چـــِـل چُو

يادم مي ايد در كتاب جغرافياي استان در آن سالهايي كه درس مي خوانديم  پيشه و شغل مردم خوانسار را دامداري و كشاورزي عنوان كرده بودند 

راستش پُر بيراه نبود چرا كه هر خانواده خوانساري؛ چارتا گاو و گوسفند داشت و اموراتشان از همين محل تامين مي شد و عده اي هم قطعه زميني داشتند و از راه كشاورزي امرار معاش ميكردند 

بعدها به لطف آيين نامه ها و بخش نامه هاي وزارت بهداشت؛ نگهداري دام در محدوده شهر ممنوع و مرغداري ها و گاوداري ها تاسيس شدند . 

با توجه به هزينه بالاي تاسيس چنين بنگاه هاي اقتصادي عده ي زيادي كه شغل اصلي اشان دامداري بود رو به كارگري و شغلهاي نظير آن آوردند 

زمين هاي كشاورزي زيادي به خاطر احداث سد باغكل تخريب و صاحبانشان با دريافت مبلغي كشاورزي را بوسيده و كنار گذاشتند از طرفي ديگر زمين هاي پايين دست تبديل به باغات آلو و گردو شد و عملا" اشتغالزايي در امور كشاورزي به نصف رسيد!!

البته هنوز هم هستند حاشيه نشيناني كه امورات روزمره اشان از همين مرغ و خروسها و گاو و گوسفندي كه حالا تعدادشان به تعداد انگشتان دست هم نمي رسد؛ مي گذرانند؛ اما حاشيه امنيت اين قبيل مشاغل هم بسيار پايين است 

شنيده شده عده اي از صاحبان مرغداري ها ادعا كرده اند كه مرغهاي خانگي بيماري زا بوده و ممكن است مرغداري ها را دچار آلودگي كنند!! 

اين كه چقدر اين ادعا كارشناسي شده باشد را نمي دانم اما سوال اين است كه آيا ممكن است مرغداري هايي كه در خارج از شهر فعاليت مي كنند از مرغهاي خانگي شهري بيمار شوند؟ و آيا امراض دام و طيور سالها قبل كه هر خانواده يك دو جين از آنها را نگهداري مي كرد وجود نداشتند؟ 

اگر واقعا اين حرف كارشناسي شده باشد كه هيچ ولي اگر براي سودجويي و آجر كردن نان عده اي باشد نياز به تجديد نظر دارد 

با همه اين ها به نظر شما فردا چه خواهد شد؟!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 11:21  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ....

و خداوند انسان را آفرید ...

متاسفانه کسی از آن دوران زنده نمونده، ولی شواهد حاکی از اینه که فرمودند: بروید، بخورید، بیاشامید ولی اصراف نکنید ...

اینکه خدا انسان را فقط برای خوردن آفریده باشه با عقل جور در نمیاد یه جورایی ضایع است اصلا!!!

اما می شه برداشت کرد منظور خدا این بوده که این دنیای رو برا شما ساختیم برید خوش باشید فقط زیاده روی نکنید! هیچ کجا خدا نگفته شما را خلق کردیم که بروید گریه کنید!

مسلما" وقتی اول خلقت قابیل و هابیل سر اینکه زن کدوم خوشگل تره با هم دعواشون میشه و یکیشون این وسط کشته می شه، تا آخر خلقت هم ظلمهای زیادی این وسط روا شده و خیلی ها در طول تاریخ دستخوش این ظلمها شده و جونشون رو از دست دادن ..

تو شریعت ما از زمان پیغمبر تا الان یازده تا امام همراه با نوادگانشون اومدند و ما به جای پرداختن به فلسفه اومدنشون منتظریم سالگرد شهادتشون برسه و بزنیم تو سرو کله خودمون!!!

به جای بزرگنمایی ِ تعلیمات و دستورات خداوند روزهای شهادت و غم و اندوه رو بزرگ می کنیم؛ انگار هرچی بیشتر گریه زاری کنیم بیشتر به خدا نردیک می شیم!

تا ده سال پیش دو تا روایت در مورد زمان شهادت بانو فاطمه زهرا(س) وجود داشته که یکیش مربوط به اهل سنت بوده و یکیش مربوط به شیعیان یعنی در کل دو روز!! اما چند سالیه که روز به روز بر تعداد این روزها اضافه می شه ... افراطیون به جای پرداختن به اصل قضیه تعداد روزهای غم و اندوه رو بیشتر کردند ...

این قضیه تو تربیت بچه هامون هم داره تاثیر می ذاره ... وقتی به جای تعلیم فلسفه خلقت و وجود خالق بی نیاز؛ بچه دو ساله رو مجبور می کنیم بزنه به سینه اش و حسین حسین بگه، فکر می کنیم خوب تربیتش کردیم و همین روزا با ائمه محشور می شیم ...

 باور کنید بنده نه کافرم، نه جزو منحرفین دینی؛ حرف من فقط یه چیزه : خدایی که انقدر مهربون و رئوفه، خدایی که در راس همه چیز قرار داره انسان رو خلق نکرده تا بیاد روی زمین گریه زاری کنه ...

جایی هم نخوندم کسانی که میخندند وارد جهنم می شن و کسانی که گریه می کنند صاف می رن وسط حوریا ...

دیروز داشتم فکر می کردم اگه جوونهای ما اجازه ابراز وجود تو عرصه های هنری رو داشتند انقدر مداح و تعزیه خون زیاد نمی شد؛ یکیش همین دوماد خودمون اگه میتونست صداشو یه جایی عرضه کنه مجبور نبود هفته ای دوشب همشیره بنده رو تنها بزاره بره گریه کنه ... هرکس بخواد خواننده بشه باید بره کلی هزینه کنه پول آهنگساز بده و هزار کوفت و زهر مار دیگه آخرش هم اگه معروف بشه فوقش یه کنسرت می ذاره ملت یکم شاد می شن  ته ته اش یه ملیون فوقش دو ملیون گیرش میاد ولی کافیه بره دویست سیصد نفر رو به گریه بندازه کلی عزت و احترام بهش می ذارن بعدش هم واسه چهارشب اونم فقط شبی دو ساعت ده ملیون تومن بهش می دن به اضافه کلی گز و عسل و ....

داشت یادم می رفت، تنها جایی که دیدم ملت وقتشون و پولشون رو هزینه می کنند که برند تو یه شهر دیگه گریه کنند خونساره خودمونه!! همین چند وقت پیش یکی از دوستان می گفت میخوان مینی بوس بگیرن برن کاشون حاج نمی دونم چی شی می خواد بخونه خیلی هم صداش خوبه !!!!!!!!!!

