چـــِـل چُو


با درود فراوان ...

راويان اخبار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار چنين روايت كنند كه:

 روزي بر حسب اتفاق كدخداي مجلسي؛ بر دهات كوره اي شهرنما؛ گذري نمود و احوال مردم آبادي جويا شد

مردم از هر كوي و برزن براي ديدارش شتافتند و بعضي نيز آنچنان كه بايد به زير دست و پا له گرديدند 

ساكنان شهر كه تا به آن روز هيچ مرجع و كدخدايي به بلند مرتبگي كدخدا نديده بودند به خيال آنكه افسار تمام مشكلاتشان در دستهاي اوست اوهام مي بافتند و در رويا سير مي كردند كه :

به يقين درد كم ابي و خشك بودن قنات و نبودن يك تونل نا قابل و مشكل مسكن و اياب و ذهابشان درماني جز حضرت كدخدا را نشايد 

نامه ها آوردند و درد دلها گفتند و كار را بدانجا رساندند كه در مجلسي مذهبي از فرط شعف و شادي؛ دست ها برهم مي زدند و كِلها مي كشيدند كه در عروسي آبا و اجدادشان نكشيده بودند 

كدخداي بنده خدا كه شور و شعف مردم را مي ديد  دستي تكان مي داد و ابراز محبت مي كرد اما خبر نداشت كه اين شور وصف ناشدني؛ آبستن دردها و مشكلاتي است كه نه در ولات آنها بلكه در اكثر ولات مبسوط و موجود بود 

حكيمي را كج و كوله از ميان جمعيت با بدبختي بيرون كشيده حال و اوضاعش را جويا شديم ! فرياد برآورد كه ما به خيال صف مرغ و ماهي آمده ايم نعلينمان را هم ربودند تو نگو دعوا بر سر نعلين ما بوده و خبر نداشتيم!

سر درد و دلش كه باز شد  گفت روزگاري نه چندان دور نيز همين شور و شعف؛ شاهين بخت را بر سر دوش ديگري نشاند! اما بعد از آن از وي خبري نشد كه نشد ...

راوي حقير كه بنده باشم به سبب اندك سوادي كه در چنته دارم دقيق نمي دانم آيا كليد حل مشكلات واقعا در دستان كدخداي مذكور است يا كار از جاي ديگر مي لنگد 

القصه ؛ آخر الامر كدخدا را چه با سوغاتي و چه بدون سوغات راهي كردند و كدخدا از صبح روزبعد شد يك تصوير در ذهن مردم آبادي كه گاهي هم در گيرنده هاي خانگي نشانش ميدادند 

حال توفيري در وضع مردم آبادي حاصل گرديد يا خير؛ تاثيرش را بگذاريد براي روزهاي آينده و گذر زمان 

فقط ايكاش از اين دست سفرهاي قضا قورتكي در زمان هاي متفاوت و متواتر انجام مي شد تا هم رعايا را دچار سورپرايز نمي كرد و هم بعضي افكار را مشوش نمي نمود كه از كجا معلوم پاي انتخابات در ميان نباشد؟!! 

تا همين لحظه هم كه اين ها را مي نگارم خبري مبني بر كانديداتوري حضرت كدخدا مخابره نشده اما ما مردم؛ روزهاي اينچنيني زياد ديده ايم 

همين محرم گذشته هم يك نمونه اش را با چشم ديديم ...

تا درودي ديگر بدرود ...

پ.ن:

اين پست سيصدمين پست چل چو بود 

خوشحالم كه با وجود مخاطبين صبور و دوست داشتني چون شما توانستم سيصدمين صفحه از دفتر چل چو را بنگـــــارم ...دوستتـــــــــان دارمــــ  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت 15:28  توسط مهدی حاجی زکی   | 

با درود فراوان ...

امروز می خواهم در مورد یکی از مقولات اجتماعی صحبت کنم که ما به سادگی از کنار آن عبور می کنیم؛ حال آنکه ممکن است در دراز مدت جامعه را دچار فرهنگ زدگی نموده و کلا" به قهقرا ببرد ...

امروزه شخصیت هرکس تنها به ارائه بلیت اتوبوس واحد نیست!! بلکه ممکن است شخصیت بعضی در بطن وجودش نهفته باشد و بعضی را از روی ظاهر آنها بتوان تشخیص داد 

به طور مثال شخصیت یک وبلاگ نویس را می توان از نوشته هایش فهمید که البته در همه موارد صدق نخواهد کرد خیلی کم پیش می آید در فضای مجازی انسانها همان شخصیت واقعی خودشان را بروز دهند 

چون اینجا مدینه فاضله ایست که هر کس برای خود می سازد و اکثر قریب به اتفاق انسانهای خوب ؛ مهربان , بی شیله پیله و کار درستی هستند 

همین ـکمشـ خودمان تاکنون هزار بار رنگ عوض کرده و اصلا نمی شود فهمید دقیقا چه طور آدمی است یک روز پای ثابت بفرمایید شام است و یک روز ساز عرفان به دست می گیرد و دم از مولانا و همایون می زند 

روز دیگر تمام حرفهایش را با یک جمله می زند و یک روز در قالب یک موسیقی ...

این گاهی خوب است و گاهی بد که انسان شخصیتی چند وجهی داشته باشد طوری که  با یک دانه غوره سردی اش نکند و با یک مویز گرمی اش نشود ... و بعضی هم انقدر ظرفیتشان بالاست که با چهار لیتر آب انگور هم به تلو تلو نمی افتند ...

