چـــِـل چُو


با این اوضاعی که داره پیش می ره "بهار" هم رفت جزو خطوط قرمز!! 

یه دلیل "اجتماعی- اقتصادی" داره و یه دلیل  روم به دیوار "سیاسی" ... 

دلیل اجتماعی - اقتصادیش که تا حدودی همه باهاش سرکار دارند : شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد ...

دلیل سیاسیش هم اینه که آقا آدم دیگه جرات نمی کنه تعریف بهار بکنه!! خود بنده اون بالای وبلاگم نوشته بودم در انتظار بهار ...

بسکه دوستان سوسه اومدند و مذقون که ما جزو دار و دسته ی فلان کاندیدای فلان سمت مهم مملکتیم شبانه عوضش کردم که کسی هم شک نکنه 

با این حال روحیه ی لطیف بنده به دور از هر گونه جناح و حزب و دسته و به دور از برنج کیلو خداتومن و پسته ی فرد اعلای شصت تومنی؛ بدون بهـــــــــــار جون شما اصلا با ما راه نمیاد 

بالا غیرتا" جان اون سیبیلای قیطونیتون همین یه فصل درست و درمون رو هم با فضای زبونم لال "سیاسی" خرابش نکنید

ما که عرضه ی خرید پسته و بقیه مخلفات عیدو نداریم دلمون به همین اسم و رسمش خوشه این دلخوشی رو حوالتون به ابلفضل از ما نگیرید ...

ما با همه نامردی هایی که همین بهار در حقمون کرده بازم دوسش داریم ...

دم شما گرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:31  توسط مهدی حاجی زکی   | 


امروز اینجـــــا خواندم که محمد رویانیان رییس سابق ستاد سوخت و مدیر عامل فعلی پرسپولیس تهران به پرداخت 20 ملیون تومان ناقابل جریمه از سوی کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال بابت اظهاراتش در خصوص دپارتمان داوری فدراسیون محکوم شد!!

مبلغ ناقابلی است. فقط بیست ملیون تومان ناچیز ...

یادم می آید سالها پیش وقتی احمدرضا عابدزاده در بیمارستان کسری بستری بود و روزهای سختی را میگذراند یک روز تا غروب بیرون بیمارستان گریه کردم تا اجازه دهند از پشت شیشه های آی سی یو فقط نگاهش کنم 

چند سال بعد که انصاری فرد مدیر عامل باشگاه شد و اوضاع مالی باشگاه خیلی خراب بود به دفتر باشگاه در بلوار کشاورز رفتم و آنقدر پشت در ایستادم تا اجازه دهند با مدیر عامل دیدار کنم 

تمام پولم آن روز 50 هزار تومان بود که آن را روی میز گذاشتم و گفتم خرج باشگاه کنید یادم نمی رود ان روز انصاری فرد خنده ای کرد و گفت ما کارمان با این پولها درست نمی شود اگر اشتباه نکنم آن روز مبلغی را هم به عنوان هدیه به من داد و از اینکه به فکر باشگاهم و راهی طولانی را برای دیدنش رفتم تشکر کرد ...

حالا که فکر می کنم می بینم من هنوز نه خانه ای دارم و نه حتی یک پراید مدل پایین تا در سرمای زمستان مجبور نباشم زن و بچه ام را با موتور این طرف و آن طرف ببرم 

حالا که فکر می کنم می بینم انتظار روزی را می کشم تا این پراید کوفتی قیمتش پایین بیاید و من بتوانم تنها آرزوی کودکی فرزندم را جامه عمل بپوشانم؛ آنوقت می شود با پولی که از فروش النگوهای خانومم می گیرم یک چهار چرخ برای رفاه خانواده ام بخرم ...

 حالا که فکر می کنم می بینم اگر 20ملیون تومان داشتم حتی می توانستم برای مادرم یک آپارتمان اجاره کنم تا مجبور نباشد در سرمای سخت سرچشمه از چشمه اب بیاورد و ظرف و لباس بشوید ...

بیست ملیون تومان ارزشی ندارد شاید؛ اما میشود  حداقل برای بیست خانواده؛ شب عیدی قشنگ ساخت ...

این آبغوره ها را برای خودم نمی گیرم؛ خدای من بزرگ است و بزرگ بوده ... 

محمود می گفت از تمام هم سن و سالهای من شاید سه نفر از من جلو ترند و بقیه پشت سر من؛ همینکه تنمان سالم است یک دنیا ارزش دارد ...

اما سخت است باورش ... که چقدر راحت برای گفتن چند جمله انتقادی 20ملیون تومان جریمه بدهی ...

البته برای ما سخت است نه جناب ســــــردار ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:14  توسط مهدی حاجی زکی   | 


سعید عزیز پستی گذاشته و از دوستان خواهش کرده شیرین ترین دروغی رو که گفتند یا شنیدند بنویسند؛ این بهانه ای شد برای مکتوبی که در ادامه خواهید خواند اضافه کنم این پست هم از همان پستهایی است که دینــــی بر گردنم داشت : 

با درود فراوان ...

طایفه ی پدری بنده جزو رگ و ریشه دارهای خوانسار بودند و امیدواریم که در اینده هم باشند ؛ شغل آبا و اجدادیشان چاقو سازی و خیلی قدیم تر اسلحه ساز بودند ؛(حتما وصف حال چاقوی علیگری را شنیده اید) عموی جدم حاج محمد آنگونه که نقل است شکارچی بوده و شکار هم می کرده 

 (این کوههایی که می بینید، حالا جُز شوید و مقدار محدودی موسیر؛ چیزی ندارد، روزگاری شکارگاهی بوده برای خودش و انواع و اقسام بز و میش و قوچ کوهی را  ساپورت می کرد، زرین گیاه را هم به اینها اضافه کنید چون با این شرایطی که پیش میرود این گیاه باستانی قریب به یقین همین روزها مایه اش کُپ میشود)

  می گویند جنابش روزی به قصد شکار راهی کوههای اطراف می شود؛  ادامه داستان را از زبان خودش بشنوید:

"قوچی را دیدم که به سختی حرکت می کرد  و یک طرف سرش مایل به زمین بود به قول معروف گردنش کج بود و یه وری راه میرفت! دوربین انداختم دیدم دور سرش حشراتی مثل زنبور پرواز می کنند به زانو نشستم و گردنش را نشانه رفتم شلیک کردن همانا و قوچ از صخره بر زمین افتان همان؛ خود را به بالای سرش رساندم دیدم انگار در شاخش کندو عسل است و زنبوران از حفره ی خالی شاخ برای سکونت استفاده می کنند شاخ را که شکستیم دیدم 9 مــــَن عسل درجه یک اصل در شاخ  خود دارد!!! بی خود نبود که نمی توانست درست راه برود!! "

کسی از آن زمان باقی نمانده که صحت حرفهایش را ثابت کند!

شاید یکصدسال از آن زمان می گذرد اما همین خاطره شده بلای جان خاندان ما؛ به قدری در دروغ گویی معروفیم که داش ایرِج که خودش جزو نوادر دروغگویی نوین است، صبح به صبح ما را که می بیند می گوید: دو تا دروغ دسته اول بگو اول صبحی شُشمان حال بیاید!! همین دیروز هم می گفت خورده فروشی داری یه نیم کیلو دروغ بده بچه ها بیارن در خونه !! بنده هم گفتم: ما فقط عمده فروشی داریم داش ایرج؛ خورده میخوای برو سراغ احمد قُلی ...

خاندان مادرم هم جزو رگ و ریشه دارها هستند خداروشکر؛ من باب رعایت عدالت قدری هم به پیشه اجدادی ایشان خواهم پرداخت :

خاندان مادری ام از خیلی قبلتر شغل دلاکی داشتند و به قول معروف چند منظوره کار می کردند بسکه هنرمند بودند و کاری یک تنه ده تا شغل را در یک شغل جمع کرده بودند و امرار معاش میکردند 

سلمانی؛ آرایشگری؛ داندانپزشکی؛ دندانسازی؛ حجامت؛ سوراخ کردن گوش؛ آمپول زنی؛ ختنه و الی تا ماشالله ...

طبیبی بودند برای خودشان ...سالهای زیادی نیست که مشاغلشان تعطیل گردیده و صابونشان به تن حقیر نیز خورده بود مرحوم میرزا محمد آقاجانی خالوی بزرگمان آخرین بازمانده از سلسله ی مشاغل چند منظوره بود که در آن واحد هم ریش و سیبیل می زد هم دندان می کشید و هم اگر پا میداد ختنــــه هم میکرد ...

گاهی فکر میکنم خدای متعال بنده را قدری دیر به دنیا آورد وگرنه بدمان نمی آمد هم اسلحه ساز باشیم و هم دلاک ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:34  توسط مهدی حاجی زکی   | 

آدم مهمی نیستم امـــــا :

تا اطلاع ثانوی و فراهم آمدن بستری مناسب در فعالیت های فرهنگی ِشهر؛ در هیچ فعالیت فرهنگی ِ غیر مَجازی شرکت نخواهم کـــــــــرد ...

پیرو تصمیمی که گرفته ام از این تاریخ کلیه ی عضویت هایم را در هر گروه و تشکل فرهنگی؛ادبی؛ هنری و اجتماعی لغــــو  و بدینوسیله استعفا می دهم ...

امید که با قلم و زبان الکنم بتوانم برای شهر و وطنم مفید باشم ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 9:56  توسط مهدی حاجی زکی   | 


عرض شود كه 

سالها پيش وقتي در مغازه لوازم التحرير آقاي بوووووغ شاگرد دُكون بودم، يه روز نشستم پشت فرمونِ پيكانِ صفر كيلومترِ سپر جوشنِ آقاي بوووغ؛ هنوز راه نيافتاده بودم كه يه ديوار ِ كور عين گاو اومد رفت تو راديات ماشين؛ خلاصه يادمه اون موقع پول دو تا موتور سيكلتو پياده شدم تا ماشين بشه مث روز اولش 

از اون موقع به بعد ديگه جرات نكردم پشت ماشين بشينم هركي هم مي گفت بيا برو گواهينامه بگير نمي گفتم كه ميترسم يه فلسفه قشنگ بافته بودم كه همونو رديف مي كردم طرف بي خيال مي شد؛ حالا فلسفه ما چي بود عرض مي كنم : آقا شما بگين  آدم عاقل وقتي يه دُكمه پيدا ميكنه ميره واسه دكمه كت شلوار مي دوزه يا وقتي يه كت شلوار پيدا مي كنه دكمه نداره مي ره براش دكمه مي خره؟!!

آدمي كه ماشين نداره گواهينامه مي خواد واسه كجاش؟!!

خلاصه سالها گذشت تا اينكه در هفتم بهمن ماه نود و يك بنده در سن سي و دوسالگي موفق به اخذ گواهينامه ب 2 از آموزشگـــاه بووووغ گرديدم 

جالب تر اينكه آدمي به پِتولي بنده در اولين آزمون آيين نامه با يك غلط و در اولين آزمون شهر بدون استرس قبول شدم .

هنوز نيم ساعت از گرفتن رسيد گواهينامه نگذشته بود كه :

اي بابا خيلي سخته آدم ماشين زيرپاش نباشه ها ...

داداش پرايد مدل پايين دوگانه و تك گانه اش مهم نيست دور رنگم بود فدا سرت حول و حوش سه مليون تا سه و نيم چيزي تو دست و بالت نداري؟!!

- با اين پولت ماشين كه سهله؛ اُلاغم بهت نمي دن!! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

القصه افتاديم به تكاپو از اين ينگاه به اون بنگاه؛ باورتون نميشه در عرض اين هفت، هشت روزي كه گذشته دقيقا روزي پونصد، تا يه مليون رفته رو قيمت ماشين !!

همين امروزم با خبر شدم پرايد حول حوش هفده و نيم، تا هيجده معامله شده 

الان كه  دارم به اون فلسفه ي دُكمه فكر ميكنم مي بينم  كت و شلوارِ بدون دكمه رو هم ميشه پوشيد 

نمي شه ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:41  توسط مهدی حاجی زکی   | 


چند شب قبل به بهانه شب نشيني مشرف شديم خدمت يكي از اقوام؛ از آغاز ورودمان تا ده دقيقه قبل از شام هر كس گوشه اي نشسته بود و با موبايلش ور مي رفت جوان تر ها براي هم بلوتوث مي فرستادند و ميانسالان پيامك هاي روم به ديواري ...

دايي مجتبي بنده خدا فقط يك گوشه نشسته بود و ملت را تماشا مي كرد و بقيه پَر به خيالشان نبود كه : لامصب پيرمرد بنده خدا چه گناهي كرده از اول شب تا آخر شب مجسمه هاي فرعوني بلوتوث باز را تماشا كند!! 