پ.ن: 

کمش پست جالبی زده در مورد دلایل گریه کردن برای فقدان عزیزان پیشنهاد می کنم بخونید 

توی مراسم عزاداری هم دلایل زیادی وجود داره برای گریه کردن، که یک درصدش شامل ظلمی می شه که بر ائمه رواشده اما بقیه اش دلایل شخصیه ...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:8  توسط مهدی حاجی زکی   | 


همه ما خوانساریها از وقتی چشم باز کردیم؛ چشمه مرزنگشت را دیده و بارها در کنار آن عکس یادگاری گرفته و یا در کنار کانون گرم خانواده ساعاتی را در جوارش گذرانده ایم ...

افسانه های زیادی در مورد این چشمه شنیده شده که از جمله آن می توان به موارد زیر اشاره کرد:

می گویند: آب این چشمه از سمت فریدن و بوئین و میاندشت سرچشمه گرفته و از میان کوهها گذشته و در آخر از زیر صخره های تپه ای موسوم به "گورجی دون" که در زمان یهودیان قبرستان رسمی آنان بوده خارج می شود ... دلیلش را اینگونه ذکر کرده اند که سالها پیش از محلی در شهرستان بوئین و میاندشت مقداری کاه در آبی که به زمین فرو می رفته ریخته اند و بقایای آن از دل همین چشمه بیرون آمده !!!

در بیان وجه تسمیه این چشمه افسانه های متعددی نقل شده!

  می گویند: در فصل بهار هنگامی که باران های فصلی آب را در سفره های زیر زمینی به حد نصاب می رساند ؛ خروج آب به صورت وحشت انگیزی از دهانه مرزنگشت صورت می گیرد و سالها پیش در حین خروج آب مردی از ترس؛ تبدیل به زن شده و نامش را مرد زن گشت گذاشته اند!!!!

یا اینگه گفته شده: سالها پیش که خشکسالی موجب مرگ و میر عده زیادی از ساکنان خوانسار گردیده؛ چشمه مذکور نیز خشک و ده ها سال آبی نداشته تا جایی که به فراموشی سپرده می شود اما در یک سال دوباره جان گرفته و بر همین اساس نامش را " مُرده زنده گشت" گذاشته اند ...

اما بعضی اعتقاد دارند ، صفا و گوارایی ابش آنچنان است که اگر به مُرده بدهند زنده می شود و دلیل نامگذاری اش این است ...!!

و عده ای دیگر آنرا مرزنگوش می نامند ...

عقل می گوید اینان تنها افسانه های محلی است که در خصوص چشمه مذکور نقل می شود و بیشترش از واقعیت فرسنگها فاصله دارد ؛ غرض از نقل این مقدمه بحثی تخصصی است که شاید نقل کردنش قدری زود باشد!

از آنجایی که قدمت این چشمه را همسنگ با قدمت و تاریخ شهر می دانند؛ و از طرفی کوههای منطقه از نوع کوههای آهکی می باشد؛ پس سالهای زیادی است که آب در میان این کوههای آهکی گردش می کند و قریب به یقین سفره آب زیر زمینی گسترده ای را شامل می شود 

دلیل من برای این فرضیه؛ کم شدن آب چشمه در سالهای اخیر است چرا که دیر به دیر جاری میشود و وقتی هم بالا آمد زیاد دوام نمی آورد؛ در حالی که ده یا بیست سال پیش تا اواسط تابستان تداوم داشت ... 

پس می توان گفت سطح آب پایین تر رفته و دلیلش هم انحلال طبقات آهکی سفره زیر زمینی است!

حالا فرض کنید سالهاست این آب همچون خوره طبقات آهکی  را می خورد و تاکنون محوطه بزرگی زیر زمین ایجاد نموده که اصلاحا" به آن " غار طبیعی آهکی" می گویند 

"غارهاي طبيعي بيشتر در اثر نفوذ آب در طبقات آهکي به وجود مي آيند و به فراواني در دنيا يافت مي شوند. تعداد اندکي از آن ها در سنگ هاي گرانيتي، آتشفشاني و يا سنگ هاي شني وجود دارند."

حالا فرض کنید بیست درصد این احتمالات درست باشد؛ اگر چنین باشد ما در کنار گنجینه زیبایی در چند قدمی خود قرار داریم 

گنجینه ای که شاید یکی از زیباترین غارهای جهان باشد؛ یک چیزی شبیه غار علی صدر در همدان !!!

پیشنهاد بنده دعوت از یک زمین شناس درست و درمان است برای تحقیق؛ هرچند که می دانم چند سال پیش در نقطه ای دیگر بالا دست همین چشمه توسط کیومرث خامه اقداماتی انجام گرفته و بعد به دست فراموشی سپرده شده ...

نقطه ای که میگویم سوارخی است طویل و باریک که به گفته ساکنان محلی از میانش باد می اید و آنگونه که گفته اند بالای صد متر می باشد  ....

امیدوارم تفکراتم روزی رنگ واقعیت بگیرد؛ برای شهری مثل خوانسار که در ابتدای راه تورسیتی شدن است این یک فرصت ایده آل می تواندباشد ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:40  توسط مهدی حاجی زکی   | 

اول از همه از اینکه پست این دفعه یکم طولانیه عذر می خوام و خواهش می کنم اگر وقت دارید تا آخرشو بخونید دوم اینکه این نقد رو کمش عزیز برای شبه مستند "یادیاران" نوشته و در ادامه مطلب هم عرایض بنده .... 

مقدمه: دوست خوبم مهدی حاجی زکی مستندی ساخته با عنوان یاد یاران 5 که درباره محرم در هیئت حسینیه است. مدتی پیش از من خواست تا نظرم رو درباره ی کار بگم و من هم با تاخیر بسیار از خر تنبلی پیاده شدم و فیلم رو پیدا کردم و  نظرم رو دربارش نوشتم و براش فرستادم. وقتی نظرم رو خوند تشکر کرد و اجازه خواست اون رو منتشر کنه تا هم نظر خودش رو درباره نقد من بیان کنه و هم از نظر دوستان دیگه استفاده کنه برای آینده بهتر.
دیدم پیشنهاد خوبیه و اجازه خواستم مطلبم رو بازنویسی کنم چون اون نوشته خیلی خودمونی بود و برای انتشار نوشته نشده بود. اما وقتی اومدم بازنویسیش کنم دیدم حیفه مزه دوستانه ش از بین بره و فقط کمی جرح و تعدیلش کردم و براش فرستادم. 
امیدوارم شما هم فیلم رو دیده باشید یا ببینید و نظرتون رو بگید. این کار هم برای من خوبه تا اشکالاتم رو بفهمم و هم برای مهدی. به نظر من همین تبادل نظرها و اصلاحات کوچیک هستند که آینده ما رو بهتر میکنند.


