چـــِـل چُو

داری زندگیتو می کنی که یه روز صبح یکی از اقوام بهت زنگ می زنه :

بی زحمت یه تک پا بیا بانک قوامین دسته چکت هم بیار یه وام کوچولو واس ما امضا کن ! 

با بی میلی تمام دو سه روزی معطلش می کنی و آخرش تو رودرواسی می ری بانک !

کارمند بانک و فامیل مورد نظر دورت می کنند و می گن ضمانت شما فقط سوریه و سنبلیک ! تازه اگه وامش هم عقب بیافته می رن سراغ خونه طرف و خونه رو مصادره می کنند !

با همه آدمیتت بالاخره « خر» می شی و یه چک سفید ازت می گیرن و می گن خودمون پرش می کنیم !

دو سالی می گذره و تو داری بازم زندگیتو می کنی که :

یه روز صبح یه موتوری میاد در شرکت و احضاریه دادگاه میاره که چی ؟ بانک مورد نظر ازت شکایت کرده و سی ملیون تومن چک بی زبونت رو اجرا گذاشته !!

تاریخ دادگاه رو نگاه می کنی و می بینی سوم خرداده !

از هرکی می پرسی همه می گن : ضامن شدی باید بری زندان !! به قول خودشون تا ندهی نروی !!

یادمه امام رضا وقتی ضامن آهو شد ؛ تا وقتی آهو برنگشته بود در بند صیاد گرفتار بود اما وقتی آهو اومد صیاد کلی هم معذرت خواهی کرد و اظهار ندامت! تازه آهو و بچه هاشو هم رها کرد !!!

خدارو شکر آهوی ما که جایی نرفته و خیال رفتن هم نداره 

فقط نمی دونم این چه عدالتیه ؟! این وسط دهن کسی آسفالت می شه که نه آشی دیده نه آشی خورده !!

پیش خودت می گی :داشتیم زندگیمونو می کردیم ها ...

وقتی راه به جایی نداری و تیرهات همه به سنگ می خوره ؛ نقشه می کشی که  اگه یه روز این برنامه درست بشه ! چک برگشت خورده رو قاب می کنم و می زنم گل گردنم تا هرجا می رم همه ببینندو دور و بر یه ضامن زخمی پیداشون نشه !!! 

پ.ن: 

لطفا از آوردن کمپوت سیب و گلابی جدا" خود داری نمایید ! با مزاج ما سازگاری نداره ! ترجیحا آناناس مالزی و گیلاس خراسان !!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:48  توسط مهدی حاجی زکی   | 

از بچگی از جاهای شلوغ نفرت داشتم، سرو صدای زیادی اذیتم می‌کرد 
یادم نمی‌اد برای خود شیرینی عروسی و عزا رفته باشم 

عروسی رو که فقط برای رفع سوتفاهمات مادی می‌رم و عزا رو فقط وقتی می‌رم، که متوفی از اقوام یا همسایگان درجه یک باشه 

از لحظه‌ای که جنازه رو داخل آمبولانس می‌زارن و می‌برن برای غسل و کفن تا لحظه‌ای که دوباره سوار اتوبوس می‌شم تا برگردم همش خدا خدا می‌کنم زود‌تر خاک سرد مهر رو ببره و شیون و زاری تموم بشه 

امروز صبح دو جا دعوت بودم 

اولی رو خودم میزبان بودم و دومی رو میهمان 

اولی جایی بود که نه اسم و رسمی داشت و نه کاپ طلا می‌دادن! 

و دومی جایی بود که هم اسم و رسم دار بود، هم اگه کاپ طلا نمی‌دادن، چهار تا آدم درست و حسابی می‌دیدنت و، تو هم تو آدم حسابی‌ها؛ حسابی آدم می‌شدی! 

تا نزدیکی آدم حسابی شدن رفتم! 

اما انگار یکی نهیبم زد که تو آدم نمی‌شی داداش! بی‌خود خودتو علاف نکن! مث بچه خوب برگرد و برو همونجای اولی 

با افتخار برگشتم !

نشستن با کت و شلوار؛ رو مبلهای دسته طلایی و قورت دادن یه عصای یه متری رو‌‌ رها کردم و نشستن با لباسهای خاک آلود و کتونی‌های چینی رو صندلی‌های زهوار دررفته یه مینی بوس شلخته رو ترجیح دادم 

ظهر که شد پیش خودم گفتم: حتما اون مهمونی دومیه نهارشون رو هم خوردن و دارن با چاقوهای استیل تو ظرفهای چینی میوه بعداز نهارشون رو میل می‌کنند بعدش هم ساز و آوازی و خلسه سردی بعداز خوردن دوغ تگری! 

صدای عاروق زدنشون رو هم تو خیالم شنیدم! 

اما خوردن چلو کباب کوبیده تو ظرف یه بار مصرف اونم تو باد و گردو خاک با یه نوشابه گرم زرد رنگ یه حال دیگه‌ای داره 

مخصوصا اینکه یه پیاز گنده هم بزاری وسط و با مشت بکوبی روش! 