آقا خدابه سرشاهد است سر شام هم ول كن نبودند؛ با آنكه گوشي هاي بي صاحابشان را كنار گذاشته بودند و آبگوشت صدقه سري خدابيامرز حاج علي را مي خوردند تعريفاتشان فقط حول محور كليپ بود و آهنگ و پيامك ...

بعد از شام رفتم كنار دايي نشستم 

پرسيدم دايي جان چه حال؟ چه خبر؟ اوضاع احوالتان چطور است 

گفت: يك زماني مردم شب نشيني مي رفتند دور كرسي مي نشستند و از هر دري حرف مي زدند حتي در همين شبها تربيت و آموزش بچه هايشان شكل مي گرفت قصه (مَتَل) مي گفتند كه هر جمله اش يك دنيا حرف داشت و عبرت! حالا همه چيز اين مردم شده موبايل و كامپيوتر و تلوزيون 

هركدام از اينها را هم بخواهي بررسي كني جز ضرر منفعتي ندارد كه ندارد 

خيال مي كنيد اين تلوزيونتان چه نشان مردم مي دهد؟ جز آموزش طلاق و راه و روش دزدي و حلواخور گيري!!؟

خدابه زمين گرم بزند آن مرتيكه اي را كه موبايل را اختراع كرد 

از اول بهار تا آخر تابستان كه چشم برهم مي زني صبح شده چشم اميدمان به اين شبهاي زمستاني است كه دور هم بنشينيم و قدري از قديم بگوييم و قدري مزقون بياييم ششمان حال بيايد 

اين شبها را هم كه قربانش بروم با وجود به قول خودشان پيشرفت و تكنولوژي از ما گرفتند 

خدايي پُر بيراه نميگفت؛ در فكر فرو رفتم كه چه مي شود كرد با اين حال و اوضاع پريشان؟ به خود كه آمدم ديدم گوشي همراهم را دست گرفته ام و  بازي مي كنم 

يعني پينو كيو آدم شد ما هنوز داريم اس ام اس خاك برسري مي فرستيم ...


بعدا"نوشت:
كمش اگه بياي اداي آدماي پيشرفته و شهر رفته رو دربياري به ولاي علي مي زنم نصفت ميكنم از وسط گفته باشم :))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 16:56  توسط مهدی حاجی زکی   | 

با درود فراوان ...

اين بار بر خلاف قبل كه قبلش موضوعي را انتخاب مي كردم و مي نوشتم موضوع خاصي مد نظرم نيست 

راستش گفتم اينبار بيايم قدري با هم خودماني حرف بزنيم! درد دل كنيم! حال و احوال كنيم و آخرش هم بگويم چارتا فحش آبدار بدهيد جگرتان حال بيايد  و هرچه در دل داريد چه خوب وچه بد؛ دور بريزيد تا بي حساب شده باشيم كه اگر اين زمستان؛ زمستان آخرم شد حلالم كرده باشيد ...

مديون شما هستم كه در برف و سرما هم تنهايم نگذاشتيد!

حتي اگر شده با زنجير چرخ هم آمديد ...

به قول يكي از دوستان كه اسمش را نگويم بهتر است چون ممكن است بگويند مراد من است و من مريد او !! 

مي گفت: فضاي مجازي سوراخ سومبه زياد دارد همه جا هم مي شود يك جاي دنج گير اورد و مدتي را در آن سر كرد 

اما وبلاگ چيز ديگري است و براي من چل چو از همه جاي اين دنياي لعنتي دنج تر و با صفا تراست چرا؟ 

چون در اين مدت دوستاني پيدا كردم كه برايم يك دنيا ارزش دارند 

دوستاني كه مي فهمند 

درك مي كنند 

و همراه هستند 

بدون آنكه توقع ضمانت وام داشته باشند و پول دستي بخواهند 

خيلي سخت است بدون هدف نوشتن اما انگار اين حروف و كلمات خودشان جاي خودشان را پيدا مي كنند 

اين روزها وبلاگستان خواننده زياد دارد 

از روزهاي اول خيلي بيشتر 

احساس مي كنم ديگر نمي شود باري به هر جهت نوشت چون خوشبختانه دائما" يك  ذره بين روي وبلاگت احساس مي كني كه اگر مراقب نباشي با كوچك كردن خورشيد روي بدنت سرخ مي شوي و دود مي شوي مي روي بالا ...

مخاطبين جديدي كه تو را به تفكر وا مي دارند و احساس مي كني نيازهاي فراواني دارند؛ نيازهايي كه تنها تو قادر به برآورده كردنشان نخواهي بود 

اما باز هم تلاش مي كني كه بهتر باشي 

الغرض روي صحبتم با شما دوستاني است كه به تازگي با ما همراه شديد 

تنها فقط به خاطر اينكه ما را قابل خواندن به حساب مي آوريد ولي نعمت ما هستيد و بر گردنمان حق داريد 

به جمع ما خوش آمديد ...

در پايان فرصت را غنيمت شمرده از تك تك دوستان تشكر و پيرو پست كمش عزيز در خصوص هيچ كس بگويم كه : هيچ كس مثل هيچ كس نيست!!

سر فرصت چارتا ليچار هم بارش خواهم كرد!  

راستي كسي حميد خان حقي را نديده؟  استادي كه تارش از پهنا هم در حلقوم بنده جا مي شود كلا خوردني است و دوست داشتني شعرميگويد مي خواند و مي نوازد كه به قول سد كريم آپانديس انسان عود مي كند 

هركس ديد سلام مرا برساند و خبرش را بياورد براي حسن انجام كار مژدگاني هم مي دهم ...

روز و روزگار خوش ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 14:17  توسط مهدی حاجی زکی   | 


بادرود فراوان ...

قبل از هرچيز هدف از اين پست دِيني است بر گردنم همين و بس ...

مرحومه بي بي ناز خانوم مادر بزرگ ابوي آنگونه كه خود ميگفت تنها دختر خانِ آخور پايين(وحدت آباد فعلي نزديك فريدونشهر) بود كه ملك و املاك پدري زياد داشت؛ در سال 1282 مرحوم جد بزرگم آقا حسن معروف به حسن علي گر كه براي كسب و كار به آنجا رفته بود  به خواستگاري اش رفته و از آنجايي كه مردم خونسار در ان زمان نزد ولات فريدن و سيصد و شصت پارچه آبادي اش صاحب اعتبار بودند خانِ وحدت آباد  با ازدواجشان موافقت مي كند و عروسي سر مي گيرد ...

در آن زمان مرحومه بي بي ناز خانوم تنها 9سال بيشتر نداشت و مرحوم جد بزرگم بعد از ازدواج اقدام به گرفتن شناسنامه به اسم فاميل خودش براي او مي كند 

بعد از فوت خان؛ تمام دارايي اش به بي بي ناز مي رسد و از آنجايي كه آقا حسن خان كه لقب خان را از پدر زنش به ارث برده بود، قبل تر منقلي بود و ترياك مي كشيد كم كم تمام ملك و املاك خان را به قول خدابيامرز بي بي از سوراخ بافورش رد مي كند 

پدر بزرگم تنها 9سال داشت كه در يك روز برفي زمستاني آقا حسن خان آخرين دارايي اش كه تنها يك كُت رنگ و رو رفته بود را مي فروشد و بعد از كشيدن آخرين ترياك در سن 45سالگي فوت ميكند و پدر بزرگم را به همراه 3 خواهرش تنها مي گذارد 

بي بي ناز؛  پدر بزرگم را به منزل مرحوم شهيدي ميبرد تا شاگرد خانه و پادو ايشان باشد و از آن روز خرج و مخارج مادر و سه خواهرش را متقبل مي شود 

مرحومه بي بي ناز خانوم با پولي كه از پادويي تنها پسرش ميگيرد چند راس گوسفند مي خرد و يك قطع زمين از مرحوم حاج محمد اوليايي در بالاده اجاره ميكند تا كمك خرجشان باشد 

يك قرن زندگي به زعم بنده ثمره ي اميد به آينده و تلاش شير زني است كه از خانزادگي به گوسفند چراني مي رسد و كم كم دخترانش را شوهر مي دهد و ابوي بزرگ ما را هم زن ...

حدود هجده سال از دوران عمرش را بنده با چشم ديدم و با او زندگي كردم 

شخصيت جالبي داشت و حرفهاي قشنگي ميزد 

تنها هفت سال داشتم و يادم مي آيد كه با خانواده پدري در يك منزل زندگي مي كرديم 

بوي نان تازه هفته اي نبود كه از خانه ما محله را پر نكند و بي بي شير زني بود كه نيمه شب برمي خواست و خمير مي كرد و تنور را داغ مي كرد 

صبح افتاب نزده اولين نان به ديواره تنور چسبيده بود 

يك صندق بزرگ داشتيم كه مخصوص نان بود و هيچ وقت يادم نمي آيد خالي شده باشد مگر روزي كه بي بي رفت ...

ظهر نشده نان پختن تمام شده بود و بي بي سر كوچه به  انتظار بازگشت پدربزرگ ...

بي بي دندان نداشت اما گوشت؛ عضو لاينفك رژيم غذايي اش بود 

روزي كه عموي بزرگم براي اولين بار از تهران آمد لباسي نو خريده بود و موهايش را هم الماني زده بود! بي بي با ديدنش تنها يك چيز گفت : فيس و فاس شمسعلي و كفش بلغار زنش !!!

هميشه با كنايه حرف مي زد اما كنايه هاش قشنگ بود و دلچسب 

به مادر بزرگ و پدر بزرگم مي گفت: علي و گُلي!!

مي گفت : مراد ! خوب پايه افتاد برات 

و اين را وقتي مي گفت كه حس ميكرد ديگر آن اُبهت قبل را ندارد و كسي حرفش را نمي خواند 

يك روز صبح مثل هميشه از خواب بيدار شد حمام كرد و لباسهايش را عوض كرد و  صبحانه اش را خورد و بعد آرام خوابيد و براي هميشه رفت ...

يكصد و سه سال زندگي پر فراز و نشيب تمام شد اما هميشه يادش با ماست ...

خدايش بيامرزد ... 

پ.ن:

حسينعلي مهدي عزيز؛ توجه من را به موضوعي جلب كرد كه خالي از لطف نيست؛ يادآوري بي بي ناز، ناخواسته مصادف شد با نزديكي شب يلدا!

شبهاي يلدا با وجود بي بي و كُرسي و خانواده اي كه حالا تنها يك نفر از ان باقي مانده بهترين شبها و طولاني ترين يلداها بود 

يلدايتان از حالا مبــــــــــــارك ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:15  توسط مهدی حاجی زکی   | 

با درود فراوان ...

قبل از هر چیز عطای قالب قبلی را به لقایش بخشیدیم بسکه مذقون آمدند و لیچار بارمان کردند و امابعد ....

گمونم قبلا به این مقوله پرداختم ولی این بار نگاه جامع تری بر داستان خواهیم داشت 

در رده بندی میزان شادی مردم دنیا ؛ که توسط دانشگاه لیسستر انجام گرفته ایران از میان 220 کشور در جایگاه 202 قرار گرفته ضمن اینکه موسسات و مراکز دیگری هم چنین رتبه بندی ارائه کردند که ایران باز هم جایگاه مناسبی در آن نداشته !

یادتون میاد گفتم تو مجلس ختم یکی از آشنایان کلی خندیدیم؟ به جاش عروسی خودم همش گریه زاری بود!!!

حس می کنم دو تا اتفاق مهم افتاده 

اول اینکه جای غم و شادی با هم عوض شده 

دوم اینکه شادی هامون در اصل شادی نیست الکی خوش بودنه 

کلا ما ایرانیها آدمای الکی خوشی هستیم, مثلا روز میلاد امامانمون می زنیم تو سرو کله خودمون و گریه زاری می کنیم که این امام یه روزی تو فلان جا با فلان کیفیت شهید می شه 

بعد تو مراسم عزاداریشون نیشمون تا بنا گوش بازه و کلا همه چیزو به مسخره می گیریم و حتی بعضی وقتا تو ماه محرم تا دیر وقت تو هیات می شینیم و خاطره تعریف می کنیم و سیگار می کشیم و می خندیم!!!

مطمئنم ما ایرانیها تو هرچی آخر باشیم تو یه مورد اولین کشور دنیا هستیم!

اونم خندیدن به دردهامونه !! 

خیلی وجود می خواد آدم صبح یه حلب روغن بخره هشت هزار تومن غروب بخره شونزده هزار تومن بعد بشینه جوک بسازه و بخنده ... نه؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:4  توسط مهدی حاجی زکی   | 

"توجه!: دوستانی که برای نظر دادن مشکل دارند از این  لینک اقدام کنند"

با درود فراوان ...