مهدی جان سلام و یه راست میرم سر اصل مطلب:

1 - به نظرت عنوان "یاد یاران" چه معنایی رو می رسونه؟ 
معنایی که من برداشت می کنم اینه که قصد داری از یارانی یادی داشته باشی. این یاران میتونند زنده، فوت شده، سفر کرده یا... باشند. خب به نظرت چه طور می شه از چنین یارانی یاد کرد؟ 
به نظرم اگر قصدت یادی از یاران بوده باید با دوستان و یا بازماندگانشون حرف می زدی و با یه تحقیق میدانی حول و حوش زندگیشون اون ها رو معرفی می کردی و خصوصیات خاصشون رو نشون می دادی...
در این باره طرح ها و روش های مختلفی هست و الگوهای زیادی تو همین تلوزیون خودمون پخش شده که می تونه بیس کار قرار بگیره.

2 - مشکل اساسی کار اینه که معلوم نیست حرف اصلیش چیه؟ نمی دونه میخواد هیئت حسینی رو معرفی کنه یا آدم های قدیمی هیئت رو یا آدم های امروز هیئت رو یا تبلیغی برای امام حسین باشه یا نونی به بزرگان هیئت قرض بده یا دل جوونا رو به دست بیاره یا... این ها باید برای کارگردان روشن باشه و خط سیر کارش بر همون مبنا جلو بره.

3 - مخاطبت رو اهالی یک محل تعریف کردی در حالی که مستند باید تا اونجا که می تونه جهانی فکر کنه. مثلا می تونستی اول خونسار رو روی گوگل ارت نشون بدی و یه مختصر درباره ش حرف بزنی و بعد بری سراغ محرم خونسار و بعد محرم هئیت حسینی و... کلا یه جور مقدمه چینی برای معرفی کار لازم داره. 
به نظر من فقط یه محل بالایی و حداکثر یه خونساری می تونه پای همچین کاری بشینه و بفهمه کی به کیه. یعنی اگر 10 درصد مردم خونسار هم این کارو ببینند تو برای 3 هزار نفر کار کردی. این برای یه مستند خیلی کمه. در واقع فیلم محفلی ساختی. 

4 - افرادی که باشون مصاحبه کردی برای مخاطب عام ناشناس هستند. باید نامشون رو زیرنویس میکردی. این استاندارد مستند سازیه. این کار سه خوبی داره: 
اول اینکه مخاطب گوینده رو می شناسه 
دوم اینکه هر کس بخواد رفرنس بده میگه فلانی تو فلان فیلم گفت... 
سوم اینکه اگر یه روزی ابوالفضل خواست "یاد یاران" بسازه متریال مناسبی از یاران با نام و نشانی در اختیار داره. کلا یکی از کارکردهای مستند ثبت در تاریخ و برای آیندگانه پس باید افراد و مکان ها و حتی مداحی ها معرفی بشند.

5 - مهمترین مزیت و نشانه خونسار زبان یا گویش خاص ماست. مستند باید بر واقعیت ها تکیه داشته باشه. حیف شد که این مهمترین نشانه رو حذف کردی. به نظرت این تصاویری که نشون دادی با تصاویر هیئت حسینی یه محله تو تهران فرقی داره؟ مستندسازها دربه در به دنبال نشانه های خاص از موضوعشون هستند تا کارشون مارک داشته باشه و زبان مهمترین مارک یه منطقه و قومه. 
به عنوان یه خونساری حالم گرفته شد که بچه های خونسار با لهجه خونساری، تهرانی حرف میزنند. خیلی ضایعععع بید!

6 - انعکاس خوشحالی جوونها از آزاد شدن علم زنگی خیلی کار خوبی بود. یک نگاه جامعه شناسانه به موضوع بود. به هر حال ما همه عشق علم زنگی هستیم. 

7 - قسمت عکس های سال 56 خیلی قشنگ دراومده. البته تقلیدی هست اما به هر حال خوب کار شده. صدای روش هم خیلی قشنگه (البته در جاهایی متن نوحه به لبخند آدم های تصاویر نمی‌خوره). من نمی دونم این مداحی مال خونساره یا جای دیگه. اگر مال خونسار قدیم بود بهتر بود.
و اشکال این قسمت اینه که یه کم کشداره. به نظرم میشد با تصاویر امروز همون افراد با یه کار گرافیک تصویری ترکیب میشد. این متریال بهترین چیز برای یادی از یارانه. میشه آدم های اون عکس ها و یا بازمانگانشون رو گیر آورد و بهشون پرداخت.

8 - مصاحبه هایی که کردی هدف روشنی نداره. یکیش اشاره به دعواهای داخلی هیئته که من بیننده هیچ اطلاعی ازش ندارم و گیج می شم، یکیش درباره آزاد شدن علمه، یکیش تبلیغات مداحه و...
بقیه هم حرف های تکراری که هیچ فرقی با گزارشات باری به هر جهت گزارشگران صدا و سیما نداره. به نظرت این حرف ها و نصیحت های تکرای به چه دردی میخورند؟ من بیننده که تو تلوزیون دائما از این حرف ها شنیدم چرا باید فیلم تو رو ببینم؟ 
و یک موضوع خیلی مهم این که فیلم ساز حق نداره توی اثرش مسایل بدون استناد  رو بیان کنه. یه آقای محترمی تو مصاحبه گفت عشق امام حسین(ع) و اشک ریختن برای اون تبلیغات نمیخواد بلکه غریزیه! سند علمی و یا شرعی این موضوع کجاست؟ 
فیلم ساز حق نداره حرف های بدون سند توی اثرش بیاره مگر این که موضوع رو بشکافه و نقد کنه. آیا ما حق داریم به خاطر بزرگ کردن امام حسین(ع) بدون سند حرف بزنیم؟ پس فرق ما به عنوان آدم های منور الفکر(!) اینترنتی(!) با بعضی از مداحانی که حرف های بی اساس می‌زنند چیه؟
...

9 - به موضوع مهم نور کم توجهی شده. معمولا روزهای ابری برای نورپردازی محرم خیلی خوبند ولی از این مزیت استفاده خوبی نشده. می شد با چندتا پرژکتور و بوم کمبودهای نوری رو جبران کرد و نور خوبی به دست آورد. لااقل نباید این قدر دریچه دوربین رو به سمت آسمون می گرفتی تا کنتراست های زننده ایجاد نشه.
به نظر من خوب بود یه جلسه هم تو هوای آفتابی فیلمبرداری می کردی و فیلمت رو رنگ آمیزی می کردی. 
تو صحنه های داخلی هم به این موضوع توجه نشده خصوصا تو مصاحبه ها. گاهی نور روی پیشونی و صورت افراد تو ذوق میزنه و گاف ترین صحنه مصاحبه آقای واعظیه که با اون لباس و محاسن و موی مشکی، در زمینه سفید دیوار قرار گرفته و کنتراست بدی ایجاد شده طوری که صورتش پیدا نیست.