اینکه کمش را مثال زدم تنها به جهت صمیمیتی است که فی ما بینمان موج می زند؛ در اصل استفاده ابزاری از نام کمش جنبه تزئینی داشت وگرنه میشد این مثال را به کل هم تعمیم داد حتی شخص شخیص خودمان !!

حالا تمام این صغری کبری چیدن ها برای چیست عرض میکنم 

گفتم هر کس شخصیتی دارد و ممکن است شخصیتش در ظاهر مشخص باشد حال فرض کنید یک آدم با کمالات با قدری ته ریش و کت شلوار سورمه ای فاستونی به یک عروسی دعوت می شود 

قاعدتا" با ظاهری که طرف دارد باید در یکی از اتاق ها بنشیند و چای و میوه اش را بخورد و فوق آخرش با بقل دستی اش در خصوص گرانی دلار صحبت کند 

اما از آنجایی که در اتاق ها جا برای نشستن نیست مجبور میشود در گوشه ای از مراسم که مشرف به میدان تاخت و تاز جوانان است به دیوار تکیه زند؛ حال خواننده ارکستر از بقیه میخواهد که میدان را خالی نگذارند و بقیه را هم بیاورند وسط !!

شخصیت داستان که از همه جا بی خبر است وقتی به خود می آید که خود را میان زمین و آسمان میابد با آستینی که از بیخ کنده شده ...

عزیزان من! جوانان ایران زمین! قربون شکلتون بشم بابا جان هر کسی که رقاص نیست یکم جامعه شناسی بخونید یکم شخصیت شناسی بخونید چار واحد روانشناسی بخونید اصلا یکم شخصیت داشته باشید !!

آقا به جون عزیزتون تا آخر عروسی ما این یارو رو می دیدم غش می کردیم از خنده ...

خوب نکنید این کارو  مگه دلتون درد می کنه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:59  توسط مهدی حاجی زکی   | 


سفیر اسلام چون به عمارت خسروپرویز وارد شد؛ خبر به ولات ایرانی رسید و همهمه در میان زنان بالا گرفت که شخصی از حجاز دینی جدید آورده که گویا در آن "زن" همچون نگینی با ارزش پرستش می شود و برای نکاح کابینی برایش مرقوم نمایند, که هرگاه نازش را نخرند کابین خویش به اجرا گذارده از حلقوم شوهر ناسپاس بیرون کنند!!

جماعت نسوان را چنین دینی مزاج خوش آمد و همچون مگس بر گوش همسران خویش از در وز وز در آمده و ایشان خام نمودند تا خسرو را مجاب نمایند که اشتباه خویش با دعوت از دین جدید به دیار پارس سرپوش نهد..!

الغرض طولی نکشید که اسلام از شبه جزیره عربستان به پارس گسترش یافت و از همه بیشتر جماعت اناث را خوشنود ساخت 

از آنجایی که ما ایرانی ها در سنت شکنی و فرهنگ سازی های من درآوردی ید طولایی داشتیم و خوشبختانه هنوز هم داریم! انواع و اقسام مهریه ها را تجربه کرده و می کنیم...

جمعیت نسوان در ابتدا برای محکم کردن جای پا؛ اقدام به قرار دادن مهریه در سطح معمول و به قرار یک شاخه نبات و یک آینه و شمع دان و چند مثقال طلای چند عیار غیرمسکوک و یک طاقه شال ترمه و ... نمودند!!

اما بعد تر؛ این کابین, رنگ و لعاب بیشتری گرفت و پای چهارپایان نیز بدان باز شد! معیار چشم و هم چشمی نفرات شتر ثبت شده در سیاهه مهرنامه بود و هرکس تعداد اشتران سیاهه اش بیشتر بود در نزد زنان اعلم تر بود ...

جالب آن که سرحدات شمالی نیز مهریه زنان خویش را بر مبنای شتر محاسبه می کردند و کورکورانه رسم اعراب را ادامه می دادند...

ملک و املاک جایگزین مناسبی بود برای شتر و لااقل امکان فراهم آوردنش بیشتر بود 

تا اینکه استعداد فرهنگ سازی پارسی جهان اسلام را متحیر نمود 

از سفر به ۱۲۰ کشور دنیا و ۱۰ هزار لیتر بنزین تا دست راست و پای چپ داماد،شمش طلا هم وزن عروس و یک کیلو بال مگس و حفظ کردن دیوان حافظ و صدها مهریه عجیب و غریب دیگر...

هفته گذشته عقد یکی از اقوام بود : یکصد شاخه گل ارکیده  و یک کاسه آب باران و هزارن سکه طلا و ...! عروس و دامادی را می شناختم که مهریه اشان صدشاخه گل رز به همراه یکصد بوسه بود وقتی کارشان به طلاق کشیده شد داماد اصرار داشت مهریه همسرش را عندالمطالبه  پرداخت کند و عروس زیربار نمی رفت که نمی رفت ...

 واقعا چه موجودات جالبی هستیم ما ایرانی ها ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:2  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سلام تیرکمون میرزای عزیز....

سلام ما مثل همیشه بی طمع نیست! 

همیشه وقتی یادت می کنیم که کارمان گیر باشد یا فیلمان یاد زادگاهش کرده باشد

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری حضرت همایونی که آن هم به لطف بعضی حضرات  زورا" و جبرا" میسر می شود!