بنده برگشتم!! به قول کمش همون آدم قبلی ام فقط چندتا تار مو از موهای پرپشتم (برحسود و بخیل لعنت) سفید شده و خوشگل تر شدم 

خوشحالم که چرخ وبلاگستان هنوز میچرخه و اوضاع وب نویسان کمافی السابق بر وفق مراد 

فقط ای کاش یه تمهیداتی برای ما وب نویسا اندیشیده می شد تا وقت پیری و کوریمون یکی باشه دستمونو بگیره و یه آب باریکه ای هم به اسم مستمری میریختن تو حسابمون تا دوران بازنشستگیمون دستمون جلو کس و ناکس دراز نباشه !!

حالا نه انقدی که به دولت هم فشار بیادا نه! انقدی که بتونیم پول ای دی اس المون رو بدیم و حجم دانلودمون رو تامین کنیم بسه ... ما وب نویسان در طول تاریخ ثابت کردیم که آدمای قانعی هستیم 

باور کنید به یه چای بستنی تو سالن کنفرانس شهرداری هم راضی هستیم حالا تقدیر نامه هم ندادند فدای سرتون ...

کلا جامعه مجازی با یه لپ تابو یه اکانت ای دی اس ال دائمی تمام نیازهاشو برطرف می کنه شام و نهارم نخورد دور از جون شما نمی میره ...دیدم که می گما !!

اعتراضم بخواد بکنه یا وبلاگشو می بنده یا چراغ خاموش میاد که کسی هم شک نکنه ...خلاصه اینکه حوصله نداره تا سرکوچه بره چارتا نون بگیره  چه برسه بخواد بیاد اعتراضم بکنه ...

الغرض ...

حرفای زیادی برای گفتن هست که فرصت و مجالی برای گفتنش تو یه پست نیست ...

فقط یه تشکر ویژه برای دوستانی که به بنده همیشه لطف داشتند و تو این مدت جویای احوال ...

دم همتون گرم ...

یه خانوم یا آقایی هم پیام خصوصی داده بودند که چرا بعضی از مخاطبین سابقتون رو از دست دادید ؟!!

کامنت هاشون رو دیگه زیارت نمی کنیم!!

باید عرض کنم که درب چل چو به روی همه بازه کلا خاصیت دنیای مجازی اینه که هیچ تحریمی رو شامل نمی شه البته هیچ تحریمی که نه ولی خوب وقتی ما مثل آدمیزاد می نویسیم؛ تحریمم نمی شیم قاعدتا"  ...

ما برای همه دوستانمون احترام قائلیم و از همین تریبون هم اعلام می کنیم که :

 آقایون و خانومایی که ما رو تحریم کردید ما همه جوره آماده مذاکره و تبادل نظر هستیم البته به شما هم حق می دیم گزینه حمله نظامی رو هم تو دستورکارتون داشته باشید شاید ما زیر بار زور نرفتیم :)

در پایان برای دوستان وب نویسی که قالب های ساخت چل چوشون خراب شده یه قالب جدید و پاییزی آماده کردم که امیدوارم خوششون بیاد میتونید از لینک زیر دانلودش کنید 

مراقب خوبیهاتون باشید ... به زودی دوباره برمی گردم 

درضمن عکسشم مال دوست عزیزم علی معصومیه 

دریافت کد قالب پاییزی


از اینجا نظر بدید 


برچسب‌ها: قالب وبلاگ
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:45  توسط مهدی حاجی زکی   | 

برای مدتی نیستم 

از اینکه نتونستم جواب کامنتها رو تو دو تا پست قبل بدم واقعا شرمندم 

فقط میدونم هیچ وقت اهل خدافظی نبودم و نیستم 

چل چلو رو روزی بنا کردم که برای دل خودم بنویسم 

کم کم این جنین کوچولو تبدیل به یه بچه بازیگوش شد و تا اومدم بفهمم یه خانواده بزرگ 

بودن در کنار شما عزیزان برام نعمتیه که هیچ جای دنیا نمی تونستم داشته باشم 

حتما فهمدیدن که این اواخر دل و دماغ ندارم 

این خانواده نیاز به مسافرت داره 

نیاز به گردش و تفریح واقعی داره 

به همین زودی برمی گردم 

ممنونم که تحملم می کنید همتون رو دوست دارم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:45  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

باید یه شهرام دادگستر هم بذارن تو قسمت شورای اداری شهرستان؛ تا هر رئیس و روءسایی خواست عوض بشه و یکی به جاش بیاد؛ واسش کامنت بذاره که : بابا آهسته و پیوسته باش کم باش ولی همیشه باش 

حالا چی شد من یاد این نکته ظریف استاد دادگستر افتادم عرض می کنم

یادمه وقتی شهردار شفعتی اومد رفتیم خدمتشون کلی ذوق کردیم و کلی گل گفتیم و کلی حال کردیم 

پست زدیم که شهردار بامزه این روزهای ما آخر با حالیه ...

اِنده شیرینیه 

تا اومد زد شهرو ترکوند 

همه کاراش یه طرف جشن روز خونسارش یه طرف 

با برگزاری سه شب جشن شادی و روز گویش و ... کلی حرف شنید اما بازم ادامه داد ...

تا رسید به جشن روز خونسار 

از اون موقع تا حالا نه تنها پیداش نیست بلکه با یه من عسلم نمیشه خوردش!

آقا به جون خودت ما نه جشن می خوایم نه شادی بزار تو همین غمو غصه خودمون بمونیم!

خودتو عشقه 

اون لبخندتو عشقه 

اون خونساری حرف زدن شیرینتو عشقه 

اون احساس پاکتو عشقه 

اون بغض تو گلوتو عشقه 

ما نمی خوایم ازت بت بسازیم که...

بچه محلمونی دلت واسمون سوخت اومدی میدون 

توقعی هم نداریم ازت 

نه مرغ و گوشت تقصیر توئه که گرون شده نه چیزای دیگه 

می خوام بگم گاهی یه مسئولم این وسطا پیدا می شه که بشه دوستش داشت ...

اینا رو می گم که بدونی می دونیم داری یواش می ری نخوری زمین

اما تو هرجور بری ما باهات حال می کنیم 

تخته گازم که نرفتی همین که تا حالا چارشاخ نشکستی کُلیه ...

وسطای یواش رفتنت هم  یه نیش ترمز بکن یه سلامی حال و احوالی باهات بکنیم لاقل تو نگی ما بی مرامیم ...


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:58  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دیروز و دیشب اتفاقات جالب و با مزه ای برام افتاد؛

اول اینکه  مقاله  مرزنگشت؛از رویا تا واقعیت  به همت دکتر میر محمدی عزیز تو نشریه "میر" چاپ شد، خوشحالم که تو وبلاگ دون پایه ما هم گاهی مواقع  یه چیزای درست و درمونی پیدا می شه و امیدوارم مسئولینی که اون روز جو گیر شدند و یهو آتیششون فروکش کرد یه تکون دوباره به خودشون بدن ...


دوم اینکه دیشب داشتیم سریال مناسبتی میدیدیم اون قسمتی که خانومه اعصاب نداشت و رفت سمت پنجره منو یاد یه چیزی انداخت! یهو یادم اومد تو تمام فیلمای ایرانی وقتی یکی اعصاب نداره می ره سمت پنجره تابلو تر از اون اینکه از تو خیابون صدای آژیر آمبولانس هم میاد یعنی صدی نود فیلما این آژیره رو دارن با خودم گفتم سوریه و لبنان هم که همش جنگ و کشت و کشتاره انقدر صدای آمبولانس ندارن که ما داریم!!


سوم اینکه بحث زن گرفتن ولیعهد پیش اومد که خودش برای دفاع از خودش اومد میدون و گفت : من اگه زن بگیرم  نباید صورتش دون دون باشه  باید صورتش نرمولی! باشه ... چش و چار بنده و مادر گرامشون گرد شد 

بچم از خجالتش پرید تو اتاق خودش ...بعدش هم که ما نتونستیم خودمونو کنترل کنیم زارت زدیم زیر خنده .... 


چهارم اینکه ریا نباشه  تا ساعت 12ظهر روزه بودم و داشتم از دل درد به خودم می پیچیدم که طاقتم تموم شد و رفتم دکتر, باورتون نمی شه تا اومدم برسم دکتر؛ کلی مرجع تقلید و عالم ربانی بهم رسیدند و همه فتوا دادند که خیلی غلط کردی روزه گرفتی و برو بخورش! اما بنده همچنان خر خودمو سوار بودم 

تا اینکه خود دکتر فرمودند روزه نگیر بنده هم اجابت کردم 

میخوام بگم  بعضی وقتا حرف یه دکتر عمومی بیشتر از حرف مراجع اثر داره  نه؟!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:3  توسط مهدی حاجی زکی   | 


حضرت علی(ع) دو گروه را سخت دفع کرده اند: 

منافقین زیرک .................................................... زاهدان احمق 

به نظر من زاهدان احمق واقعا احمق نیستند بلکه وانمود می کنند که در خواب به سر می برند 

دوستی می گفت: انسانی که در خواب باشد را می شود با دو سه بار صدا زدن بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب میزند هیچ گاه بیدار نمی شود!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 


خدا همیشه جای شُکرش رو باقی می ذاره ...

در پس هر رفتن یک طلوع زیبا هست که آدمو حال میاره و به ادامه زندگی امیدوار می کنه ...

با غمی که از رفتن کمش و حمید تو دلم بود فقط یه چیز می تونست خوشحالم کنه و بهم انرژی دوباره بده!

بازگشت دایی ... 

امیدوارم دوباره مثل کش تُمون در نره ...

خودش که می گه دو هفته نبوده؛ اما گمونم این مدت در جوار اصحاب کهف لالا تشریف داشته ...

در هرصورت براش آرزوی بهترین ها رو دارم ... خوش اومدی عزیز دلم 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 


با درود فراوان ...

الان که می خوام شروع کنم به نوشتن هنوز نمی دونم چی می خوام بنویسم؛ اما تا یه حدودی می دونم پست خنده داری از آب در نیاد، در کل اگه دنبال خندیدن هستین این پستو نخونین 

مدتی بود تولد وبلاگها در بلاگستان خوانسار؛ جای خرسندی بود و خوشحال بودیم که این جامعه روز به روز وسیع تر و وسیع تر می شه اما از نظر من با توجه به تجربیات گذشته این نشونه خوبی نبود 

یه احساس بد داشتم 

یه آرامش قبل از طوفان

و این احساس وقتی واقعیت پیدا کرد که دوسه نفر از دوستانم با دنیای مجازی خداحافظی کردند 

حمید حقی که نوشته بهم سر می زنه ولی دیگه چیزی نمی نویسه ...

کمش حرفهای قشنگی زده و برای همه حرفهاش احترام قائلم اما قانع نشدم ...

تشبیه جالبی نداره "اُتا نازی" 

این کار از نظر من البته؛ کار آدمهای ضعیف النفسه 

مثل خودکشی می مونه 

ایکاش تفسیر دیگه ای از رفتنش می کرد ...

اما دلم براش تنگ می شه (خودش می گه یکی از دلایل اینجا بودنش من بودم! حسی که من هم به واقع دارم نه برای تنها کمش بلکه برای همه دوستانم مثل حمید )

با رفتن اونها احساس تنهایی می کنم و دلم میگیره 

پستهاشون رو که خوندم بی اختیار بغض کردم انگار یکی از نزدیکانمو از دست میدم 

جالب بود برام که برای کسی که نمی شناسم و تا حالا ندیدمش انقدر بی قراری کنم 

ولی به نظرش احترام گذاشتم و اجازه دادم خودش تصمیم بگیره 

ما هم می مانیم و به مرگ تدریجی می میریم ...

من مرگ طبیعی را ترجیح می دهم ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:7  توسط مهدی حاجی زکی   | 


انقدر که ما مردم تو عزا می خندیم تو شادی نمی خندیم !!!

(یادمه سالها پیش یکی از اقوام مادرشون فوت می کنه و من به پیشنهاد و همراه  پدر بزرگ برای عرض تسلیت و سرسلامتی بعد از شام مهمون خونشون شدیم؛ باورتون نمی شه تا ساعت دو بعد از نیمه شب روده بُر شدیم از خنده ...)

انقدرها هم  آدمهای دپرس و غمگینی نیستیم چون یه تونل معمولی هم می تونه ما رو به هیجان بیاره و شاید هم اونقدر محدود هستیم برای خندیدن؛ که وقتی  یه تونل می بینیم تمام عقده هامونو موقع رد شدن ازش خالی می کنیم!!!

دشمنان ما همیشه بد نیستند و "پول" یکی از دشمنان خوب ماست!!