10 - افتاحیه فیلم خوب کار شده و ریتم خوبی داره و با آهنگ مداحی کویتی پور هم هماهنگی داره(هر چند نمیفهمم کویتی پور چه ربطی به خونسار داره). 
ده دقیقه اول فیلم به من ثابت کرد که ذوق و استعداد فیلم سازی داری و میتونی اسپیلبرگ ما باشی. باور کن!

11 - فیلمبرداری های روی دوش تو افتتاحیه فیلم خوب از کار دراومدند. البته جلوتر که می ریم گاهی لرزش دوربین زیاد میشه و آزار دهنده.

12 - ظاهرا مقهور علم و کتل شدی و نتونستی روی سینه زنی، که مهمترین مشخصه هیئت حسینیه کار کنی. حق هم داری؛ این علم زنگی ها نمای فوق العاده ای توی فیلم دارند و جذابند اما یه مستند ساز باید تمام واقعیت رو بیان کنه و عدم جذابیت تصویری سینه زنی رو با تکنیک جبران کنه. این فیلم، هیئت حسینی رو، ده پونزده تا جوون علم کش نشون میده نه یک دسته عزاداری کامل.

13 - راستی شنیدم که در گذشته شاه معدوم پرچمی به هیئت حسینی هدیه کرده که قبل از انقلاب مقابل هیئت قرار می گرفته. به نظرم بد نبود برای ثبت در تاریخ و عبرت هم که شده اون رو نشون میدادی. به هر حال این موضوع توی خونسار دهن به دهن نقل میشه.

14 - اضافه می کنم این حرف ها به این معنی نیست که زحمات خودت و همکارانت رو ندیده بگیرم. من مطمئنم برای این کار زحمات زیادی کشیده شده خصوصا در این بی امکاناتی خونسار اما به نظرم اولا اگر تخصص بیشتری پشت کار بود با همین امکانات، کار بهتری ساخته میشد و ثانیا بیننده پشت صحنه کار رو نمی بینه بلکه فیلم رو می بینه و بر مبنای اونچه که می‌بینه قضاوت می کنه. 

به نظرم در کل تجربه خوبی داشتی و می شه از این تجربه برای کارهای بهتر استفاده کرد و حتی این تجربه رو در اختیار جوون ترها قرار داد تا اگر خواستند وارد این حرفه بشند بدونند با چه مشکلاتی مواجه هستند.

در پایان باید بگم من هم متخصص نیستم و فقط به عنوان یه بیننده ی علاقمند نظرم رو گفتم و ببخشید که با وجود بی تخصصی این قدر صریح بودم. مطمئنم از صراحتم نرنجیدی و خواهش می کنم تو هم نظرت رو درباره حرف های من بگو تا بیشتر با کارت آشنا بشم.

موفق باشی همیشه

عرایض حقیر رو در ادامه مطلب بخونید ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:55  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دوستان عزیزم سلام

امیدوارم یلدا به همه شما خوش گذشته باشه ...

تا حالا شده فکر کنید تو زندگی نقش یه کاتالیزور رو دارید؟

کاتالیزور عنصریه که وارد یک جریان شیمیایی می شه و اون جریان رو به واکنش وادار میکنه!! 

یعنی در حالت عادی دو عنصر هیچ سنخیتی با هم ندارن؛  اما با ورود کاتالیزور یه جورایی با هم گره می خورن

اما اینکه کاتالیزور این وسط چیکاره است نکته اصلی داستانه!

کاتالیزور دقیقا نقش دستمال کاغذی رو بازی میکنه! یعنی بعد از واکنش شیمیایی کاملا" ماهیت خودش رو از دست میده و به درد در مشک هم نمی خوره!!!

امروز به گذشته که فکر میکردم دیدم خیلی وقتها تو زندگی نقش کاتالیزور رو داشتم 

راستش اولش خیلی دلم گرفت اما بعد یه نکته باعث شد از کاتالیزور بودن خودم احساس خوبی داشته باشم!

گاهی باعث شدم از نابود شدنم یک عنصر به درد بخور به وجود بیاد!!! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ساعت 19:26  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دوران جالبی شده دوران ما ...

آن وقتی که در زایشگاه خوانسار چشم باز نمودم تازه انقلاب شده بود  بگیر و ببند انقلابیون بود و عُمال شاه خائن را از دخمه های متروکه بیرون می کشیدند و می آوردند چوب توی آستینشان می کردند!

از طرفی انقلاب نو پا؛ در گیر جنگ بود و از بیرون و داخل هر کاری می کردند تا با سر بخورد زمین! صدام گفته بود بروید هفته ی دیگر بیایید تهران آنجا با هم گپ می زنیم!!!

روزی نبود که رادیو مارش جنگ نزند و مادر؛ نگران اوضاع و احوال بابا که ماشینش را گل پاشیده بود و جاده اندیمشک اهواز را طی می کرد تا برو بچه های خط کم و کسری نداشته باشند! وقتی نامه بابا می رسید یا تلگرافی می زد اشکهای مادر را نگاه میکردیم و در عالم بچگی به این فکر میکردیم که میان آن خط های کاغذ؛ که از طرف بابا آمده بود چه نوشته که اینچنین مادر را بی تاب نموده ..!؟

مرزها را می کوبید و پایتخت را کرده بود عرصه موشک بازی! خیلی ها رفتند و جانشان را کف دستشان گرفتند تا از ناموسشان دفاع کنند؛ ناموسی که اول از همه خرمشهر بود که آزاد شد به لطف خدا ...

جنگ که تمام شد دودش به چشم همه رفت؛ اول از همه محصلی هفت ساله که تازه می خواست به مدرسه برود و مجبور بود کتابهای سال قبل پسر خاله اش را از نو جلد کند و با کیف وصله پینه دختر همسایه اشان برود مدرسه ... تازه دفترهای سال قبل مسعود پسر اعظم خانوم، هنوز جای خالی برای نوشتن داشت!!

نفت کم بود و زیر زمین خانه پر بود از تیر و تخته؛ چند کیسه ذغال و یک منقل قدیمی؛ دست و پاهایمان به لطف کُرسی مادر؛ همیشه گرم بود اما صورتهایمان صبحها گل می انداخت از سرمای اتاق ...

طولی نکشید که قدری اوضاع بهتر شد؛ سالی یکبار لباس نو! کفش نو! و برای همین عید که می شد ذوق میکردیم و واقعا" بهترین لحظاتمان لحظه تحویل سال بود 

دلمان می خواست زودتر صبح عید بیاید و با لباسهای نو برویم باغ پیش بچه ها و فخر فروشی کنیم 

.......

یک روز صبح تصویر ژولیده صدام را که از دخمه ای تاریک و نمور بیرون می کشیدند دیدیم و بعد هم قدمهای لرزانش برای رسیدن به چوبه دار ... این تمام ظلمی بود که به ما و خیلی های دیگر حتی عراقی ها روا شده بود ...

تصویر بعدی؛ تصویر جنازه خون آلود بن لادن بود و حالا هم سرهنگ ...