"توفیق اجباری تنها پل ارتباطی ما با حضرت والاست"

همیشه یاد شما توام با افسوس بوده اما گاهی هم می شود دلمان را پر می دهیم بر آسمان خالی از کینه و خالی از زرق و برق های امروزی  تا آبی باشد بر آتش درونمان...!

اما انگار مدتی است می خواهند مجبورمان کنند تا دالان تاریخ را بشکافیم و رحمت بفرستیم به روح زنده و مرده ات ... نه خرما میدهند و نه حلوا! حتی از یک جعبه نان خوانساری هم دریغ می کنند تا فی الواقع  مجانی و مفتی مغفرت برایت بخرند و چنانچه آن وقتها زبانم لال خرده خلافی هم کرده ای؛ به سبب همین رحمت؛ انتقالی ات را از جهنم بگیرند ...

زیاده عرضی نیست حضرت اشرف؛ غرض عرض ارادتی بود بر آستان آن یگانه تاریخ که آن هم با کتابت چند سطری میسر گردید ...

بیست و هفتم ذی القعده یکهزار و چهارصد و سی و دو  هجری - خوانسار دایال آپ !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:33  توسط مهدی حاجی زکی   | 


و من مُردم ...

یک تلفن به غسالخانه شهرداری

یک ساعت بعد نعش کش درب منزل

جنازه روی برانکارد به سمت بهشت فاطمه

نه صدایی نه فریادی نه گریه ای

پرت شدم روی سنگ غسالخانه و یک حمام حسابی! نه آنگونه که وقتی خود به حمام می رفتم, خیلی محکم تر!

چند متری پارچه سپید از جنس گونی برنج

بعد هم شوکولات پیچ و بعدش رفتم داخل یک کشوی خنک تا فردا ...

هوا که  تگری شد از کشو زدم بیرون

گفتم ببینم در منزل ملت چه غلطی می کنند

یک پارچه مشکی بالای سردر خانه

انگار این خانه سالها سکنه ای نداشته

یک کاغذ امتحانی هم نزدند رویش بنویسند: این الاغی که مُرده  فردا خاکش می کنیم!

صدای زنگ در!! مکرر و مداوم

آدم زنده نیست این در لعنتی را باز کند؟

و بار هم صدای زنگ

احتمالا" اقوام برای سرسلامتی آمده اند, از دیوار رد می شوم خبری از کسی نیست جز پیک موتوری با یک بافه پیتزای پپرونی! 

توی هال همه توی حال اند...

یکی با قلیان میوه ای آن یکی پای بساط ورق بازی دیگری پای ماهواره ...

پسرم صدا زد : ننه اون ضبط رو خاموش کن بابا بسه دیگه چقد غم ! آقاجونم هم راضی نبود ما انقد غصه بخوریم!!!

بمیرم تو چقد هم غصه داری می خوری!!

- مهیار بزن  تی وی پرشیا! امشب آخرین قسمت نکست پرشین استاره !!! 

- بچه ها یه لحظه بیاین پای کام!!!

پسر کوچکم بود که صدا می زد

همه هجوم آوردند پای کامپیوتر

- واسه بابا یه آگهی زدم تو فیس بو ک یه دونه ام تویتر تو گودرم گذاشتم تا الان بالای هزار تا لایک خورده

فکری واسه نهار فردا کردین؟

- ای بابا کی میاد مجلس بابا ؟ سامان تو همون گودر یه  فایل ام پی تری غمگین بزار واسه دانلود زیرش هم از همه اهالی محل و شهرداری و شورای شهر و هیات مذهبی و همه ارگانها و نهادها تشکر کن

واسه نهارم  یه سرچ بزن ببین عکس چلو کباب کوبیده هست تو نت همونو بزار ...!!

 

- مهیار تو با حسام صبح اول وقت برین یه پولی بدین به غلام بگین قبرشو حاضر کنه دوتایی کمک کنید خاکش کنید و برگردین...

- سامان یه پست بزن تو وبلاگ آقاجون بنویس حاجی به ابدیت پیوست ! یه روبان مشکی با فتوشاپ بزن کنار عکسش  نظراتشو  هم فعال کن

خدا بیامرز آقاجون که نیست تایید کنه ...

 

 

عجب مُردنی بشود مُردن من ...!!

البته بعد از صدو بیست سال ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 19:12  توسط مهدی حاجی زکی   | 


شب گذشته بعد از اینکه لباس رزم پوشیده و به رختخواب رفتیم طولی نکشید چشمانمان گرم شده؛ خواب ما را فرا گرفت؛ در خواب شیخی را دیدیم با لباسی سپید و مو‌ها و محاسنی بلند به غایت که تا نزدیک نافش می‌رسید!! 

شبیه‌‌‌ همان حکیمی که در دروازه شهر توشیشان ظاهر می‌گردید و او را بشارت می‌داد بر قدرت و ثروت و... 


صدایم نمود: فرزندم با من بیا! گفتم: عمو تا جایی که یادم می‌آید ابوی خدابیامرزمان اگر در این هیبت جلوه می‌نمود جایش در کوچه بود و والده گرامی را خوف روبه روشدن با چنین موجودی!!! شما کی جانشینش شدی خدا می‌داند!! 