نمی دانم چرا بد بودن انقدر خوب است!! هر چه بد باشی بیشتر باقی خواهی ماند حتی خاطره ات ! شاید آدمها خوبی را زود فراموش می کنند ...!

"فرصت" کلمه ایست که به اشتباه جمع بسته می شود؛ فرصت به نظرم یک اسم خاص است یک چیز تک و تنهاست؛ مثل ستاره دنباله دار که شاید سالها برای دیدنش صبرکنی! 

فردا روزی ست که شاید فرصت از آسمانت عبور کند برای به دست آوردنش؛ عجله نکن اگر قسمت تو باشد تمام عالم هم پرواز کنند؛ خودش می آید در آغوشت ...

  

پ.ن :

ندارد ....شاید بعدا" ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:38  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دوستان گلم سلام 

امسال عید هم با همه خوبی ها و بدیهاش اومد و یه سال دیگه شروع شد؛ خدابگم این کمش سق سیا رو چیکار کنه از همون اول سال فال بد زد؛ روز اول عید کلی مرگ و میر داشتیم!!

بعد از 30سال اولین سالی بود که عید رو خارج از زادگاه گذروندیم 

یه سری چیزهای جالب دیدم که بد نیست شما هم بخونید:

شنیده بودم شیرازی ها آدمهای تنبلی هستند ولی خودم با چشم خودم ندیده بودم, اما در کل ادمای با صفایی هستند و مهمون نوازیشون دروغ نبوده خداروشکر ...

تو تخمین مسافت اما خیلی دقیق نیستند؛ به هرکی می گفتیم فلان جا کجاست؟ می گفت : یِی پنجا قدم که بریا سَر همو فِلکو دست راس !!! اما همین پنجا قدمشون بالای 5کیلومتر فاصله بود

از خودشون که پرسیدم گفتند:چون خودشون تا حالو این رهو رو نرفتن نَمدونن چقدی راهه!!!!

بگذریم ... پاسارگاد رو که همه می دونید کجاست! مقبره کوروش پادشاه هخامنشی؛ فقط من نفهمیدم فلسفه فاتحه خوندن برای یه پادشاهِ زرتشتی چی بود که هرکسی از راه می رسید یه فاتحه نثارش می کرد و می رفت ...

هرجای شیراز که یه کوزه شکسته ای؛ چراغ کهنه ای چیزی بود یه کیوسک بلیط فروشی هم داشت!! به این می گن درآمد زایی !!! فرض کنید یه بابایی یه خونه قدیمی کلنگی داشته یه دستی به سرو گوش خونه کشیده و چند تا درختم دور وبرش کاشته و مثل نقل و نبات داره ازش پول درمیاره !!!  قابل توجه شهرداری خودمون ...

خبر بعدی اینکه از این به بعد می تونید چل چو رو با آدرس:www.chelcho.ir هم لاگین کنید ...

سامانه پیامک هم که قبلا گفتم : 30005711371371 ؛ برای پیوستن به باشگاه اطلاع رسانی پیامکی کلمه "چل چو" رو به این شماره ارسال کنید 

کُلا" رویکرد امسال چل چو به سمت حرفه ای شدنه 

فعلا که انگار دوستان همه رفتند مسافرت وبلاگستون خبری نیست ما هم پست های آنچنانی رو می ذاریم برای وقتی برگشتند ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:14  توسط مهدی حاجی زکی   | 


هر سال در چنین ایامی در برزخ قشنگی بسر می برم! 

برزخی بین نو و کهنه 

خستگی و آرامش 

....

و خیلی چیزهای دیگه! 

حال و هوای شهر این روزها خیلی صمیمیه البته تو ظاهر؛ اما باطن رو نمی شه نادیده گرفت 

باطنی که طبق معمول چهره قشنگی نداره 

با اینکه همه چیز در ظاهر خوب و مرتبه اما گاهی می شه این جمله رو حس کرد : بابا نان ندارد ...!!!

دلم می خواست همونطور که قول داده بودم تو این پست قدری برگردم به سرزمین اجدادیم" هندوستان" ؛ و براتون از هزاران فیلم هندی که تو اطرافمون میگذره بگم؛ اما شب عیدی درستش نیست حال دوستان گلم رو که یک سال دیگه منو تحمل کردند بگیرم.

امسال؛ چهارشنبه سوری با بقیه سالها فرق داشت! صدای ترق و توروق و نور آبشار و آتیش؛ منور های رنگی همه اینا از اونجایی که من هستم؛شهر رو قشنگتر کرده بود 

از همه مهمتر وقتی با خونواده یه آتیش کوچیک درست کنی و دور همی شادی کنی یه حال معنوی باحالی به آدم دست می ده؛ اونوقته که تو جمعیت جای خالی خیلی ها رو می تونی ببینی!

خیلی هایی که قدری دورتر کنارت بودند و حالا نیستند

خوشحالم؛ تو مملکتی زندگی می کنم که با همه گرفتاری و مشکلاتش می شه شادی کرد! میشه رقصید! میشه خوش بود و به همه بدبختی های عالم دهن کجی کرد

سالها پیش وقتی غمی تو دلم لونه می کرد؛ خیال می کردم دنیا به آخر رسیده و زانوی غم تو بغلم بهترین همراه و بهترین تکیه گاه بود !! اما چند سالی هست که غصه خوردن رو یادم رفته! فراموش کردم چطوری می شه غمگین بود و غصه خورد ...

اینا همش دلیل داره و به نظرم دلیل عمده اش؛ بودن در کنار شما عزیزان دلمه و بس ...

شمایی که سالهاست باهاتون همخونه شدم؛ هم خونواده ...

شمایی که با وجود همه مجازی بودنتون یه قسمتی از زندگیم شدین! که اگه نباشید اونوقته که غم عالم می ریزه رو دلم ...

شمایی که منو تحمل می کنید و  وقت می ذارین تا نوشته های صدمن یه غاز منو بخونید ...

شمایی که گاهی وقتا می دونم و می فهمم که بدجور باهاتون شوخی می کنم اما اونقدر قلب بزرگی دارین که همه رو به سادگی من می بخشید 

باور کنید کلمات از گفتن یک درصد از احساسم غاصرند!

ممنون و مدیون شما هستم خانواده مجازی من ...

آرزوی قلبی من سلامتی و سربلندی همه شما؛ مخاطبین گل چل چوست؛ امیدوارم سالهای سال در کانون گرم خونواده اتون با خوشی زندگی کنید و همه لحظات عمرتون مثل برزخ قشنگ ما ؛ پر از مهربونی باشه ...

عیدتون مبارک ... سرتون سبز ...لبتون خندون ...

مراقب خوبی هاتون باشید ...

پ.ن:

تا شیشم فروردین 91 تنهاتون می ذارم ولی اگه عمری باقی بود در سالی جدید با روحیه ای جدید و نوشتاری جدید مهمون خونه های گرمتون خواهم بود ...

برام بنویسید "چل چو" تو سال 90 چطور بود ؟ چقدر تا اونی که باید باشه فاصله داره؟ و خلاصه هر حرف نگفته ای از تعریف و تمجید تا فحش و ناسزا دارید برام بنویسید؛

 در ضمن می تونید نظراتتون رو از طریق سامانه پیام کوتاه :30005711371371 هم ارسال کنید ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 


هشتم مارس روز جهانی "زن" رو اول از همه به مادر عزیزم که عمرش رو صرف به ثمر رسوندن من کرد و بعد از اون به همسرم که با همه کاستی های من ساخت و دم نزد و بعد به همه زنان سرزمینم مخصوصا مخاطبین "چل چو" تبریک می گم ...

سربلند باشید و سرافراز 


برچسب‌ها: هشتم مارس, روز جهانی زن
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:59  توسط مهدی حاجی زکی   | 


کامنت خوا در پست قبل انگیزه ای شد برای این پست:

پاییز که می رسد یک جورهایی سیستم دفاعی بدنمان معتاد می شود به دیدن یک مرد

یک مرد با موهای سپید ..!!

ساختمان بدن حقیر با بیماری پیچیده ای به نام "سرماخوردگی" یک عمر است که آشناست و عجین؛ کلا" اگر یک سیکل کوتاه در واحدهای این برج بلند(به زنم به تخته) بیتوته نکند؛ اتاقهای خالی اش مأمن موشهای ولگرد می شود و جک جونور...!!!

خلاصه اینکه عاشق و معشوقی این چنین گریبان چاک همچون سرما خوردگی و بدنم ندیدم

آثار حضورش که مشخص می شود؛ شال گردن و لباس گرم ودفتر چه بیمه و آژانس و  ...

وارد مطب که می شوی یاد آرایشگاه مردانه ای می افتی که بی توجه به وجود برادران ارشاد؛ مختلط است و فله ای ..!!

دور تا دور اتاق و راهرو آدم است که نشسته و هرکسی با شکل و شمایلی که بیماری محترم به فراخور حال برایش ساخته!

از شدت درد و آبریزش بینی نه نای حرف زدن داری و نه توان خندیدن 

اما آن مرد را که می بینی همه چیز یادت می رود

: چطیره حایزکی؟ چدو بُبا؟ تو خا دوبره بومیه!!! کم بوره پیلاد قرص و دوا کر بش یگ شُلغمی کِدی چی هاگیر بخور خود جی گرم گوش دار تا خب گنه !!!

اما نگاه و حرف زدنش حافظه هزار گیگ چندین ساله درد و مرض را؛ به چشم برهم زدنی فورمت می کند 

اصلا" من یکی مرض دارم بروم  او را ببینم و خوب شوم 

شنیدید می گویند فلان دکتر نفسش شفاست؟ 

نفس آقای رحیمی هم با آنکه دکتر نیست اما از همان نفس هاست!

علی آقا حرفهایش آبی است بر آتش این همه بیمار, شوخی می کند؛ قشنگ می خندد؛ دل می برد ...جوری که انگار دنیایش با ما آدمها تومنی یک دلار فرق می کند ...!

پیرزنان را دختر خطاب می کند و پیرمردان را پسر ...

دستش طلاست؛ بسم الله را که گفت  به رحیمش نرسیده می گوید بلند شو و تو هیچ نمی فهمی از درد دشنه ای که تا چند ثانیه پیش تا ته توی پایت بود ...

از صبح که در دکانش را باز می کند تا آخر وقت که می خواهد به خانه برود لبخند از روی لبانش محو نمیشود؛ صدای مهر کردن نسخه دکتر را که می شنود به نفر بعدی می گوید برو داخل؛ بیشتر آدمی معنوی است تا مادی! بارها دیده ام حق الزحمه اش را می بخشد ...

یادم رفت بگویم؛ پیرمردی به تمیزی و مرتبی او تا کنون ندیده ام به قول معروف مورچه روی صورتش بُکس و باد می کند ...

و من این مرد جوگندمین را به اندازه تمام خوبی هاش دوست دارم و تمام قد در مقابل این همه صفا می ایستم ...

  



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:14  توسط مهدی حاجی زکی   | 


وقتی آدم رو به موی سپیدش قسم می دند؛ یحتمل پیر شده ...


پ.ن: 

این رو وقتی فهمیدم که راننده مسافرکش ریختن 25هزارتومن بنزین رو تو حلقوم ماشینش به موی سپیدم قسم داد ...!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:28  توسط مهدی حاجی زکی   | 


قبل از اینکه این چند خط را تقدیمتان کنم حقیر را ببخشید اگر طنزی در نوشتگانم موج نمی زند؛ روزگار را این روزها دهن کجی باید؛ اما نمی شود چشم بر حقایقش هم بست ...

سخت است با غمی در دل بخواهی دوستانت را مجاب کنی که همه چیز ارام است؛ اما وقتی می گویی طنز نویسی باید بتوانی روی حرفت بایستی؛ باید بتوانی هشتاد درصد از آنچه را که گفتی باشی ...

مخاطب می اید که بخندد نه به درد دلهایت گوش کند؛ نه غمهایت را برانداز کند ...

گاهی مجبور می شوی بار کم طنز مطالبت را با شوخی هایت در جواب دادن به آنانی که برایت ارزش قائل شدند جبران کنی ؛ بدتر از آن وقتی آنقدر خودمانی می شوی؛ که فکر می کنی مخاطبینت از گوشت و پوست خودت هستند ...

انگار عضو یک خانواده هستید 

باورت میشود یک طایفه هستید و در جمع قوم و خویشان؛ حس می کنی می شود با همه شوخی کرد و با همه از در مزاح وارد شد ...

آنقدر صمیمی می شوی که یادت می رود خیلی چیزها را ...

به همه اینها احساساتی بودن را هم اضافه کنید 

نتیجه؛ معجون غلیظی می شود که مجبوری ان را سر بکشی 

چشمهایت را می بندی و یک نفس همه را هورت می کشی؛ 

بعد یکی از عناصر معجونی که خوردی؛ مثل اسید جگرت را می سوزاند 

چند روزی دوا دکتر می کنی اما؛ دست آخر می گویند باید با دردش مدارا کنی و یک عمر تحمل ...