دوران حادثه ها اسمی است برازنده دوران ما ....

قبل از ما نه کسی این گونه حوادث را دیده بود و بعد از ما نیز گمان نکنم کسی ببیند ...

صعود و نزول اقتدار چقدر نزدیک به هم هستند! حتی فاصله ای به قطر یک تار مو ...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:22  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مدتی قبل بازدیدی از کلیسای وانک (ونک) در محله جلفای اصفهان داشتم

در حین ورودم تنها به این فکر می کردم که اینجا هم مثل خیلی از جاهای تاریخی؛ تنها از دید یک مکان تاریخی ارزش دیدن دارد و نه بیشتر !

چند نفر از ارامنه به عنوان راهنما جاهای مختلف را به بازدید کنندگان نشان داده و توضیحاتی هم چاشنی کار میکردند

نمی توانم حس و حالم را در موقع بازدید و شنیدن توضیحات راهنما بیان کنم اما همینقدر میدانم اگر نیم ساعت بیشتر می ماندم ؛ حتما از دست اندرکاران آنجا می خواستم همان جا غسل تعمیدم را انجام و جماعت ارامنه را از حیث وجود خویش در آیینشان  مشعوف سازم !

سرتان را در نیاورم ! وقتی احوال دگرگونم را این چنین دیدم شتابان از درب کلیسا بیرون زده و تا جایی که می توانستم دویدم

وقتی خیالم راحت شد که به اندازه کافی دور شده ام پیش خود اندیشه کردم

یا من در دین خود ثابت قدم نبودم !

یا دینمان آنطور که باید پر ملات به دستمان نرسیده  و تا آمده برسد هرکسی گوشه ای از آنرا همچون نان سنگکی که از نانوایی می خری و به منزل می بری ؛ خورده و تنها قسمتی از آن به جماعت ما رسیده !

یا تبلیغاتمان در این باب کفاف مزاج ملوکانه را نداده و قانعمان نکرده !

یا فراموشمان شده مسلمانیم و فقط اسمش را یدک می کشیم

ادیان الهی همه از طرف خدا بر ما نازل شده و همه برای ما محترم هستند

با آنکه با ورود دین جدید دین قبلی را ملزم به رعایت قوانین نو رسیده کرده اند اما هنوز  هم هستند ادیان الهی که پیروان خاص خودشان را  دارند و الحق و الانصاف  هنوز مشغول عضو گیری هستند و از همه مهمتر مسلمانانی چون ما طعمه های خوبی هستیم برای  دم به تله دادن !

بیشترین دلیل برای از خود بی خود شدنم در کلیسای مذکور منش انسانی و رو راستی و نگفتن دروغ بود که فی الحال در دینمان مثل نقل و نبات نقض می شود

حضرت باری تعالی ! بنده نه بلدم چارقت را بدوزم نه موهایت را شانه بزنم نه وجود بی نیازت نیازی به کارهای حقیر دارد 

فقط جان هر که دوست داری ؛ اسلام واقعیت را نشانمان بده ببینیم چه فرستاده ای برای پیغمبرمان 

یا لااقل انقدر وجود به ما بده که با یه کلیسا رفتن جو گیر نشویم ...!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:39  توسط مهدی حاجی زکی   | 

صدای هق هق گریه‌های شبانه‌اش را فقط چهار دیواری اتاقش نظاره گر بود! 

خیسی بالشش؛ گواه شب سختی بود که بر او گذشت! 

روز به روز نحیف‌تر می‌شد و روز به روز لاغر‌تر! 

حرف‌هایش را با قاب عکس مادر بزرگ خدابیامرز می‌زد که تنها پناه بی‌پناهی‌هایش بود 

تن‌ها دلخوشی‌اش که گوشی تلفن همراهش بود و‌گاه گاهی با صدای آهنگهای غمگینش؛ در خلوت ضجه می‌زد و گریه می‌کرد؛ دیگر نبود تا سمفونی غمگینش را افکت شور بزند! 

این‌ها گوشه‌ای از مثنوی هزار بیتی دختران امروز ماست! 

دخترانی که به بهای سنگ دلی و بی‌رحمی پدرانشان که نه از روی آگاهی بلکه از روی جهالت گوشه عزلت اختیار کرده‌اند و در انتظار؛ تا روزی شاهزاده آرزو‌هایشان سوار بر اسب سپید آن‌ها را از شبستان مخوفی که قرار بود مامنشان باشد نجات دهد! 

شبستانی به نام خانه پدری! 

گویی زمانه به قبل برگشته و جاهلیت دوباره همچون غده‌ای چرکین سرباز نموده 

اما این جاهلیت کجا و آن جاهلیت کجا!؟ 

آن زمان‌ها دخترانشان را از بدو تولد زنده به گور می‌کردند و نمی‌گذاشتند طعم زندگی در این جهان را بچشند! 

ولی حالا وضع فرق کرده! 

بزرگشان می‌کنند و برایشان گوشی می‌خرند و امکانات می‌دهند 

آنان را دلخوش می‌کنند به اینکه زنده‌اند و زندگی می‌کنند 

خیال می‌کنند همه چیز برایشان فقط پول است و همه چیزبرایشان فراهم می‌کنند 

اما خود به مرور از آن‌ها دور می‌شوند 

مونسشان می‌شود گوشی و هدفون و کامپیو‌تر 

بعد به یکباره همچون اسب چموشی رم می‌کنند و مونسشان را می‌گیرند 

دنیایشان را خراب می‌کنند 

آرزو‌هایشان تباه می‌کنند ...


فرزند هدیه خداوند است به انسان تا در تربیت صحیحش بکوشد و محبتش را از او دریغ نکند 

روی سخنم با پدری است که به بهانه خجالت کشیدن و رو ندادن به دختر شانزده ساله‌اش؛ حتی یکبار به اون نگفته دوستش دارد 

یکبار او را ننشانده مقابلش تا با او درد ودل کند و حرف‌هایش را بشنود 

یکبار از او سوال نکرده که چرا شام نمی‌خورد و با شکم گرسنه به رخت خواب می‌رود 

با این کار دختر شانزده هفده ساله‌اش را زنده به گور می‌کند و این کمال بی‌رحمی است 

خوشا به غیرت اعراب جاهلیت! 

پدر عزیر 

شمایی که از پدر بودن فقط اسمش را یدک می‌کشی! 

این‌‌ همان هدیه‌ای است که منتظرش بودی تا خدا عنایت کند 

اگر دوستش داشتی و رفیقش شدی که هیچ 

وگرنه برای کمبود‌هایش! برای پر کردن جایگاه پدری‌اش! به دنبال جایگزین خواهد بود 

امتحان کن 

یکبار به او بگو: دخترم دوستت دارم! 

 

حال دیگر تصمیم با توست خود دانی...! 