گفت: اگر مکنت و شوکت می‌خواهی با من بیا! گفتم: اولی را که نمی‌شناسم اما دومی را زمانی می‌خواستمش! اما تقدیر ما را بر سر دوراهی سرنوشت از هم جدا کرد!! 

پدرش راضی نبود دخترش را به آسمان جلی چون من پیش کش نماید!! 


گفت بچه می‌آیی یا نه؟ گفتم محض تجدید میثاق و یادآوری خاطرات می‌آیم! اما آنجا مرا در رو دربایستی نیندازی که بگیرمش‌ها...! من هم اینک در خواب بسر می‌برم و خانواده دارم خیلی زود هم باید برگردم... گفته باشم..! 


او از جلو می‌رفت و من از عقب که نکند خیالات شومی در سرش باشد... کمی که رفتیم به پرتگاهی رسیدیم که تخته سنگی عظیم بر بالایش بود با عصایش تخته سنگ را نشانم داد و گفت پای این تخته سنگ را بکن و مراد خود حاصل کن... هنوز حرفش تمام نشده بود که غیب شد.

پیش خود گفتم نکند شوکت سربه تیره تراب نهاده و از جمع فرشیان جدا و به خیل عرشیان شتافته باشد؟ 

اگر چنین باشد این مردک مرا امر می‌کند که نبش قبرش کنم!! گفتم بی‌خیال زنده‌اش که به ما وفا نکرد مرده‌اش را می‌خواهم برای کجا؟ 


همانجا نشستم تا خوابم تمام شود و برگردم! اما چیزی وسوسه‌ام می‌کرد تا پای تخته سنگ را بکنم بلکه گنجی؛ کتیبه‌ای؛ خمره سفالینی؛ زیرش باشد و بفروشم و سروسامانی به وضع زندگیم بدهم! 


سرتان را درد نیاورم اگر بخواهم جزئیاتش را بازگویم یک کتاب قطور جا می‌خواهد که در حوصله شما نگنجاید!! 


آخرالامر طمع بر من غالب گردید و وقتی به خود آمدم که نیم متری از زمین را کنده بودم! ناگهان چیزی توجهم را جلب نمود! چیزی شبیه قوطی کنسرو بود بیشتر کندم دیدم درست حدس زده‌ام! یک قوطی کنسرو لوبیا از دل خاک بیرون آمد! 


پیشنهاد می‌کنم قبل از خواب قدری تجهیزات با خود بردارید یا لااقل یک درباز کن بگذارید زیر متکایتان که مثل من مجبور نگردید با بدبختی و به ضرب سنگ و چوب درب کنسرو را باز کنید!!! 

به هر بدبختی که بود بازش کردم و مشغول خوردن بودم که ندا آمد: ‌ای ابله چه می‌کنی؟ 

گفتم کنسرو لوبیا می‌خورم، بسم الله... 

گفت: دیوانه این لوبیا‌هایی که بلعیدی سحرآمیز بود!! باید می‌کاشتیشان نه اینکه کوفت کنی!! 


گفتم: ‌ای دل غافل دیدی چه خاکی به سرم شد؛ ته قوطی را نگاه کردم دیدم هنوز دو تا لوبیا باقی مانده! 

زمین را کندم و آن‌ها را در خاک کاشتم و آبش دادم و در انتظار نشستم تا سبز کند! 

طولی نکشید که سبز شد و رو به آسمان رفت و رسید به ابر‌ها؛ پاچه‌هایم را بالا زدم و از تنه لوبیا بالا رفتم تا رسیدم به پشت ابر‌ها! همانجا که آقای غول یک قصر خفن داشت و فقط قاشق غذایش اندازه خونسار خودمان بود!! گفتم تا نیامده سریع بروم مرغ تخم طلا را بردارم و بزنم به چاک... که از پشت صدایی مرا به خود آورد: دیدی گفتم سرو کله‌اش پیدا می‌شود! این‌‌‌ همان جَک! دزد جواهرات است!! 

داشتم شاخ در می‌آوردم... پیش خود گفتم: 

 اگر از آسمان سکه طلا ببارد یکیش گیر من نمی‌آید!! اما کافی است فقط یک دانه جَک دزد؛ در دنیا باشد عدل ما را بجای او می‌گیرند و می‌گویند خود خودش است.

پ.ن : 

جا دارد از کمش عزیز بابت نکته سنجی بی اندازه اش در خصوص نگارش صحیح؛ تشکر نموده لپ مبارکش را بفشارم! حضرت اجل تاجایی که درتوان بود رعایت کردیم باشد که در قسمتهای بعدی بیشتر در این خصوص بکوشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:53  توسط مهدی حاجی زکی   | 

می گفت : عاشق شده ..!

یک نظر دیده ؛ پسندیده ؛ هلاک شده و نزدیک بوده جونش درآد که نور چشمان معشوق تمام شبان تارش را جلا داده و از ظلمت تنهایی بیرونش آورده 

علائم عاشق شدن را برایش شمردم ببینم واقعا عاشق شده یا اجل عشق از دوسه کیلومتری اش رد شده و پرش گرفته به این بی نوا ..

- کف دستت عرق نمی کند ؟ 

گفت چرا نیگاه همین الانم عرق داره !!

-  دلت آشوب نیست 

گفت کاش آشوب بود ! سونامی آمده به سرعت نور !!