باز هم خم به ابرو نمی آوری و می شوی همانی که بودی با این تفاوت که درد می کشی و دم نمی زنی ...

پ .ن : 

از اینکه حالتان را گرفتم معذرت می خواهم برای نوشتن مطالب بعدی نیاز بود بالا بیاورم ...!

حالم خوب است ....



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:21  توسط مهدی حاجی زکی   | 


وقتی خودتی و یه دست لباس قدیمی تمیز و اتو کشیده ..!

وقتی با یک نصفه نون سیری و بدون  یه نصفه نون گرسنه!

اونوقت اگه دلار بشه 5000 تومن هم پر به خیالت نیست!! 

 تو حال و هوای تو همیشه یه تخت خالی کنار یه جوی آب و یه سفره نون خشک و یه دیزی سنگی و یه چای قند پهلو ؛ همیشه فراهمه و سر تا سرش هم با پنج شیش هزار تومن ردیف ...

حتی اگه بدهکار باشی و گرفتار با دیدن یه لبخند زیبای پسرت یا دخترت؛ همه چی یادت میره و می شی علی بی غم ...

دوستی می گفت وقتی یه رودخونه داره راهشو میره باید تو مسیرش باهاش حرکت کنی

اما اگه بخوای راهشو سد کنی بد می بینی؛ اونوقته که اونقدر سوهان می خوری تا از بین بری و نیست بشی ... خیلی که قوی باشی خیلی که شانس بیاری با جرثقیل بَرِت می دارن و از مسیر خارجت می کنند ولی اگه شانس نیاری تیکه تیکه ات می کنند و هر تیکه اتو یه جا می ندازن تا هوس نکنی جلوی رودخونه رو بگیری ...

اما لذت نشستن روی اون تخت کنار جوی و همراه شدن با این رودخونه بزرگ زندگی؛ وقتیه که تن خودت و خونوادت سالم باشه ...

اگه خدایی نکرده چین به پیشونی بچه ات بیاد؛ اونوقته که اگه همه دنیا هم مال تو باشه هیچی بهت مزه نمیده ...

"مث کشیدن سیگار تو اوج سرماخوردگی" 

اونوقت دیگه برات مهم نیست چی گرونه و چی ارزون ...

برات مهم نیست همه کشورای دنیا کشورت رو تحریم کنند ...

برات مهم نیست سکه بکشه بالا ...

مهم نیست یارانه ات قطع بشه ...

هیچی مهم نیست ...هیچی ...اونوقته که حاضری جونت رو هم بدی تا فقط یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه لبخندشو ببینی ...

وقتی به همه اینا فکر کردم؛ دیدم ما آدمها هیچ وقت قدر لحظه هامون رو ندونستیم و نمیدونیم که اگه می دونستیم لبخند ها رو با گریه عوض نمی کردیم! 

چای قند پهلو با دیزی سنگی کنار رودخونه؛ رو تخت خالی رو با تجملات عوض نمی کردیم ...!

خودمون رو به زور جلوی رودخونه ای به بزرگی زندگی قرار نمی دادیم ...!

ماها ...هیچی نفهمیدیم و نمی فهمیم....

 پ .ن: دوستانم همه نابند؛ طلا سیری چند؟ .....دور باد از همشان درد؛ بلا سیری چند ؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 19:31  توسط مهدی حاجی زکی   | 


سلام

یه محرم دیگه هم اومد و رفت ...

دوستی می گفت با بار گذاشتن آبگوشت ها؛ حسینی می شیم و با تموم شدنش پرونده محرم کلا" بسته می شه و می ره تا سال آینده ....

میگن 7000 بنر و پرچم تو ماه محرم از طرف هیآت مذهبی در سطح شهر نصب شده!

هزار ماشاله!  همین یه نصفه خط خبر؛ کلی نکته فرهنگی و اقتصادی داره ...

اول اینکه اگه همین الان به همین نصابین محترم بگن چارتومن کمک کنید می خوایم جهیزیه بخریم واسه یه آبرو دار؛ همه گرفتار می شن و بدهکار و آس و پاس ... 

دوم اینکه با یه حساب سرانگشتی و خیلی خوش بینانه  7000 تا دو متر از قراره متری 3500 می شه  49 ملیون تومن ناقابل! البته از بنر های بیست سی متری فاکتور می گیریم ...

سوم اینکه  این خبر تو خروجی خبرنامه خوانسار و از زبون حاجی بخشی خودمون نقل شده! یه دست مرزاد هم به ایشون باید گفت که کلی وقتشو صرف شمردن این همه بنر کرده ... حاجی دمت گرم 

می گن امسال سه چهارتا هیئت عزاداری دیگه؛  به تعداد هیآت شهر اضافه شده

خدا زیادش کنه! با یه پرس و جو مشخص شد بیشتر این هیآت از سرشاخه یه هیئت بزرگتر مستقل شدند که به احتمال یقین این شاخ و برگ به جهت تفاوت بین افکار سران هیئت و نرفتن آبشون تو یه جوب نشأت گرفته ...

پیشرفت های ما خونساریها بیشتر از اینکه به سبب هنجار به دست بیاد از نا هنجاری سرچشمه می گیره!

"عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" مصداق بارزش رو می شه گوشه کنار شهر با چشم دید! 

اما این پیشرفتها؛ پیشرفت های وارونه یا کاذبند از بد حادثه ...  

افتخار مصرف 5 تُن گوشت تو شیش روز رو همه شنیدند 

اما من به چشم خودم دیدم نگاه های حسرت رو که ظرفهای شیش لیتری غذا رو چطوری نیگاه می کردند و تازه تا سر صف بیست نفری دیگه مونده بود ....

وقتی یه جلیقه خبرنگاری تنت کنی و یه دوربینم بگیری دستت اونوقته که همه درهای بسته هیئت به روت باز می شه !

از سلاخ خونه بگیر تا آشپزخونه ... 

وقتی خونواده گیر بدن که بری واسشون عذا بگیری شیطون می ره تو جلدت که از موقعیتت سواستفاده کنی اما وقتی صف طولانی مردم رو برای گرفتن عذا می بینی از خودت خجالت می کشی و می ری تو صف!

یهو در باز می شه و یکی تو رو به زور می کشه تو؛ بدون اینکه حرفی بزنه ظرفتو پرمیکنه و دوباره درو باز می کنه و می ندازتت بیرون 

بعد سنگینی نگاه یه عده رو حس می کنی و با خجالت راهتو می کشی و می ری خونه ...

از همه بیشتر تکرار این صحنه ها؛ هرسال؛ اذیتم میکنه ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:26  توسط مهدی حاجی زکی   | 


هوس پرواز 

دلنوشته ای از : مهدی حاجی زکی

آهنگ : استاد مجید انتظامی

تنظیم: سعید 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:50  توسط مهدی حاجی زکی   | 


شیخی را ادعا چنین بود که: شبها خواب ندارم!!

پرسیدم چرا؟ اظهار بی اطلاعی کرد و سر به بیابان نهاد ...

پیش خود گفتم من اگر از ساعت ده بگذرد به بانوی خویش غر می زنم که بابا! بس است دیگر! خواب مرا فرا گرفته !!

چند روزی در خیال خویش می پنداشتم که فرق میان من و او چیست؟ تا اینکه فهمیدم من با پنج درهم(همون پونصد هزارتومن خودمون) سیرم و به پنج درهم گرسنه!! چرا باید خواب خویش با افکار آشفته ذایل نمایم؟!! 

او را اگر همین دم جان بستانند نه چیزی نوشیده و نه چیزی خورده! همه را درهم و دینار کرده و در انبان ذخیره ساخته؛ با شکم خالی و جامه ای پوسیده جان از کف برون کند!

اما مرا اگر فراخوانند یک جامه نو دارم که تازه خریده ام! خوردنی و نوشیدنی هم به قد کفایت تناول نموده ام چیزی هم در بساط ندارم به جز همان جامه! راحت تر جان خواهم داد!!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:22  توسط مهدی حاجی زکی   | 


حافظه کوتاه مدت  یکی از دوستانم دچار مشکل شده 

من میگویم حافظه اش زود به زود پاک می شود اما خودش چنین اعتقادی ندارد!

حُسنش این است که فردا یادش میرود امروز چقدر لیچار بارش کرده ام و چیزی به دل نمگیرد 

اما قبل از اینکه این مشکل برایش بوجود آید سو تفاهی برایمان پیش آمد که مجبورم هر روز برایش توضیح بدهم و آیه نازل کنم که اشتباه می کند 

فکر کن؛ روزی یک بار آن هم به مدت نیم ساعت حرفهای تکراری روز قبل را با شور و شوق همیشگی صغری کبری کنی و یک "واو" هم جا نیندازی !! خوبی اش این است که دیگر حفظ شده ام !

اما اگر برای فلسفه چینی اش کم بگذارم و از ریزه کاری هایش فاکتور بگیرم باورش نمی شود که نمی شود ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:33  توسط مهدی حاجی زکی   | 


خدایا به امید تو ...

در خونه باز می شه مث همیشه رو پله جلوی در؛ کفشامو ور می کشم

قفل فرمون موتور باز می شه و ساسات و بعدش یه هندل جانانه ...

یکی دیگه و چند تای دیگه ...

آخری هاش دیگه جون آدم در می ره ( یه بار هندل در رفت و رفت تو پاچه شلوار و جر خورد تا زیر زانو)

اصلا خر ما از کرگی دم نداشت!

خلاص .... سرازیری  خیابون ...

کلاج ...دنده یک و دو ....  

خوب خداروشکر روشن شد

السلام علیک یا شاهزاده  احمد ...

همیشه روبروش که می رسم نا خداگاه به زبونم میاد؛ دست خودم نیست

خودش هم می دونه  آدم خیلی خوبی نیستم و غرق گناهم اما شاید تو همین سلام گفتن ها ما رو هم بین آدم خوبا یه نیگاه کرد ...همونم غنیمته

چهره های اشنا ...یه لبخند یه بوق و یه سلام ...

ترمز ... موتور خاموش ...

- داداش دوتا چشم یه پاچه!

مثل همیشه

آبلیمو و نمک و فلفل بعدش هم یه نصفه نون

الهی شکر ...

یه چایی کمر باریک و چند تا قطره آب لیموی اضافه ...

دوباره هندل و دوباره صدای اگزوز طلاش ...

ای جانم به این نفس ...

خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار ...

در دفتر باز می شه و یه روز کاری  دیگه ...

مثل همه روزای رفته ...

سیستم روشن

کلیک روی کانکشن رایان تصویر..

خوب خداروشکر امروز قطع نیست!

گوگل کروم که باز می شه اول از همه صفحه بلاگفا!

انگار این بلاگفا شده همه کس و کار ما

صبح اول وقت قبل از اینکه جواب سلام کسی رو بدی

یه سلام  به علیرضا خان شیرازی!

انگار این مرور گر من خودش راشو بلده

صاف می ره تو مدیریت چل چو

هرچی شماره قرمز رنگ رو صفحه مدیریت بیشتر باشه معلومه اون روز یه روز خوبه

کلیک ... خوندن کامنتها

یه بار یکی نشسته بود روبروم منم داشتم کامنتها رو می خوندم ! دیدم داره یه نگاه عاقل اندرمجنون می کنه

گفتم چیه؟ گفت به سلامتی تو هم خل شدی!

گفتم : وا؟

گفت والله  هی داری نگاه می کنی به مانیتور هی می خندی !!

عقربه های ساعت؛ زاویه سی درجه به سمت شمال!

استارت ... ترن آف ...کلیک ...

دفتر قفل

موتور روشن ...سرعت معمول ...

درب منزل ترمز

همیشه یک نفر پشت در منتظر! چشماش به دستای باباست ببینه چی خریده

یه جیغ بنفش و بعدش ولو می شه کف راهرو

چرا نخریدی .....

همیشه با دیدن این صحنه  کلی می خندم

اصلا همیشه از قصد واسش نمی خرم تا این مدلیشو ببینم

یکم خنده بعدش هم می گم بیا با هم بریم بخریم  

یهو سروصدا فروکش می کنه و همینطور که میخنده اشکهاشو پاک می کنه

بی توجه به مادر که صداش می کنه بیا یه چیزی بپوش؛ در خونه رو محکم می کوبه به هم و می پره بالا ...

نهار ...طبق برنامه هفتگی

حسش بود ...نماز! نبود ... چرت بعد از نهار

قبل از چرت کُشتی روی تخت با ولیعهد و سه چهار تا ماچ صدا دار

طوری که خانوم از توی آشپزخونه صداش رو می شنوه و غر می زنه

- صورت این بچه رو قرمز نکن! این چه مدل بوس کردنه؟

صدای آلارم موبایل

و دوباره  یه بعدازظهر کاری دیگه ...