فرازهایی از بیانات حقیر من باب جاهلیت مدرن!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:6  توسط مهدی حاجی زکی   | 

این روز‌ها آنقدر سوژه کم است برای خنداندن که از طرفی این حقیر رو به نقدهای سینمایی آورده و از طرفی سینمای ما در بخش نگارش؛ رو به استفاده از الفاظ نا‌شایست و شاید هم کمی کنایی بی‌ادبانه زده تا تماشاگر را که دیگر به این سادگی‌ها خنده‌اش نمی‌گیرد در معذورات قرار داده لبخندی هر چند مصنوعی بر روی لبانش بنشاند
اینکه رسانه ما و همینطور سینمای ما مدت زمان زیادیست بیش از حد مودبانه شده و استفاده از الفاظ جاهلیت در آن تقریبا منسوخ گشته؛ بهانه‌ای شد برای سو استفاده نویسندگان و کارگردانان به نام؛ تا با استفاده از این حربه به تعداد مخاطبان خود اضافه کنند حال اگر محتوایی هم نداشت! خیالی نیست؛ مخاطب که دارد!
سینمای مادی و تجاری
سینمای ما تلاش می‌کند با استفاده از اسپانسرهای معروف و استفاده از ستاره‌های بنام راهی برای فرار از سیاه چال فنا بیابد! اما این تنها بعد مادی مساله است و تا اینجا بی‌حساب است به جهت آنکه هر چه از اسپانسر دریافت می‌شود تازه می‌تواند اندکی از دستمزدهای بالای سوپراستار‌ها را پر کند؛ سوپراستارهایی که به متن و محتوای فیلم توجهی نمی‌کنند و مبلغ قرارداد را به هر چیزی ترجیح می‌دهند!
منصفانه‌اش این است که ستاره‌ای که در سینما سیر نشود رو به پوشیدن کت و شلوار آورده و راهی بیلبورد‌ها و بنرهای تبلیغاتی بزرگراه‌ها می‌شود
اما عایدات فیلم و اصولا سودی که از فروش به جای می‌ماند کفاف بقیه مخارج را نمی‌دهد و اصطلاحا چیزی برای پس انداز نمی‌گذارد
اینجاست که با تحت الشعاع قرار دادن شعور مخاطب؛ با بیان الفاظی نا‌هماهنگ با عصر جدید و یا کنایه‌هایی که اگر معنایش را درک کنی آنقدر‌ها خوش آیند خانواده‌های ایرانی نیست، سعی در خنداندن و به وجد آوردن مخاطب می‌کنند و از این طریق مخاطبانشان را افزاش می‌دهند
کسانی که فیلم سن پطرزبورگ را دیده‌اند بر حرفهایم صحه می‌گذارند
در دید اول از فیلم خوشتان می‌آید و کلی هم ذوق می‌کنید
همین حسی که برای من پیش آمد!
پیش خود می‌گویید: بابا دمشون گرم چطوری مجوز گرفتن؟!! خیلی باحالن
به دوستانتان پیشنهاد می‌دهید که حتما این فیلم را ببینند
اما وقتی مسئله را جدی‌تر بگیرید خواهید دید با احساس شما بازی شده
حسی که در حین دیدن فیلم به شما دست می‌دهد حسی است که شما را یاد اجدادتان در چندین سال پیش می‌برد و به اصل خویش برمی گرداند
طبیعتا خوشتان می‌آید چون این دقیقا‌‌ همان انسان جاهلیت است که در شما بیدار شده
اما وقتی یادتان می‌آید که شما تکامل یافته‌اید چندش آور می‌شود برایتان 

(راستش فیلم بدی نبود اما اینکه با حربه های گوناگون سعی در جذب مخاطب کنند درست نیست از برادران قاسم خانی و کارگردان بنامی چون افخمی بعید بود ؛ هر چند افخمی نیز سعی کرده با الهام از طنز موقعیت مدیری و عطاران فیلمش را بسازو و برای همین سراغ قاسم خانی ها رفته است )


نمی‌دانم منتقد خوبی هستم یا نه!؟
اما خوب می‌دانم حتی اگر حرف‌هایم انکار شود بیشترش درست است و منطقی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 11:59  توسط مهدی حاجی زکی   | 

این چند روز هم  ؛ با تمام خوشی ها ؛ غمها ، کمی ها و کاستی هاش گذشت ...

مثل برق ...

نمی تونم غمی رو که هر متعصب خونساری این روزها تو دلش داره ، پنهون کنم

غمگینم

 چیزی  که این مدت شهر رو از زیر خروارها خاک و خاکستر بیرون کشیده بود و جون تازه بهش داده بود فقط سالی یکبار  میاد و خیلی زود هم می ره ...

امسال ؛  محرم بهترین سال زندگی بی ارزش من بود

زندگی که ارزش پیدا کرد و حالا حس می کنم دوسش دارم

حس می کنم امیدوارتر از قبل نفس می کشم

منتظرم تا دوباره  یازده ماه و بیست روز دیگه این حس رو تجربه کنم

امسال تو متن هیات بودم ، هر جا که ارادتی صرف آقا می شد ؛ هر جا که عشقی اوج می گرفت ؛ هرجا که صفایی موج می زد !

اونجا بودم  تا ثبت کنم این همه خلوص رو

انکار نمی کنم که ریایی در کار نبود ؛ اما امسال فهمیدم خیلی ها از اعماق دل و با خلوص ؛ زحمت می کشند و چشم امیدشون به ولی نعمتشون آقا امام حسینه و بس

به قول کمش حرفهایی هم زده می شد و تنها با لبخندی از کنارشون می گذشتم

حرفهایی مثل : فلان  هیات  امسال عمو پورنگ رو آورده  ما هم قراره سال دیگه خاله شادونه رو بیاریم  !

محرم

نوشته های رو ی ماشینها امسال جور دیگه ای شده بود ادبیات خاصی داشت

مثل : یزید خره گاو منه          یا یزید ! این چه کاری بود کردی ؟

یا اینکه : ای یزید فلان فلان شده               یا مردک بوزینه باز شراب خوار خاک تو سرت !

خلاصه اینکه بدجور گیرداده بودند به یزید اما ایکاش حرفهای قشنگتری زینت بخش گوشه کنار بود !

انگار ما ایرانی ها جنبه نداریم که آزاد باشیم

خیال کنم سال دیگه بجای فلان فلان شده  فحش ناموس هم به یزید بدیم و اونو با افتخار بنویسیم رو ماشینامون !

 

از حق نگذریم سال خوبی بود محرم خوبی بود

کاش سال دیگه زنده باشم و دوباره حسش کنم

کاش ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:40  توسط مهدی حاجی زکی   | 

به نظر شما ورودی  شهر ما کجاست ؟

معمولا ورودی  هر شهر  رو نسبت به  ورودی از سمت  استان می سنجند ، با این حساب ورودی اصلی شهر بلوار نماز  و اولین میدان شهر میدان سپاه ، و به ترتیب 22بهمن و میدان امام ...