-  شبها خواب نداری  و دائم کابوس می بینی ؟

گفت  نه خواب دارم و نه خوراک ! همین دیشب تا خروسخوان بیدار بودم و ستارگان آسمان را نگاه می کردم ! باورم این بود که معشوق نیز اینک سیل کواکب می کند! پس کور باد آن چشمی که بر زیبایی آسمان بسته شود بهر خواب ...!


دیدم نه ! انگار اوضاعش وخیم تر از این حرفهاست

پرسیدم این تو نبودی که همیشه در مدرسه  نمره املایت از تعداد ستارگان دب اکبربیشتر نبود و انشایت را من می نوشتم برایت ؟

گریبان چاک نمود و فریاد برآورد که آری منم  ! منم که  شور و شوق وصال  قدرت تعقل و تفکرم را ذایل نموده و عن قریب است  از دوری معشوق قالب تهی نموده و روح از کف برون کنم ...

چون حالش بدین گونه دیدم ؛ رسم جوانمردی  ندیدم که رهایش کنم  دورا دور مراقبش بودم ؛ نکند قوه تعقل و تفکر نداشته اش مجنونش نموده کار احمقانه ای بکند که جبرانش سخت باشد

هر روز به عشق یار ؛ برگه ای سیاه می کرد و بر سر راهش در سوراخ دیواری فرو می نمود تا معشوق بخواند و آگاه باشد از این هجر... 

وقتش را در باجه های تلفن صرف میکرد و بالای درخت گلابی ...

در خلوت که می نشست با وسواسی مثال زدنی اوراق سررسیدش را از اشعار عارفانه و عاشقانه پر می نمود و گهگاه قلبی می کشید که تیر نگاه یار سوراخش نموده و بر صلیب عشق دار... 

هرچه می گذشت اوضاعش پریشان تر می نمود! پس سکوت را جایز ندانسته و مطلب را با ولی نعمتانش در میان گذاشته قرار برآن شد همین پنجشنبه برای پیش کش غلام ؛ به منزل معشوق روانه گردند !

بگذریم..... به چشم برهم زدنی بساط عقد و عروسی چیده و صبح روز پاتختی با چشمان خود دیدم که در نگارش نام خویش بر کاغذی مانده !!

گفتم دستت عرق نمی کند ؟ گفت ما رو گرفتی ؟ گفتم دلت آشوب نیست ؟ گفت آشوب ؟ گفتم دیشب خوب خوابیدی ؟ گفت : مطمئنی حالت خوب است ؟ و صدا کرد مادر یک لیوان چای نبات بدهید این بخورد سردیش کرده گمانم !!!

سالها گذشت ... دختر15ساله اش کنارم نشست و گفت : عمو

گفتم جان عمو

گفت : عاشق شده ام ...! 

نگاهش کردم  ... جوری نگاهم می کرد انگار عاشق ندیده بودم تابحال

نگاهم را که دید ترسید نکند به  پدرش بگویم  و سریع حرف را عوض کرد و رفت ...

دورا دور هوایش را داشتم دائم گوشه ای نشسته بود و با گوشی اش بازی می کرد نه باکسی حرف می زد و نه  چیزی می خورد

صبر را جایز ندانسته و به گوشه ای  خواندمش

گفتم عمو جان عشقهای  کاغذی و باجه تلفنی  آن زمانها حاصلش شدی تو ...!

حاصل عشق اس ام اسی و بلوتوثی تو چه خواهد شد ... خدا می داند ....!!


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:44  توسط مهدی حاجی زکی   | 

داشتم فکر می کردم اگر بخواهم دنیای مجازی را تشبیه به یک شهر نمایم ، من کجای این شهرم و چه کاره حسن این شهر ؟!!

گفتم اگر کمش را بگیریم امام جماعت ! خسرو خان را هم فرض کنیم شهردار !

بنده به عنوان فرماندار این شهر باید کاری در خصوص اینترنت شهر ؛ که ادامه حیات این شهر در گروه آن است نمایم !

باور کنید دو روز است تنها مشغله ام این است و آخر هم به  نتایج قابل قبولی دست یافته ام 

رفتم یک مودم ایرانسل خریدم (بین خودمان باشد! قرض گرفتم) 

یک خط ایرانسل هم خریدم (آن را هم با خود مودم قرض گرفتم)

یک شارژ 5000 تومانی ایرانسل خریدم ( به جان عزیزتان این یکی را خریدم اما پولش را هنوز نداده ام باورتان نمی شود از سوپر ایلیا بپرسید ...!!)

سیم کارت راشارژ کردم و  بسته نامحدود یک هفته ای GPRS را فعال نمودم     

همین الان هم با همان بسته رویایی برایتان این متن را نوشتم ...

امیدوارم با کمک هم بتوانیم این شهر را به دور از مشکلات در سطح شهرهای با کلاس دهکده جهانی به جهانیان بشناسانیم ...

من متعلق به همه شما هستم ...  

پ.ن

دعا کنید آنطور که می گویند اینترنت ای دی اس ال تا یکشنبه وصل شود  ما از این قرتی بازی ها خوشمان نمی آید ! جی پی آر اس مال بچه سوسولاست ....!


یک روز بععععد ....

الان ساعت ده و نیم صبح جمعه است پیامی با این مضمون گوشی همراهم را مزین نمود :

با سلام اینترنت ای دی اس ال وصل شد ؛ جی پی آر اس رو بزار کنار : شوشتری -دوست شما ...

اینجا خوانسار است .... صدای ما را شنیدند ...اونم با چه سرعتی !

