدا یک دو جین مسئول با صفا و با مزه نصیبمان کند !

از برنامه هایش گفت و گفت ...

آخر سر که رفتم عرض اردت کنم و دستش را بفشارم گفت : سپردم درب دفترم را از لولا در بیاورند تا هر وقت خواستید بیایید و بروید 

خدا خیرش بدهد حداقلش اگر کاری هم نمیکند لبخندی تحویل می دهد که به دنیا می ارزد 

همین ما را کفایت می کند !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:52  توسط مهدی حاجی زکی   | 

خدا بهمرات ... مواظب خودت باش ! دیه همون شصت ملیونه ! یه وقت خیالات ورت نداره !؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سلام 

این مدت دغدغه دادگاه و خوف از راه راه شدن؛ نگذاشته بود یه کم سربسر این و اون بزاریم و به تبع اون قسمت عمده‌ای از مغزمان که مختص این امر خطیر بود به علت کمکاری مختل! 

امروز وقتی برای باز کردن بقچه در بسته خود مراجعه کردم مدیر ارشد فرمودند قسمت عمده‌ای از بقچه در خطر نابودی است و برای استفاده از دیگرقسمت‌ها؛ حتما باید بازسازی بشه! 

برای بازسازی این محدوده وسیع با احداث یه پست و دو پست راه به جایی نمی‌بردم چون واقعا دو هفته گذشته سونامی نا‌فرمی این منطقه از مغزم رو درنوردیده بود برای همین دست بکار شدم و ستاد بحران؛ تشکیل دادم 

مجبور بودم حافظه دراز مدتم رو فرمت کنم و از پایه درستشون کنم از طرفی نگران پاک کردن خاطرات خوش کودکی و جوانی و... بودم و از طرفی خوشحال که خاطرات بدم رو به فراموشی می‌سپارم 

این احتمال می‌رفت که با پاک کردن حافظه؛ کلا یه آدم دیگه بشمو شاید بجای طنازی کردن رو به خطابه و وعظ می‌اوردم! 

اوضاع بدی بود! 

 سوزن گرامافونم روی یه نقطه گیر کرده بود و داشت می‌رفت رو اعصابم! 

یه بک آپ از حافظم گرفتم اما توی بک آپ گرفتن دنیایی رو تجربه کردم که آرزو می‌کردم ایکاش تو این تونل زمان باقی میموندم اما از شانس بد؛ سیستم بک آپ گیری انسان تنها یه پلی داره و یه استاپ و دکمه پاوس نداره! 

همین رو هم غنیمت دونستم و هرچند سریع، اما مروری بر حافظه و خاطرات خوب و بدم کردم! 

زندگی پر فراز و نشیبی بود 

هیچ وقت فکر نمی‌کردم این همه اشتباه داشته باشم! 

یه پرینت پنج ساله تو محدوده زمانی ۷۵ تا ۸۰ گرفتم و نشستم تا غلط هامو بگیرم 

باورتون نمی‌شه اما فقط تو صفحه اولش نمرم شد منفی ۱۳!! 

ضریب اشتباهاتم در قیاس با تصمیمات درستی که گرفته بودم مثل انبار کاه بود در مقابل یه پر کاه!! 

پیش خودم گفتم: خدا! جون مادرت دلتو به چی این آدمیزاد خوش کردی؟ 

بابا امتحان یه بار دو بار صد بار نه این همه؟! 

والا اگه مدرسه هم بود و تو مدیرش بودی تا الان اخراج که هیچ! باید از روی زمین محو می‌شدم!!! 

بابا دمت گرم که خوب حوصله‌ای داری! 


خلاصه؛ سرتون رو درد نیارم بک آپ که تموم شد، حافظه‌ام رو فرمت کردم اما وسط فرمت کردن یهو هنگ کردم و رفتم تو کما!! 

حالا موندم من همون آدم سابقم!؟ یا یه آدم دیگه شدم...؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:9  توسط مهدی حاجی زکی   | 

فردا ! مرز میان رهایی تا اسارت ... کاش زودتر تمام می شد ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:59  توسط مهدی حاجی زکی   | 

افتتاح بخش جدید «پارازیت» نقطه عطفی است در نگارشاتمان و انقلابی است عظیم در صنعت وب نویسی طناز !


پس از سالها از شهرستان شدن خوانسار عده ای تازه فهمیدند ! گمان کنم تا الان خواب بودند 

یادم افتاد روزی که نون شد دونه ای صد تومن رفتم نونوایی یه بابایی اومد نون بخره خبر نداشت نون گرون شده 

نونوا گفت آقا نون شده دونه ای صد تومن 

طرف گفت نکنه منم مثل اصحاب کهف خواب بودم ! خانومم چرا بیدارم نکرده !؟؟


گمون نکنم برگزار کنندگان جشن بادبادکها حالا حالا بی خیال این برنامه بشن ! 

هفته ای یه بار آگهی می زنن جمعه جشن می گیریم 

همه تلاش می کنند اطلاع رسانی کنند 

دقیقا شب مراسم همه چی بهم می ریزه 

این هفته هم زیاد دلتون رو صابون نزنید 

غروب پنجشنبه خسرو جون زنگ می زنه می گه : هواشناسی اعلام کرده فردا هوا خرابه ایشالله هفته ای دیگه !!!


لطفا اگه پول ندارید مریض نشوید !!! (پیام آموزشی از اتفاق اخیر در خصوص رها کردن بیماران بی پول در حاشیه اتوبان خلیج فارس ) 


دلم نمی خواد افتتاحیه؛ زیادی خسته کننده بشه در ضمن حال و اوضاع زیاد خوبی ندارم یه کوچولو کسالت دارم 

اما بسوزه پدر رسالت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط مهدی حاجی زکی   |