جاذبه های گردشگری  شهر ما که بیشتر از همه به اونها فخر می فروشیم و هر جا کم میاریم میریم سراغ اونها کجان ؟

درست حدس زدید ، گلستانکوه و اطراف اون ، سد باغکل ، تیزاب ، بیشترین چشمه ها و قنوات ، پارک ملی  سرچشمه  و تفریحگاههای اطراف اون که تماما در قسمت جنوبی شهر قرار دارند

اماکن قدیمی و بافت سنتی شهر ما کجاست ؟

مسجد جامع ، امامزاده احمد ، خانه ابهری ها ، منزل حبیبی ها ، بقعه باباپیر و امامزاده سید محمود (باباترک) ، اینها عمده اماکن باارزش ما هستند که  باز هم در جنوبی ترین نقطه شهر قرار گرفته اند

ادرات مهم دولتی شهر ما کجاست ؟

فرمانداری ، شهرداری ، دادگستری  ، گاز  و برق  ، دفتر امام جمعه  ، سپاه پاسداران ، و...  نیز در قسمت جنوبی شهر موسوم به محله بالا قرار دارند

قصد من از طرح این سوالات مقایسه  ناسیونالیستی و قدیمی محله های خوانسار نیست  ، قصد ندارم بحث از مد افتاده ای به نام محله بالا و محله پایین رو پیش بکشم چرا که تمام این دیار سرای من است  ( به قول دوستی ،  مگه سرتاسر خونسار چقدره ؟)

اینها سوالهایی بودند که نیمه اول معادله ما رو کامل می کنند ، اما نیمه دوم  که در ذهن بنده مجهول بوده و به جای آن X   را می گذارم ...

به نظر شما  قدر و منزلت این همه امکانات  به خوبی ادا شده و یا می شود ؟

اینها مقدمه ای بود بر یک نگرانی  یا شاید هم گلایه

تا به حال دقت کردید  :  لوازم تزئینی  جدید و نو اول به میدان امام می رسد و بعد اگر مناسبتی بود همانها را تعمیر و  تجهیز کرده و به میدان 22 بهمن می آورند ، جشنهای شعبانیه چراغهای جدیدی  میدان امام را زینت داد ، خوشمان آمد قشنگ بود ، پیش خودم گفتم کاش فلکه مارو هم از این چراغها بزنند ، دیروز به آرزوی خود رسیدم همان چراغهایی که میدان امام را مزین کرده بود ،  حالا روشنی بخش فلکه ما بود ...

شاید بگویید آنجا مرکز شهر است  ، پس مرکز توجه نیز باید باشد  !

بر اینکه میدان امام مرکز شهر است شکی نیست اما هر کس وارد شهر می شود اول ورودی را نگاه می کند بعد به مرکز می رسد  ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:41  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مدتی است  عده ای از دوستان در پی کشف معایب شهر و در مقابل آن ، محاسن گلپایگان گذران می کنند ، بر هیچ کس پوشیده نیست خوانسار عزیزمان دستخوش بی مهریهای  فراوانی گشته و عن قریب است در مسیر این طوفان به بیغوله ای متروکه تبدیل گردد ...!

اما بیایید دلیل آنرا در خود جستجو کنیم ، نه در محاسن جایی که هیچ سنخیتی با فرهنگ و جامعه ما ندارد

اگر قدری دورتر اندیشه کنیم شهرمان محل تجارت و کار و شاهراه اتصال استانها و شهرهای اطراف بوده اما حال نه تنها این بازار مرکزی  وجود خارجی ندارد بلکه خوانسار عزیزمان مستعمره شهرههایی  چون اصفهان  و گلپایگان  بوده و اگر قدری جلو تر برویم  دور از ذهن نخواهد بود که مترادف روستایی دور افتاده گردیم

سالها پیش زمانی که هاشمی رفسنجانی مستاجر نهاد ریاست جمهوری بود ، سفری به خوانسار داشت که در آن سفر از خوانسار به عنوان دره ای خوش آب و هوا یاد کرد و این تشبیه ظاهرا زیبا ، بلای جانمان شد  تا حداقل در صنعت پیشرفتی نکنیم به بهانه تخریب آب و هوای دره سرسبزمان ...

وقتی فرزندی از این آب و خاک  سردمدار صنعت پارس شد ، دلخوش کردیم که تلسم چند ساله را خواهد شکست اما بازهم آب از آب تکان نخورد

بارها دلسوزان این دیار برای گسترش صنعتش قدم پیش گذارده و با بی مهری  بعضی ، مجبور به سرمایه گذاری در شهر دیگری شدند

شاید بدانید بزرگترین کارخانه تولید اجاق گاز در منطقه  با نام تجاری شعله آبی خوانسار ، در شهر گلپایگان فعالیت می کند ،  بنازم به  غیرت و تعصبش  ...

چندیدن دانشگاه در سالهای اخیر مجوز تشکیل و ساخت گرفت و به لطف عده ای راهی ولایت دیگری شد آن هم به بهانه های مذهبی ، که  اگر چنین و چنان شود حیثیت چند ساله شهرمان به باد خواهد رفت

تنها نمایندگی  خودرو شهرمان را که نگه نداشتیم هیچ ، برای تاسیس نمایندگی سایپا هزاران سنگ اندازی کردیم  و می کنیم  ...

آنوقت که ما پلیس +10 داشتیم  کدام شهر  در منطقه  این نهاد را داشت ؟ چرا گداشتیم مسئولین این نمایندگی مهم تنها به خاطر  اینکه قادر به پرداخت اجاره موسسه خود نبودند آنرا منحل کنند ؟ یک مرد پیدا نمی شد برای رفاه حال همشهریانش با وجود اینهمه مغازه خالی یک دفتر کوچک  بدون هیچ چشمداشتی به آنها بدهد ؟

به آمار اعتیاد جوانان خود نگاه کرده ایم ؟ کاش حال که همه چیز را مقایسه کردید  اینرا هم با گلپایگان که مدینه فاضله  عده ای از همشهریان گشته مقایسه می کردید ؟

چرا به جای آنکه در شهر خودمان خرید کنیم و درآمدمان را در گردش اقتصاد جریان دهیم راهی شهرهای اطراف می شویم ؟

حاج آقای محترم  ؟ چند بار دیگر به مکه بروی و پولت را به وهابی های  عرب بدهی  آدم می شوی ؟ چند بار دیگر کربلا را زیارت کنی  بهشتی می شوی ؟

جوان  خوانساری  ؟ مگر نمی شود در همین خوانسار خودمان قلیانت را بکشی و چایت را همین جا بنوشی که باید راهی ارگ بشوی و عشق و حالت را با صرف درآمدی که  اینجا بدست آمده  آنجا بکنی ؟

آیا این ما نبودیم که باعث شدیم  خوانسار عزیزمان این همه تفاوت  چشمگیر با گلپایگان داشته باشد ؟

آیا تا به حال از خود پرسیده اید چرا گلپایگان آنگونه است و خوانسار اینگونه ؟

چه بر سر خوانسار عزیزمان آوردیم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ساعت 16:16  توسط مهدی حاجی زکی   | 

بررسی چگونگی استفاده  بهینه  تعدادی از وسایل و امکانات روز دنیا :

1 -  کامپیوتر : انجام حسابرسی ، طراحی ، تایپ و تحقیقات علمی و...