دم شما گرم ...

بقیه GPRS رو می فروشم نصف قیمت بازار ...!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:4  توسط مهدی حاجی زکی   | 

آدمیزاد دوبار معنای کما را درک خواهد کرد: 

یکی وقتی به سبب عوامل فیزیکی از جمله سکته و تصادف وارد دنیای زیبای کما می‌شود و دیگری به سبب عوامل ماورایی و غیر ملموس مشاعرش را از دست می‌دهد و بین زمین و آسمان معلق می‌شود 

دلیل اولش زیاد باب نیست هرچند ظاهرا غیر از این به نظر می‌رسد 

اما دلیل دومش برای نصف به علاوه یک مردم؛ حداقل در ایران خودمان اتفاق می‌افتد! 

وقتی آدمی از دنیای ادم‌ها خسته می‌شود! 

وقتی تنها پناهش بی‌پناهی می‌کند! 

وقتی حتی در چهاردیواریش احساس خفگی می‌کند! 

وقتی ضمانت می‌کند و بی‌رحمانه چکش را برگشت می‌زنند! 

وقتی در عالم واقعیت هزار بار برزخ را حس می‌کند! 

وقتی در دوراهی خوب و بد گیر می‌کند و نمی‌داند کدام را انتخاب کند! 

... 

هوس می‌کند به دنیایی برود که هیچ کس او را نشناسد و هیچ کس با او کاری نداشته باشد 

هوس می‌کند خلسه‌ای را تجربه کند که هچ می‌کند آدمی را 

می‌شود یک تکه گوشت روی یک تخت 

نه غمی! 

نه غصه‌ای! 

نه چکی! 

نه دلواپسی مضمنی! 

آنوقت است که می‌رود به کما! 

ما نیز دنیای مجازیمان برایمان‌‌ همان «کماست» 

رشته اتصال ما به این دنیا لوله هوایی است که از بد روزگار تبدیل به بازیچه‌ای شده و‌گاه تا مرز‌‌ رها شدنمان پیش می‌رود 

آنقدر که جانمان در می‌رود و حس می‌کنیم کمایی درکار نیست 

آنوقت است که شعله‌های دوزخ را از دور نظاره می‌کنیم و عن قریب است خود را در میان مذابهای آتیش ببینیم و چوب نیم سوخته را حس کنیم!! 


شوشتری جان 

عزیز دلم 

جان هر که می‌پرستی 

پایت را از روی شلنگ هوایمان بردار...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کنند که : 

شهری بود  در حصار کوههای سربه فلک کشیده که مردمانش به جهت ارتفاع بلند کوه تا چند کیلومتر آن طرف ترش را ندیده بودند و خیال هم نداشتند ببینند !

هر چه می دیدند همین محله ها و کوچه های مجاورشان بود و صدای اذان که می آمد کسب و کار رها کرده و به مسجد روانه می گشتند ؛  

جوانان شهر مذکور را پیشه ای نبود جز اینکه در فصول گرم سال به جهت تفرج راهی تفرجگاه شهر گردند و گذرگاهش را متراژ نمایند و شب هنگام به منزل باز گردند 

استعدادشان یا هرز می رفت و یا در دالانهای تاریک شهر گم می شد !

هر کس ادعای شاعری می کرد دیوانه و هر که دم از موسیقی می زد مطرب خطاب می شد 

در این میان هرکه نمازش ترک نمی شد نه دیوانه بود و نه جاهل و نه مطرب 

حال آنکه اگر مطربی نماز هم می خواند یا شاعری اهل خدا بود  باز هم مطرب بود و توفیری نداشت نماز خواندن و با خدا بودنش 

گاه گداری اگر کسی به سرش می زد طنزی بسازد و در صحنه شهر طنازی کند دلقکی بیش نبود و ارزش نداشت هر آنچه می کرد !

هرگاه جوانکی شور ازدواج به سرش می بود ؛ باید آنقدر صبر می کرد  و شب هنگام جورابهای خویش خود می شست و از بند آویزان می کرد تا اطرافیان دل به رحم آورده دستی برایش بالا زنند 

وا ویلا اگر عشقی به سرش می افتاد  ! گناه ناکرده طرد می شد و ناگفته زبان در نیام خاموش !

از حسن اتفاق امکاناتی به حسب پیشرفت روزگار بر این شهر خاموش سایه افکند تا دنیایی به از دنیایی که هم اینک در آنند برایشان بسازد 

دنیایی که تمام هر آنچه در واقعیت مجالی برای بروزش نبود ؛ در مجاز فعلیت یابد 

آری سخن از دنیایی مجازی است که به تازگی پرده از چهره نه چندان زیبای شهر برداشته و آنرا در استفاده از این امکان در صدر شهرها و ولات اطراف قرار داده 

دنیایی که جوانانش بدون ترس از اینکه مطرب خطاب شوند می زنند و می خوانند 

بدون اظطراب مجنون شدن شعر می گویند و بدون انگ دلقک شدن طنازی می کنند 

دنیایی که همه چیزشان شده و آنرا با دنیای واقعی عوض نمی کنند ...

دنیای بدون حد و مرز ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 20:20  توسط مهدی حاجی زکی   | 

نزدیک عید که می‌شه تازه یادمون می‌افته چقدر کار عقب افتاده داریم و چقدر بدهکاریم و چقدر مشکلات! 