الان که هر دو مهمونی تموم شده کلاه خودمو قاضی کردمو یکم فکر کردم 

آخرش به این نتیجه رسیدم که: 

خوب شد آدم(حسابی) نشدم...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:45  توسط مهدی حاجی زکی   | 

آدمیزاد دوبار معنای کما را درک خواهد کرد: 

یکی وقتی به سبب عوامل فیزیکی از جمله سکته و تصادف وارد دنیای زیبای کما می‌شود و دیگری به سبب عوامل ماورایی و غیر ملموس مشاعرش را از دست می‌دهد و بین زمین و آسمان معلق می‌شود 

دلیل اولش زیاد باب نیست هرچند ظاهرا غیر از این به نظر می‌رسد 

اما دلیل دومش برای نصف به علاوه یک مردم؛ حداقل در ایران خودمان اتفاق می‌افتد! 

وقتی آدمی از دنیای ادم‌ها خسته می‌شود! 

وقتی تنها پناهش بی‌پناهی می‌کند! 

وقتی حتی در چهاردیواریش احساس خفگی می‌کند! 

وقتی ضمانت می‌کند و بی‌رحمانه چکش را برگشت می‌زنند! 

وقتی در عالم واقعیت هزار بار برزخ را حس می‌کند! 

وقتی در دوراهی خوب و بد گیر می‌کند و نمی‌داند کدام را انتخاب کند! 

... 

هوس می‌کند به دنیایی برود که هیچ کس او را نشناسد و هیچ کس با او کاری نداشته باشد 

هوس می‌کند خلسه‌ای را تجربه کند که هچ می‌کند آدمی را 

می‌شود یک تکه گوشت روی یک تخت 

نه غمی! 

نه غصه‌ای! 

نه چکی! 

نه دلواپسی مضمنی! 

آنوقت است که می‌رود به کما! 

ما نیز دنیای مجازیمان برایمان‌‌ همان «کماست» 

رشته اتصال ما به این دنیا لوله هوایی است که از بد روزگار تبدیل به بازیچه‌ای شده و‌گاه تا مرز‌‌ رها شدنمان پیش می‌رود 

آنقدر که جانمان در می‌رود و حس می‌کنیم کمایی درکار نیست 

آنوقت است که شعله‌های دوزخ را از دور نظاره می‌کنیم و عن قریب است خود را در میان مذابهای آتیش ببینیم و چوب نیم سوخته را حس کنیم!! 


شوشتری جان 

عزیز دلم 

جان هر که می‌پرستی 

پایت را از روی شلنگ هوایمان بردار...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 

ما که مثل بعضی دوستان امکانات فضایی نداریم تا تند تند قالب عوض کنیم  برای همین به همین قالب دلخوشیم !

اما برای دل شما هم که شده خواستم قدری تنوع ایجاد کنم و سردر تارنگارم رو یه تغییر کوچولو بدم 

این پست بهانه ای شد تا از همه شما دوستان بخوام نظرتون رو در مورد چل چو بیان کنید 

توی این چند سال که همراهم بودید  اگه بدی ازم دیدید به بزرگی خودتون ببخشید و دلم می خواد هر انتقادی دارید صادقانه بیان کنید تا در جبرانش تلاش کنم 

سربلند باشید و پیروز 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:27  توسط مهدی حاجی زکی   | 

افتتاح بخش جدید «پارازیت» نقطه عطفی است در نگارشاتمان و انقلابی است عظیم در صنعت وب نویسی طناز !


پس از سالها از شهرستان شدن خوانسار عده ای تازه فهمیدند ! گمان کنم تا الان خواب بودند 

یادم افتاد روزی که نون شد دونه ای صد تومن رفتم نونوایی یه بابایی اومد نون بخره خبر نداشت نون گرون شده 

نونوا گفت آقا نون شده دونه ای صد تومن 

طرف گفت نکنه منم مثل اصحاب کهف خواب بودم ! خانومم چرا بیدارم نکرده !؟؟


گمون نکنم برگزار کنندگان جشن بادبادکها حالا حالا بی خیال این برنامه بشن ! 

هفته ای یه بار آگهی می زنن جمعه جشن می گیریم 

همه تلاش می کنند اطلاع رسانی کنند 

دقیقا شب مراسم همه چی بهم می ریزه 

این هفته هم زیاد دلتون رو صابون نزنید 

غروب پنجشنبه خسرو جون زنگ می زنه می گه : هواشناسی اعلام کرده فردا هوا خرابه ایشالله هفته ای دیگه !!!


لطفا اگه پول ندارید مریض نشوید !!! (پیام آموزشی از اتفاق اخیر در خصوص رها کردن بیماران بی پول در حاشیه اتوبان خلیج فارس ) 


دلم نمی خواد افتتاحیه؛ زیادی خسته کننده بشه در ضمن حال و اوضاع زیاد خوبی ندارم یه کوچولو کسالت دارم 

اما بسوزه پدر رسالت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط مهدی حاجی زکی   |