2 -  تلفن همراه : ارتباط تلفنی ، اطلاع رسانی ، آگاهی از موقعیت جغرافیایی و...

3 -  اینترنت : اطلاع رسانی ، ورود به خانواده و دنیای مجازی ، تبادل کالا و خدمات ، تبادل نظر با مردم دنیا و ...

4 -  مترو : جابجایی سریع در سطح شهرهای بزرگ و پرجمعیت

5 -  اتوبوس ( بی آر تی ) : سفرهای درون شهری  سریع همراه با دیدن مناظر شهری

6 - سرویس های بهداشتی عمومی : انجام قضای حاجت در مواردی که دسترسی به سرویس بهداشتی شخصی نیست

7 -  طبیعت ، درختان و منابع طبیعی : استفاده از آب و هوای سالم به دور از امکانات شهرنشینی , تفریح و تفرج ، استفاده از سایه اشجار در تابستان و ...

8 -  تلوزیون : اطلاع رسانی و آموزش همگانی ، یهره گیری از فیلمها و سریالها در جهت رشد آگاهی اجتماعی ؛ فرهنگی ؛ هنری ؛ مذهبی و ...

9 -  سینما :  عرضه محصولات روز صنعت سینما برای تماشای خانوادگی

 

 اینها استفاده اصولی تنها چند مورد از وسایل و امکاناتی است که بشر برای راحتی خویش به آنها دست پیدا کرده  اما ،  روشهای جدیدی برای استفاده بهینه از این امکانات در ایران ابداع شده که در زیر به آنها خواهیم پرداخت :

1 -  کامپیوتر : ورق بازی ، گیم ، مونتاژ فیلم و عکس برای خندیدن و مسخره نمودن دوستان و ...

2 -  تلفن همراه : باز هم بازی ، اس ام اس بازی ، بلوتوث بازی ، گوش کردن به ام پی تری و دیدن عکسها و فیلمهای خانوادگی عده ای بخت برگشته

3 -  اینترنت : چت ، ارتباطهای نا مشروع  ، سرچ کلمات مستهجن و تاسیس سایتهای غیر اخلاقی ، مبارزه با فیلترینگ مخابراتی با ایجاد فیلتر شکن

4 -  مترو : بلوتوث بازی در واگن های قطارهای شهری و ...

5 -  اتوبوس : شکستن شیشه ها و صندلی های اتوبوس در هنگام بازگشت از استادیوم

6 -  سرویس های بهداشتی عمومی : درج اشعار عاشقانه و خاطرات روزمره و همچنین شماره تلفن بر روی درب و دیوارهای سرویس بهداشتی

7  -  طبیعت : استفاده آنی از طبیعت و نابودی منابع طبیعی در کمترین زمان ممکن ، درج یادگاری و کشیدن قلب در حالی که تیری از میان آن عبور کرده بر روی درختان ، قطع بی رویه اشجار برای کاشتن تیر آهن و ساخت برجهای ساختمانی

8 -  تلویزیون : ساخت سریالها و فیلمهای بی محتوا در قالب طنز بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد ، اشاعه فرهنگهای ملل دیگر که سنخیتی با فرهنگ ایرانی نداشته و ندارد ، استفاده ابزاری از  رسانه ملی  جهت تبلیغات خصوصی و ...

9  -  سینما : مکانی امن برای قرار های عاشقانه ،  فیلمبرداری از پرده سینما و پخش سی دی های قاچاق جهت به خاک سیاه نشاندن صنعت سینما و ...

به کجا می رویم ....؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:15  توسط مهدی حاجی زکی   | 

چند روز پیش واقعیت سخن حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی، در ذهن این حقیر به شائبه ای تبدیل شد ، شائبه ای که در ظاهر شاید نظریه شخصی بنده باشد ودر باطن شاید تئوری فراگیر بشریت ...

بعدازظهر روز پنجشنبه  بیست و سوم اردیبهشت ماه طبق معمول همه روز قصد رفتن به سرکار را داشتم که در بلوار علوی شاهد حادثه ای  تکراری شدم ، حادثه ای که به دلیل استمرار در چند سال اخیر تبدیل به فاجعه ای اجتماعی گردیده ،

کامیون تریلی حامل مفتول که از مبدا بندرعباس به مقصد خوانسار (شرکت صنایع فلزی ) بارگیری شده بود به علت سرعت بالا و همچنین غیر استاندارد بودن مسیر از انتهای بلوار نماز تا اوایل بلوار علوی ( که دلیل عمده حادثه در این سالها بوده ) با برخورد به درختان کنار خیابان در ورودی بلوار علوی منحرف و چپ کرده بود .

عده بیشماری اطراف کامیون فوق جمع شده بودند ، تعدادی در صدد کمک بوده و تعدادی فقط برای تماشا آمده بودند (اولین دلیل برای شائبه بنی آدم اعضای یکدیگرند)

نماینده شرکت صنایع فلزی با حضور در محل با راننده کامیون همدردی و اظهار می دارد که نگران بار نباشد  ، خوشبختانه آسیب جدی به بار نرسیده و محموله به صنایع فلزی حمل می شود که بعداز آزمایش مورد تایید قرار گرفته و سالم تحویل گرفته می شود ، ( در حالی که شرکت مذکور می توانست بدون حضور در محل نسبت به شکایت از راننده و محول نمودن کلیه مسئولیت تحویل بار به وی ،از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند ؛ مسئولیتی که شاید بیشتر جنبه انسانی داشت تا حقوقی )

برای بلند کردن کشنده فوق ، از راننده تقاضایی  بالای  یک ملیون تومان کرده اند ، راننده ای که در شهر ما گرفتار شده  و تنها امیدش به همنوعانی است که اطراف او را گرفته اند .

شاید از آنها  توقع همکاری ندارد ، اما توقع دارد حداقل چوب به چرخش نگذارند ،

آدمهای خوب هم هستند که با چند تماس با آدمهای خوب دیگر، این مبلغ را به تنها دویست هزار تومان کاهش می دهند ،

حالا شما قضاوت کنید ؛ این دلایل برای اینکه حداقل بنده به سخن حکیم ابوالقاسم فردوسی شک کنم ؛ کافی نیست ؟؟؟؟ مگر این بنی آدم با بنی آدمهای دیگر فرق می کند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:17  توسط مهدی حاجی زکی   |