بنده هم از این قانون مستثنا نیستم و تفکرات شوخم در مسیر بازی واقعی زندگی قدری مخدوش شده؛ دست و دلم به نوشتن نمی‌ره! 

این مدت درگیر خرج کردن یارانه بودیم و یک پایمان اداره برق بود و یک پایمان اداره گاز! 

خدا خیرش بدهد انکس را که اعتراض را پایه گذارد تا براحتی بتوانیم برویم و اعتراض کنیم و پشت چشمی نازک کنیم تا بلکه مبلغی را تخفیف بگیریم! 

اما این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نبود! 

آقا مصرف کردی! برو برگردی درکار نیست! 

خیال کردیم هر چه قبض می‌آید و نان می‌خوریم تمامش را دولت باید بدهد و ما این وسط فقط باید حالش را ببریم! اما زهی خیال باطل 

الحق که مردمان شیرخام خورده‌ای هستیم و یک نوک سوزن فکر نداریم که: برادر من خواهر گرامی این کمکی است که تا قبل از این دولت نا‌محسوس می‌کرد و حالا محسوس شده! 

مگر تا قبل از این قبض گاز و برق نمی‌دادیم؟ مگر نان نمی‌خوردیم؟ 

نمی‌دانم یک پسر چهارساله چه می‌فهمد یارانه چیست!؟ که سینه سپر می‌کند و می‌گوید: بابا پول یارانه من حاپولی نشه فردا بریز به حساب خودم ، می‌خوام ۲۰۶ برنده بشم! 

می‌دانم از کجا اب می‌خورد! 

هنوز یارانه را به حساب نریخته‌اند هزار و یک چاله برایش می‌کنیم و وقت پس دادنش عزا می‌گیریم که چه کنیم 

همسر مکرمه سراسیمه تماس می‌گیرد که: مگر نگفتی هشتاد و یک هزار تومان است این پول یارانه؟ 

فاطی خانوم که می‌گه هشتاد و نه تومنه! نکنه اون دفعه‌ای رو هم بالا کشیده باشی! 

اصلا شب که می‌ای خونه عابر بانکو بیار پیش خودم باشه جاش امن تره! 

دوستی نشسته بود و برای خودش داستان می‌بافت: حدود سیصد تومن یارانه ریختن سیصد هم حقوق می‌گیرم سیصد هم عیدی جمعا می‌شه نهصد! امسال عید چه حالی ببریم شاید رفتیم سواحل آنتالیا! 

می‌گویند آب گوشت بزباشش حرف ندارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:30  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سالهاست شهر عزیز مون خونسار با این انتقاد رو بروست که در فصل پاییز و زمستان این شهر شبیه شهر ارواح می شه

اما امسال اتفاق جالبی افتاد

گویا این بار نه به حکم قضا و قدر و عادت هر ساله

بلکه به لطف مسئولین ،  شهر عزیزمان به شهر ارواح تبدیل می شود

دستمریزاد ، ایوالله ، دم شما گرم

حالا بنده موندم خودمون باعث این رخوت و سستی هستیم یا این مقوله یک مقوله سنتی و دیرینه است که حل شدنی نیست که نیست

اگه هم بخواد بشه از الان اداره محترم برق نمیزاره

همشهریان عزیز توجه کنند از روز اول مهر سر ساعت سه بعدازظهر آب گوشت خورده به رختخواب رفته باشند و الا مجبورند سیاهی شب رو در سکوتی مرگ بار تجربه کنند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:18  توسط مهدی حاجی زکی   | 

فحاشي به سبك محلي :

برو بچ محله هاي خوانسار بسته به نوع آب و هوا و طرز تفکر و تربیت هنگام دعوا چنین برخورد می کنند :

قبل از اینکه بخونید خواهشا جنبه داشته باشید و ناراحت نشید این فقط یه طنزه همین :

مورزون  : بي ادب ، بی شوووووور تو واقعا عقلتو از دست دادی ، می فهمی چی می گی  خیلی بدی خیلی ...بدبدبد ...

خیابان شهدا  : وطن فروش ، خود فروخته بی اصل و نسب ، فاشیست تند رو ، تو حق شرکت تو انتخابات بعدی رو نداری  مزدور لیبرال خود فروخته

صفاییه :  تو فرهنگ لغات این برو بچ عمرا اگه فحشی پیدا کنید اصلا کلمه ای به نام فحش تو دیکشنری اینا تعریف نشده

محل کیزگر : ............................................ ( کلا سانسور شد )

محل رئیسون : الهی  گیتارت بشکنه ، الهی تا آخر عمرت تک و تنها و بی کس  بمونی  الهی سوسک بشی ، دیگه دوستت ندارم ، خیلی ...  ( ماشالله  عین تیربار ژ-3  فحشهای با کلاس به هم می دن )

منظریه : به من گفتی  ..... و......... خودتی و جد و آبادات ( به همین سادگی و راحتی البته بعد از اون چند ساعتی زد و خورد و چاقو چاقو کشی )

فحاشی دانشجویی :

دانشگاه پیام نور : خیلی پستی ، خیلی نامردی ، چرا با احساسات من بازی کردی  من خودمو می کشم ...

( البته نمی کشه  ، نگران نباشید ...)