نماز که به موقع  نخونی تا غروب انگار یه چیزی گم کردی

همش نگاه آفتاب می کنی نکنه بره پشت کوه

اما بعد که یادم میاد نماز خوندم

آفتاب؛ نابود هم شد.. شد!

شب ...

رسید ... آروم و بی صدا

فردایی در راه است ...

اگر بیدار شوم ...


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:29  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دلم برای همه اون لجظه هایی که با تو بودن رو خوار و کوچیک می دیدم تنگ شده

دلم برای گریه های شبانه ات که از بی وفایی روزگار گلایه می کرد

دلم برای بوی تند سیگارت که حالا بد جوری جای خالیش توی اطاق خونه حس میشه

دلم برای وقتایی که نگاهم می کردی  و برق افتخار رو تو چشای مهربونت  می دیدم

دلم برای شعرهایی که یه نفس می خوندی و همه رو دور خودت ساعتها میخ کوب میکردی

تنگ شده

دلم این روزا بد جور هواتو کرده

بد جور بهونتو میگیره ....

دانلود فایل صوتی ...

پ.ن : با تشکر از سعید عزیزم 

بعدا" نوشت : دوستان عزیز از لطف همه شما به حقیر ممنون و سپاسگذارم برای لختی خندیدن؛ اندکی تفکر و گشت و گذاری به گذشته به مرغولک سر بزنید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:48  توسط مهدی حاجی زکی   | 


همیشه تاریخ صفر می گرفتم تا چیزی از گذشته تو ذهنم نمونه! 

ریاضی سه می شدم چون حساب و کتاب روزای رفته رو هم قاطی می کردم!
اجتماعی چهار میشدم چون از بچگی آدم گوشه گیری بودم!
املا نوزده می شدم چون هیچ وقت نفهمیدم عدالت رو با ت مینویسند یا ط!
شیمی پنج می شدم چون زندگیم یه پدیده شیمیایی بود که همیشه برای شاد بودن نیاز به یک کاتالیزور داشتم!
ادبیات رو هم تجدید می شدم تا به بهانه ادب قفل سکوت نزنند به چاک دهنم!
اما انشا همیشه بیست بودم چون من عاشق خیال پردازی برای روزهای خوش آینده ام ...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:34  توسط مهدی حاجی زکی   | 


دیشب بعد از سالها هوس کردم نگاهی به مستند عروسی ام بیاندازم!

داشتم با خود فکر می کردم یک فیلم وی اچ اس قدیمی چقدر نکته دارد برای آموزش! و چقدر درس زندگی می دهد و البته چقدر می تواند روحیه آدم را عوض کند! طوری که آدم هوس می کند یک زن دیگر بگیرد!!! 

اول اینکه دیدن فیلم عروسی همراه با ولیعهد؛ لذتی دارد که خوردن کاپوچینو در یک شب برفی بالای برج پیزا ندارد!!

سوالهایی می کند که آدم می ماند چه جوابی برایشان بتراشد!

می پرسد: بابا پس من کوشم ؟ و وقتی برای جواب دادن خیلی معطلش می کنم صدایش را بالا میبرد و می گوید: با توام! می گم پس من کوشم؟

دوست ندارم جوابهای کلیشه ای به او بدهم و مثلا بگویم تو در شکم مامانت هستی! یا اینکه تو پیش خدا بودی! قدری فکر می کنم و جواب میدهم: منم تو عروسی باباجون نبودم عزیزم!و وقتی میگوید پس کجا بودی؟ می گویم: رفته بودم دنبال ارکستر!

دوباره میپرسد: آدم وقتی عروسی میکنه بعدش سیاه می شه؟!! می گویم نه چطور؟ ادامه میدهد: چرا عکسهای عروسیت سفیده اما الان سیاهی؟ و من با خنده می گویم آن عکسها را قشنگ کرده اند که وقتی ولیعهد کوچولویی مثل تو نگاهشان کرد نترسد!

دیشب چیزهای زیادی یاد گرفتم که بعضی از آنها را برایتان می گویم شاید روزی به دردتان خورد!

دیدن چهره هایی که روزی در کنارشان روزگاری داشتیم و حال در بین ما نیستند؛ انسان را به تفکر وا می دارد و پیش خود اندیشه میکند شاید همین خوش تیپ کرواتیِ اتو کشیده که یک لحظه میدان را خالی نمی کند؛ روزی دستخوش تاسف و تالم مخاطبین فیلم قرار گرفته و با آهی از اعماق قلبشان بگویند: خدایش بیامرزد!

یک چیز جالب برایتان بگویم: تمام کسانی که روزی روزگاری سیبیلی داشتند و برای سیبیلشان ارزش قائل بودند حال جای خالی آن را به نظاره می نشینند و وقتی دقت میکنم صدی نودشان بعد از ازدواج به این روز افتاده اند!!

بیشتر کسانی که حالا با شاه هم فالوده نمی خورند؛ و به اصطلاح از دماغ فیل افتاده اند شب عروسی برای بوسیدن داماد سر ودست می شکستند! یاد حرف عزیزی  افتادم که غروب عروسی می گفت: قدر امشب رو بدون که فقط امشب تحویلت میگیرن از فردا علی می مونه و حوضش!

صبح عروسی علی ماند و حوضش! آن هم چه حوضی!

عصا قورت داده های سنگی هم در نوع خود جالب بودند چرا که با کوچکترین تلنگری نیششان تا بنا گوش باز میشد و این مرا به اعجاز شادی؛ مومن می نمود.

نکته ها بسیار است و حوصله مخاطب آن هم از نوع خوانساری اش اندک! اما پیشنهاد میکنم بگردید و فیلم عروسی اتان را از یخدان بیرون کشیده خود شاهد و ناظر این نکته ها باشید!

بعدا" نوشت:

دیشب تصمیم گرفتم فیلم را بدهم از نو میکسش کنند و ثبتش کنند بر روی دی وی دی تا همیشه در دسترس باشد مثل یک کتاب آموزشی مصور...    

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:5  توسط مهدی حاجی زکی   | 


این روزها به دنیای مجازی که پا می گذارم! 

حال کسی را دارم که با زیر شلواری راه راه آمده سازمان ملل!!



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:47  توسط مهدی حاجی زکی   | 


بچه که بودم ؛ همسایه امان گنجیشک هم نداشت ....

بزرگ که شدم ؛ مرغ همسایه غاز شد ...!



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 


امروز ظهر وقتی وبلاگ بی نوایمان را باز نمودیم با کمال تعجب دیدیم قالب نازنینمان را ربوده اند !!

عجب دوره ای شده ... به سرویس دهندگان ایرانی هم نمی شود اعتماد کرد 

از روی شوق و ذوق چهارتا قالب درست کردیم دادیم درو همسایه ! نمیدانستیم انقدر تابلو می شویم !!

حالا باز خوب است وبلاگمان را ندزدیده اند ...گمانم باید شبها هم برای سرکشی بیایم ...!

بک آپش را داشتیم ها ...اما دیگر جوابگو نیست نمی دانم چه چیز غیر مجازی درونش بوده که  دیگر ثبت نمی شود 

حرامتان باشد حالا ما برای خاطر همسایه دزدی کردیم ! قالب خودمان که دزدی نبود پانزده تا هزاری پولش را داده بودیم آن هم قبل از جیره بندی بنزین !!

مواظب قالب هایتان باشید ! 

قدیم بیراه نمی گفتند : مواظب باشید شیطان به قالبتان نرود ...!!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:47  توسط مهدی حاجی زکی   | 

من تمام اعتماد به نفسم را مدیون آینه هایی هستم که همسر محترمه در گوشه و کنار خانه سر راهم گذاشته است ...!!



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:17  توسط مهدی حاجی زکی   | 

کم کم صدای پاهایش را می شنوم
نزدیک و نزدیک تر می شود
وقتی که نیست دلم هوایش را می کند و وقتی که هست قدرش را نمی دانم
خوبی اش این است که به حرمت زبان خشک و شکم خالی ام! کسی بی حرمتی نمیکند و همه مهربانند !

امشب با اشتیاق برمیخیزم و سحری می خورم !!

پ.ن :

شمردن لحظه ها تا افطار ... 

نزدیک شدن به وقت اذان مغرب ...

میخ کوب شدن به تماشای سریال های خاطره سازش ...

صدای ربنای استاد که چندی است محروم مانده ایم  از شندیدنش  و حال از اسپیکر موبایلم میشنوم ...

شور و حال شب های قدرش ...

دور خوانی قرآنش در مسجدی که بوی کودکی هایم را می دهد ...

مهربانی خلق الله  که انگار تا نزدیک غضب می روند و  بعد یکی می زند پس کله اشان ...

همه چیز این ماه برایم خاطره ساز است و زیبا ...

حتی اگر مسلمان هم نبودم دلم می خواست این ماه را حس کنم و با خاطراتش نفس بکشم 

کاش وقتی به آخر می رسید ... من هم تمام می شدم ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سلام

امروز قصد دارم سنت شکنی کرده ؛ جواب کامنتهای دوستان رو در پست قبلی توی یه پست جدا گونه بدم !هم اینکه تنوعی ایجاد کردم هم اینکه بعضی دوستان انگشت شمار که زورشان می آید درب نظرات را باز کنند از قافله عقب نمانند و بدانند چه می گذرد اینجا ...

جنابی عزیز گفته :

درود بر برادر داشی

 

1- در مورد وب نویسی: باور کنید وقت نمی کنم!!!!

.....................................................................

عذر بدتر از گناه آوردی ...!

2- در مورد برنامه های شاد کننده هم: من که از اول شاد بودم و توی هیچکدوم از برنامه های شادی هم شرکت نکرده شادم!!! (خدا رو شکر) ولی به نظر من چراغانی های امسال بهتر از پارسال بود ولی هنوزم با اون سطحی که در شأن خوانسار باشه خیلی خیلی فاصله داره. جا داره برای زیباسازی شهر و چراغانی از افراد خبره و کارکشته با خلاقیت های بالا استفاده بشه نه افرادی که صرفاً بهش مهندس گفته میشه...

.....................................................................

امیدوارم همیشه شاد باشی عزیز دل در مورد چراغونی شما یه مهندس واقعی معرفی کن بقیه اش با من !

3-در مورد بازار: بعضی از خوانساری ها یه خصلتی دارند که فقط از یک شخص خاص خریداری می کنند. مثل خود من، همیشه شلوارهام رو از یک نفر می خرم، کفش هام رو از یک نفر می خرم و .... چون در اینکه اون طرف جنس خوب با قیمت مناسب بهم میده شکی ندارم. بررسی هم کردم دیدم قیمت های افرادی که من ازشون خرید می کنم با قیمت های بازار تهران تفاوت چندانی نداره پس بجای رفتن به گلپایگان برای خرید یه شلوار، توی همین خوانسار از همون یارو خرید می کنم اینجوری هم جنس خوب با قیمت خوب خریدم و هم پولم رو در شهر خودم خرج کردم و به همشهری خودم دادم

.....................................................................

اینکه هرکسی خصلتی داره و از جایی خرید  می کنه مشکلی نیست اما ازدحام خوانساریها در بازار شهرهای اطراف فاجعه است ! فاجعه ای که دلیلش رو در خودمون باید پیدا کنیم !!

4- در مورد تاکسی ها: با توجه به مشکلات پیش آمده برای آقای دهاقین ترجیح میدم در این مورد اصلاً چیزی نگم!!

.....................................................................

بنده حرفی نزدم که به کسی بربخوره ! هزار بار شده کارم گیر همین تاکسی های محترم افتاده !تا دربست نگرفتم از جاشون تکون نخوردند مگه آشنا بودند و تو رودرواسی موندن !!

5- در مورد نانوایی: خدا رو شکر من خیلی خیلی کم میرم نونوایی از چیزی خبر ندارم!!!

.....................................................................

همون بهتر که بی خبر بمونی داشی جان ! فقط نمی دونم اون عکس خبری وبلاگت رو در خصوص نابودی میراث فرهنگی از کجا آوردی !؟

 

موفق، پیروز و سربلند باشید

عبدالحمید  حقی همیشه لطف داشته و  این بار هم وقتی سر زده یه چیزی نوشته برامون !گفته :

خدا را شکر که به قول شما خونسار داره یه تکونی میخوره

 

اگه چشمش نزنیم

.....................................................................

ما که چشامون شور نیست اخوی ! شما مواظب باش از راه دور کاری نکنی که دوباره به خاک سیاه بشینیم !!

 

شهرام عزیز نوشته :

خداوندا از تو می خواهیم که این شهردار جدید عزیز را جو گیر نفرما، آنگونه که چند ماه اول خدمت شورش را در بیاورد و باقی عمر شهرداریش را بی نمک نماید. بار الهی ایشان را هدایت فرما که تا آخر دوره مسئولیتش همچنان در راه خدمت به خلق استوار بماند.

آآآآآآآآمین.

.....................................................................

در این چند سال عمر اندکی که از خدا گرفتم با دو شهردار برخورد داشته ام که اولی همیشه ازش به نیکی یاد می شه !

شهردار کاویانی هم به نظر من به دلیل اینکه مدت خدمتش بیش از حد طولانی شد برای ما مردم تکراری شده بود و هر کوتاهی رو پای ایشون می نوشتیم! 

اما اطمینان دارم جناب شفعتی به دلیل اینکه اولا امتحانش را پس داده و دوما از خون ما مردم است در راه خدمت به خلق از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد بود ( صنعت پاچه خواری )

خوش دل نوشته :

سلام

با تیکه ای که به تاکسی انداختی عجیب حال کردم.

موفق باشی.

.....................................................................

مگر همیشه معمولی حال می کردی ؟!!

 رها گفته :

بسلامتی ان شاا...همان گونه که وعده کردند عمل کنندالبته ما نیز باید همیشه مشکلات را مطرح وبخواهیم که درست وبه موقع پاسخگو باشند

.....................................................................

تا جایی که بنده خبر دارم هیچ کس وعده  وعیدی نداده  همین که وظایف طبق روال به انجام برسه برای ما کافیه

هیچکس هم از قافله دعاگویان شهر عقب نمونده و گفته :

در امتداد دعاهای بردار شهرام...

خدایا خدایا تا آخر این دوره

از شهردار خونساری

محافظت بفرما

 

به وبلاگ چل چو هم

اگر یه وقت سر زدی

کامنت ، نظر بفرما!

 

آمین خونساری یعنی این!

.....................................................................

این دعای آخری را محکم تر بخوان دوستان آمین رو بلند تر عنایت کنید !!

 

برادر و دوست عزیزم  محمد جدیدی گفته :

دوست عزیز سلام

به امیدپیشرفت خوانسارعزیزمان در تمام ابعادچه فرهنگی واقتصادی واجتماعی و...

.....................................................................

ما هم آرزو مند آرزوهای قشنکتان در زمینه های فرهنگی ؛ اقتصادی ؛ اجتماعی , سیاسی , صنعتی و الی آخر هستیم !!

شیخ الشیوخ ؛حضرت اجل ؛ چاه کن الدوله  کمش خان فرمودند :

اولا آقای شفعتی قبل از شهردار شدن هم مهندس بود یا بعدا شد؟

ثانیا لطف کن بیشتر درباره‌ی زنها بنویس پسر دم بخت این‌جا زیاد است شما هم که ماشالله خبره!!!

.....................................................................

 اولا وقتی به کسی می گویی مهندس دلیل بر آن نیست که مدرک مهندسی دارد ! هرکسی در حرفه خود اگر کار بلد باشد مهندس هم هست تا جایی که بنده اطلاع دارم ایشان لیسانس مدیریت دارند ، شما فرض کن این مهندسی را به صورت افتخاری بنده به ایشان داده ام هرچند که وقتی فقط اسم مهندس را یدک بکشی و کار بلد نباشی  به درد عمه ات میخوری !! شما چند تا آدم هندسی می شناسی که واقعا چیزی بارشان باشد ؟

درخطبه دوم سخنانم خطاب به حضرتتان باید عرض شود که ما هرچه یاد گرفته ایم از محضر شریفتان بوده و شاگردی  کلاس درس شما برایمان افتخاری است وصف ناشدنی درثانی شما دلت برای پسران دم بخت نسوزد  دست من و شمای استاد رو از پشت بستند در کالبد شکافی از موجودی به نام زن !!

 دلتنگ  قدری بد بینانه به  سطر اول سخنانمان نظر افکنده و گفته اند :

نمیدونم این شایعه کم کاری امسال وبلاگ نویس ها رو کی انداخت سر زبون ها.

اگه دستم بش برسه

.....................................................................

بحث شایعه و شایعه پراکنی نبوده

بنده با کمال افتخار و با اعتماد به نفسی بالا خودم را در زمره تعداد انگشت شماری از وبلاگستان میدانم که همیشه حداقل هفته ای یکبار دلم برای وبلاگم تنگ شده و به این بازار کساد سری زده ام

خودتان کلاهتان را قاضی کنید : آمار و ب نویسی را در سه ماهه اول سال با سالهای قبل مقایسه کنید !! این فاجعه نیست ؟ دلم از این می سوزد کسانی که همیشه مرا ترغیب به نوشتن می کردند حال در دکان خودشان را تعطیل کرده به گوشه ای خزیده اند !!

... این سه نقطه  همان رهایی است که اوایل جزو مشتریان دائمی بود ایشان فرموده اند :

انقدر بدم میاد بعضی ها(رهای الکی) ادای آدمو درمیارن!

.....................................................................

روزی روزگاری  صبح که از خواب برمی خواستیم خرس تازه ای به جمعمان اضافه میشد

اوایل دعوا و درگیری بود بعد با هم آشتی کرده و هم اینک مسالمت آمیز زندگی می کنند

شما نیز با هم خوب باشید و دعوا نکنید گناه رهای دوم چیست که نامش رها بوده

بنده  در فامیل همسر محترمه یک رها داریم که البته فعلا سنش قد نمی دهد برای آمدن به نت !!

کامنت رهای سه نقطه ... ؛ رها را به واکنش وا داشت و اینگونه نوشت :

معذرت یک سوال ؟

نظر قبلی منظورشون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سه نقطه ...

.....................................................................

منظور خاصی نداشته اند سو تفاهم بود خدارو شکر حل شد ....

 

نمیدانم این سنت شکنی جالب بود یا نه !؟

اما هرچه  بود سوژه ای شد برای  باز شدن دوباره  صفحه تارنگارمان !!

در پایان عرایضم اضافه کنم که :

 امکانات جدیدی فراهم آورده ام تا اگر مطالب چل چو مقبول افتاد وچنگی به دل همایونیتان زد براحتی بتوانید آنرا در پایگاهای معروفی چون ؛ فیس بوک ؛ تویتر ؛ کلوپ دات کام ؛گوگل باز ؛ یاهو باز و ... به اشتراک بگذارید ...

روز و روزگارتان آفتابی ؛ دلتان شاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:24  توسط مهدی حاجی زکی   | 

گاهی خیال می کنم این خواب زندگی

 دارد شبیه خواب ابد می شود خدا !

یا لطف کن زنگ جرس را بزن؛ خلاص !

یا ... بی خیال بابا بشین همون بالا صفاتو کن ببین بندگانت دارن چه حالی می کنن ! تازه دلت هم بسوزه کلی جشن گرفتند و عقده دلاشون رو خالی کردند اینجا همه چی خوبه ... ظالم ! عمرا مظلوم ! استغفرالله همه برابر و برادر و خواهر و دختر خاله و پسر عمه و پسر دایی و دختر حسن آقا و ... خلاصه اصلا خودتو ناراحت نکن ما همه خوبیم همه چی ام آرومه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 10:7  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سالهاست که حرفهایم را گاه گاه زمزمه می کنم 

تو می شنوی اما ...

دریغ از صدای گرمت 

یا دستان پر از مهرت 

سالهاست بجای پیراهن و  عطر 

تنها عقده ام شده یک شیشه آب 

لااقل سنگ سیاه  رنگ و رو رفته ات را در این گرمای طاقت فرسای قبرستان 

حال می آورد 

برای چند لحظه !

دلم برایت پر می کشد 

این روزها بیشتر نیازمند گرمای وجودت هستم 

عطر وجودت را که همیشه با بوی توتون سیگار آمیخته بود 

هنوز هم حس می کنم  و با تمام رایحه های خوش دنیا عوض نمی کنم 

پدر

 هشت سال است هر جا می روم  تو را حس می کنم و هنوز نگاهت می کنم 

از بالای ایوان خانه قدیمی مان 

که نشسته ای به تماشای دنیا 

یادت بخیر 

اگر بودی 

گمانم مثل آنوقتها؛ همه آدمهای سرچشمه را بستنی مهمان می کردی 

همیشه به بقیه حسادت می کردم که دوره ات می کنند و تو برایشان شعر می خواندی 

نه چند بیت بلکه هزاران بیت را پشت سر هم ! یک نفس 

و من در عالم بچگی عشق می کردم که چنین پدری دارم 

آنروزی که رفتی چقدر زود دلت برایمان تنگ شد 

و من نگاهت می کردم که کنار پنجره ایستاده بودی و نگاهم می کردی 

آن شب درد داشتم و خواب به چشمانم نمی آمد 

و تو نگران که چرا نمی خوابم !

سالهاست به دلم ماند تا مثل امشبی 

به کسی که با تمام وجود عاشقش بودم و خواهم بود 

فقط یک جمله بگویم 

روزت مبارک 

الهی قربونت برم بابا 

دلم برات یه ذره شده 

چقدر اشک بریزم تو تنهاییهام ؟

چقدر ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:20  توسط مهدی حاجی زکی   | 

این روزها آنقدر برگ درخت ! خورده ام که چاق شده ام 

میخواهم به دور  خودم و ذهنم پیله ای از جنس ابریشم ببافم 

دعا کنید تجار ابریشم! در آب جوشم نیندازند !

شاید روزی پروانه ای زیبا شدم 

آنروز برخواهم گشت ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 8:51  توسط مهدی حاجی زکی   | 

داری زندگیتو می کنی که یه روز صبح یکی از اقوام بهت زنگ می زنه :

بی زحمت یه تک پا بیا بانک قوامین دسته چکت هم بیار یه وام کوچولو واس ما امضا کن ! 

با بی میلی تمام دو سه روزی معطلش می کنی و آخرش تو رودرواسی می ری بانک !

کارمند بانک و فامیل مورد نظر دورت می کنند و می گن ضمانت شما فقط سوریه و سنبلیک ! تازه اگه وامش هم عقب بیافته می رن سراغ خونه طرف و خونه رو مصادره می کنند !

با همه آدمیتت بالاخره « خر» می شی و یه چک سفید ازت می گیرن و می گن خودمون پرش می کنیم !

دو سالی می گذره و تو داری بازم زندگیتو می کنی که :

یه روز صبح یه موتوری میاد در شرکت و احضاریه دادگاه میاره که چی ؟ بانک مورد نظر ازت شکایت کرده و سی ملیون تومن چک بی زبونت رو اجرا گذاشته !!

تاریخ دادگاه رو نگاه می کنی و می بینی سوم خرداده !

از هرکی می پرسی همه می گن : ضامن شدی باید بری زندان !! به قول خودشون تا ندهی نروی !!

یادمه امام رضا وقتی ضامن آهو شد ؛ تا وقتی آهو برنگشته بود در بند صیاد گرفتار بود اما وقتی آهو اومد صیاد کلی هم معذرت خواهی کرد و اظهار ندامت! تازه آهو و بچه هاشو هم رها کرد !!!

خدارو شکر آهوی ما که جایی نرفته و خیال رفتن هم نداره 

فقط نمی دونم این چه عدالتیه ؟! این وسط دهن کسی آسفالت می شه که نه آشی دیده نه آشی خورده !!

پیش خودت می گی :داشتیم زندگیمونو می کردیم ها ...

وقتی راه به جایی نداری و تیرهات همه به سنگ می خوره ؛ نقشه می کشی که  اگه یه روز این برنامه درست بشه ! چک برگشت خورده رو قاب می کنم و می زنم گل گردنم تا هرجا می رم همه ببینندو دور و بر یه ضامن زخمی پیداشون نشه !!! 

پ.ن: 

لطفا از آوردن کمپوت سیب و گلابی جدا" خود داری نمایید ! با مزاج ما سازگاری نداره ! ترجیحا آناناس مالزی و گیلاس خراسان !!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:48  توسط مهدی حاجی زکی   | 

از بچگی از جاهای شلوغ نفرت داشتم، سرو صدای زیادی اذیتم می‌کرد 
یادم نمی‌اد برای خود شیرینی عروسی و عزا رفته باشم 

عروسی رو که فقط برای رفع سوتفاهمات مادی می‌رم و عزا رو فقط وقتی می‌رم، که متوفی از اقوام یا همسایگان درجه یک باشه 

از لحظه‌ای که جنازه رو داخل آمبولانس می‌زارن و می‌برن برای غسل و کفن تا لحظه‌ای که دوباره سوار اتوبوس می‌شم تا برگردم همش خدا خدا می‌کنم زود‌تر خاک سرد مهر رو ببره و شیون و زاری تموم بشه 

امروز صبح دو جا دعوت بودم 

اولی رو خودم میزبان بودم و دومی رو میهمان 

اولی جایی بود که نه اسم و رسمی داشت و نه کاپ طلا می‌دادن! 

و دومی جایی بود که هم اسم و رسم دار بود، هم اگه کاپ طلا نمی‌دادن، چهار تا آدم درست و حسابی می‌دیدنت و، تو هم تو آدم حسابی‌ها؛ حسابی آدم می‌شدی! 

تا نزدیکی آدم حسابی شدن رفتم! 

اما انگار یکی نهیبم زد که تو آدم نمی‌شی داداش! بی‌خود خودتو علاف نکن! مث بچه خوب برگرد و برو همونجای اولی 

با افتخار برگشتم !

نشستن با کت و شلوار؛ رو مبلهای دسته طلایی و قورت دادن یه عصای یه متری رو‌‌ رها کردم و نشستن با لباسهای خاک آلود و کتونی‌های چینی رو صندلی‌های زهوار دررفته یه مینی بوس شلخته رو ترجیح دادم 

ظهر که شد پیش خودم گفتم: حتما اون مهمونی دومیه نهارشون رو هم خوردن و دارن با چاقوهای استیل تو ظرفهای چینی میوه بعداز نهارشون رو میل می‌کنند بعدش هم ساز و آوازی و خلسه سردی بعداز خوردن دوغ تگری! 

صدای عاروق زدنشون رو هم تو خیالم شنیدم! 

اما خوردن چلو کباب کوبیده تو ظرف یه بار مصرف اونم تو باد و گردو خاک با یه نوشابه گرم زرد رنگ یه حال دیگه‌ای داره 

مخصوصا اینکه یه پیاز گنده هم بزاری وسط و با مشت بکوبی روش! 

الان که هر دو مهمونی تموم شده کلاه خودمو قاضی کردمو یکم فکر کردم 

آخرش به این نتیجه رسیدم که: 

خوب شد آدم(حسابی) نشدم...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:45  توسط مهدی حاجی زکی   | 

ما که مثل بعضی دوستان امکانات فضایی نداریم تا تند تند قالب عوض کنیم  برای همین به همین قالب دلخوشیم !

اما برای دل شما هم که شده خواستم قدری تنوع ایجاد کنم و سردر تارنگارم رو یه تغییر کوچولو بدم 

این پست بهانه ای شد تا از همه شما دوستان بخوام نظرتون رو در مورد چل چو بیان کنید 

توی این چند سال که همراهم بودید  اگه بدی ازم دیدید به بزرگی خودتون ببخشید و دلم می خواد هر انتقادی دارید صادقانه بیان کنید تا در جبرانش تلاش کنم 

سربلند باشید و پیروز 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:27  توسط مهدی حاجی زکی   | 

دوستان همیشه همراه ؛ عزیزان ولایتی و غرابتی 

با آرزوی سالی همراه با سلامتی و سربلندی برای همه شما عزیزان به اطلاع می رسانم زین پس همراه با بهار طبیعت و همگام با شما ؛ آغاز خواهم کرد دفتر دیگری از چل چو را و با نام و یاد پروردگار زمین و زمان ورق می زنم اولین برگ این دفتر ...

یا مقلب القلوب ! اینک این دفتر را به نامت ورق می زنم تا اگر عمری باقی بود و مجالی جاری ، بنگارم به عشق دیارم و به عشق مردمانش که هرچه دارم از صفا و لطفشان دارم ؛ توانم بده تا بتوانم لبحندی بنشانم و دلی خوش سازم و تا آن هنگام زنده ام بدار که توان خنداندن دارم ...

کم کم داشت از راه می رسید که از خواب بیدار شدم ! طنین زیبای یا مقلب القلوب فضای شهر را پر کرده بود 

آرام آرام لباس پوشیدم و راهی شدم 

عادت کردم هر سال را در کنار صحن و سرای با صفایش آغاز کنم 

امسال یاد گرفته بودم در  بهترین لحظات روحانی عمرم تنها برای دیگران دعا کنم و از خدا خواستم این مردم را سالی نیکو دهد با دلی خوش ! اگر ریا نباشد برای دشمنانم بیشتر از دوستانم دعا کردم تا از فرط دلخوشی مجالی برای دشمنی نداشته باشند !

و بالخره از راه رسید  ... سال 90 

منتظرم باشید همین یکی دو روز کلی با هم خواهیم خندید  !

پ .ن :

کمش عزیز ؛ از پشنهاد خوبتان مبنی بر احیای نگارشات قدیمی مشعوف گشتم و پستهای قدیمی شما و خاله خانم و دلتنگ را بارها خواندم و یاد روزهای رفته را در دلم  زنده کردم  اما هرچه گشتم تا برای نوروزتان از میان پستهای خاک خورده یخدانم ،چیز دندان گیری پیدا کنم چیزی جز خجلت نیافتم چنانچه به دلیل تالمات روحی نتوانستم ذیل نگارشتان امضایی بزنم بدینوسیله پوزش می خواهم 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:46  توسط مهدی حاجی زکی   | 

ایکاش آنقدر وجود داشتم تا صورت سیاه کنم و لباسی سرخ برتن کنم و دایره ای بر دست گیرم 

این شب عیدی در بازار بچرخم و خلق را شاداب سازم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 14:54  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سلام آقای.... خسته نباشید!
سلام آقا.. حال و احوال حاجی حالش خوبه؟
ای... به لطف شما بد نیست
خدارو شکر سلام برسون بش... جانم چیزی می‌خوای؟
یه دو سه متر طناب می‌خوام!!!
طناب؟! طناب که نداریم الان...! اما تیغ موکت بری داریم..! بدم؟
....
به همین آسونی! به همین راحتی!
خیلی عادی شده نه؟
دو سه روزه دارم بهش فکر می‌کنم؛ یادمه حدود ده پونزده سال پیش یه نفر اینکارو کرد! تا دو سه ماه مردم دل و دماغ نداشتن؛ حتی کسی جرات نداشت در موردش حرف بزنه! نه که جرات نباشه نه! دلش نبود
اما حالا خیلی عادی شده؛ همین عادی بودنشه که آمارشو برده بالا
روشهای اخیر رو که مرور می‌کردم؛ می‌دیدم بیشترش زیر سر این طنابه که وسیله خطر ناکی شده
به نظر می‌رسه باید فروشش کنترل بشه! بدون مجوز ممنوع بشه! خریدار گواهی سلامت روانی بیاره و خیلی کارای دیگه...
اما آمار نشون می‌ده هر کی از این وسیله استفاده می‌کنه، ذاتا قصد این کارو نداره! فقط برای جلب توجه بیشتره! اما وقتی درگیرش می‌شه و شانس نمی‌اره، کار از کار می‌گذره و خلاص... 

کجایند آنهایی که ادعای تربیت صحیحشان گوش فلک را کر نموده ؟ کجایند آنهایی که داعیه دینداری دارند و فراموش می کنند چه وظایفی در مقابل فرزندانشان دارند ؟کجایند آنها که خیال می کنند بچه را که درست کردی همه چیزش خود به خود حل می شود و هرآنکس که دندان دهد نان دهد ؟ کجایند آنهایی که سر به اسمان دراز می کنند و می گویند خدایا فرزند صالح به ما عطا کن ! و غرور بی جایشان مانع از آن می شود تا فرزندشان را حتی یکبار در آغوش گرفته و ببوسند ؟!!!!

بچه هامون نیاز به توجه دارن؛ نیاز به ابراز علاقه، نیاز به محبت
انکار نمی‌کنم که گرفتاری همه زیاد شده اما نباید از اونها قافل شد
وقتی پسرت رو فراموش کردی! وقتی یادت رفت که یه دختر معصوم داری تو خونه! وقتی یادت رفت که بچه‌ات کلاس چندمه، درداش چیه؟ مشکلاتش چیه؟
اونوقت باید منتظر فاجعه باشی
اول یکی می‌اد که جای تو رو براش پر می‌کنه، اگه بچه‌ات رو خوب تربیت کرده باشی و شانس بیاری یکی می‌اد و تمام حرف‌ها و احساساتی رو که تو فراموش کردی خرجش کنی رو می‌ریزه به پای بچه‌ات! اونوقت اون می‌شه شاهزاده رویاهاش می‌شه ملکه آرزوهاش، جای تو رو براش پر می‌کنه
تویی که تو این سال‌ها حتی یکبار بهش نگفتی: دوست دارم
اما اگه خیلی ازش قافل شده باشی، جای تو رو با مواد پر می‌کنه تا یادش نیاد چه پدر بی‌مهر و محبتی داشته
خلاء پدر و مادرش رو با خلاء پر می‌کنه!
اونوقته که کم کم مغزش خالی می‌شه از هر چی وابستگی به دنیاست، یادش می‌ره پدری داره یا مادری!
بازم اگه خیلی بچه خوبی باشه تلاش می‌کنه تا بهت بفهمونه خیلی دوست داره و خیلی بهت نیاز داره!
بهت بفهمونه بچه‌ای هم داری و یادت بندازه این بچه محبت می‌خواد
اما گاهی این بچه شانس نمی‌اره و پدرش خیلی دیر می‌فهمه بچه‌ای هم داشته خیلی دیر...
بچه تا وقتی سن و سالش اجازه می‌ده با گریه به خواسته هاش می‌رسه! اما وقتی غرورش دیگه این اجازه رو بهش نداد که گریه کنه؛ دست به کارهای دیگه می‌زنه تا دیده بشه؛ تا بهش توجه بشه...

با این اوصاف باز هم فکر می‌کنید مسئولین مقصرن؟!! ستاد بحران مسئولین چه دردی از من پدر که خودم رو درگیر روزمرگی کردم و فراموش کردم بچه‌ای هم دارم دوا می‌کنه؟؟
امیدوارم روزی که در مقابلمان می‌ایستند و سرزنشمان می‌کنند؛ روزی که متهم می‌شویم پدر خوبی نبودیم حرفی برای گفتن داشته باشیم
آن روز دیر نیست...!
 (منظور از پدر و مادر، تنها پدر و مادر واقعی که ما باشیم نیست! مقصود پدران و مادران ثانویه فرزندانمان نیز هست! همانانکه برایشان تصمیم می‌گیرند و برنامه می‌چینند و هدف مشخص می‌کنند...!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:19  توسط مهدی حاجی زکی   | 

یکسال گذشت و دوباره رسیدیم به تو !

ماهی که انگار سرنوشت یکسال بعدمون رو رقم می زنی !

عمر ما خونساریها به قولی با صدای نقاره ها و شیپورها می گذره و فقط با اینهاست که می فهمیم

ای بابا گذشت ...

یکسال از عمرمون گذشت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:36  توسط مهدی حاجی زکی   | 

بیشتر باورهای ما از بدو تولد القائی بودند تا ذاتی و اکتسابی !

دست زدن به چاقو خطر ناکه !

آدم خوب باید حرف زشت نزنه !

آدم خوب کسیه که حرف بزرگترشو گوش بده !

آدم خوب کسیه که نماز بخونه !

روزه بگیره !

مسجد بره!

موی خواهر کوچیکترشو نکشه !

با دختر غریبه حرف نزنه !

محرما پیرهن مشکی بپوشه و بره هیات !

هیچ کس یادمون نداد :

از چاقو چه طوری می شه استفاده کرد !

چه حرفهایی خوبه و چه حرفایی بده !

اگه بزرگتر گفت برو خودت رو آتیش بزن باید به حرفش گوش کرد یا نه !

برای چی نماز بخونیم یا ..برای کی نماز بخونیم !

واسه چی روزه بگیریم !

برای چی پیرهن مشکی بپوشیم و حالا که پوشیدیم دیگه همه چی حله ؟ هرکاری دوست داریم می تونیم بکنیم ؟

می دونید نمیدونم شما چی فکر می کنید

اما من الان تاره به یه نتیجه ای رسیدم

حس الاغی رو دارم که از بدو تولد یه گونی کشیدند به سرش و مدام بهش گفتند تو اسبی !

اما حالا اون گونی پوسیده و فهمیدم که دیگه اسب نیستم ...!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:43  توسط مهدی حاجی زکی   | 

یک هفته است مدام سر می زنیم و می آییم تا کلبه همایونی را مزین به چند خطی کنیم اما نوشتنمان نمی آید !

گو اینکه مغزمان پوک گشته و مارا مجال نوشتن نیست 

یا حال نوشتن نداریم

خلاصه اینکه این چند خط را نوشتیم نگویید مرده ایم ...!

دعا کنید نوشتنمان بیاید که خود نیز از این یکنواختی خسته شده ایم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:37  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مطالب قدیمی‌تر