دانشکده ریاضی  کامپیوتر :( به دلیل  مجاورت با بیابون  این بروبچ هرچی از دهنشون در بیاد می گن  خجالتم نمی کشن : ........ هر کاری کردم یکشو بنویسم روم نشد ......... وای ی ی       خدا مرگم بده )

فحاشی وبلاگی : فکر کردی خیلی خوشگلی که عکستو می زاری بالای وب ، سیاه بدترکیب ، خوب شد وبلاگ درست شد تا تو و امثال توی  عقده ای  ، خودتونو نشون بدین از هرچی وبلاگ نویس عقده ای بدم میاد ، حالم از همتون به هم می خوره ، خیلی ... ( بسه دیگه بابا ... هرچی من هیچی نمی گم ول نمی کنه  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:5  توسط مهدی حاجی زکی   | 

صدای بانوی اندرونی ، مرا از دریایی از افکار مار پیچ بیرون کشید ، مانند همیشه توالی سخنش اعصاب آرامش را خورد نمود و این بار با آهنگی سهمگین صدایم کرد : مگه با تو نیستم ، پاشو آشغالو رو ببر دم در !

خونسردانه افسار جعبه جادویی را برداشتم و برای دیدار مجموعه ملکوت شماره دو را فشار دادم

آرام عرض نمودم : بانوی من بگذارید این قسمت را ببینم و بعد روانه کوچه گردم اما ...

اما حرفم ناتمام مانده بود که  کیسه سیاه  زباله بر روی سینه ام سنگینی کرد ، طفل کوچکم نیشش را تا بنا گوش باز نمود و ذوق کوچه رفتنش را به رخم کشید و اینگونه نجوا نمود : بابا پاشو بریم دیگه ، یه بستنی عروسکی هم برام بخر باشه ؟

حرفی برای گفتن نمانده بود ، همچون همیشه تسلیم خواست  خداوند گار خویش گشته و راهی شدم

به جایگاه همیشگی رفتم  ، اما قبل از اینکه بخواهم باری را که بر روی دستانم سنگینی می نمود ، سبک نمایم نوشتاری غریب و شاید هم قریب ، از خواب غفلت بیدارم نمود :

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد

دهان به لیچار گشودم تا بگویم لعنت بر همه کست که ...

ندایی مرا به خود آورد کی مردک چه می کنی ؟ در این ماه مبارک این چه گفتار است ؟

راهی کنار گذرگاه شهر گشتم تا این بار سنگین ،  در جایی مجاز گذارم

هر جا قدم گذاردم که جایگاهی مجاز مي بود ، محفظه ای نیافتم که هیچ ،! همان نوشتار با لحنی محترمانه ، بر بنری  دیدم  و دست از پا دراز تر بازگشتم

تنها دوچیز عایدم گشت ، یکی آنکه کودکی فسقلی مرا با آنهمه ید  بیضاء خام نمود و  دو بستنی عروسکی به گردنم نهاد

و دیگر آنکه از دیدار قسمت هفدهم ملکوت بازماندم

شما بگویید با این کیسه سیاه کجا روم ؟ به که گویم درد خویش ؟ کین درد مشترک ، همه از لطف بلدیه شهرمان است و بس ...

این عکس ربطی به پست امروز نداره فقط جهت یاد آوریه این شبهاست ...

این شبها ...

دعا یادتون نره ، دلتون شکست مارو هم دعا کنید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:35  توسط مهدی حاجی زکی   | 

 زمانی  نادر شاه افشار ؛ به قصد کشور گشایی  به هندوستان حمله کرد  و کلی غنیمت با خودش  آورد ، یکی از اون غنیمت ها جد بزرگوار بنده بود !

می خوام بگم از اون زمان کلا سیستم ایران و ایرانی عوض شد

آقایون و خانومای ایرانی توجه کنند که  با ورود جد بزرگوار ما که یکی از مهاراجه های کله گنده هندوستان بوده ، کلی حال بهتون دادیم ، تازه بعداز اون خدا بیامرز هم سلسله جلیله ما ادامه پیدا کرد تا رسید به بنده

گل سر سبد دنیای واقعیتون بودم که هیچ ، دنیای مجازیتون رو هم مزین کردم

البته منت نمی زارم ها شما استحقاشو داشتین !

بهتون می ارزید که  بنده و خاندان محترم این همه راه رو از هندوستان اومدیم تا دهستان ایران رو یه صفایی بدیم

داشتم فکر می کردم اگه به جای ایران می رفتیم یه کشور دیگه ...! مثلا ... ایتالیا ، اونوقت به نظر شما فرهنگ و مراوده  ایرانی دستخوش تغییر نمی شد ؟

از اینا گذشته واستون سخت نبود یه همچین ستاره ای به جای اینکه تو ایران بدرخشه ، آسمون شهر رم رو روشن کنه ؟

چرا خوب سخت که بود ، درک می کنم  !

حالا زیاد بهش فکر نکنید ، خودتون رو هم عذاب ندین فعلا که نرفتیم ایتالیا ...

فقط نمی دونم  با برو بیایی که جد بزرگ بنده داشته  ، چرا ما تو این مملکت واسه خودمون کسی نشدیم ؟

اگه سیکل رجال اجتماعی رو ( ابوی بزرگ بنده جزو رجال سیاسی نبوده یقینا)  تو ایران مرور کنیم  ؛ نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و الی آخر  واسه خودشون کسی بودن ،  این آخریها هم اگه اسمی ازشون نبوده  یا زیرآبی رفتند ، یا اینکه به عنوان مغز متفکر فلنگو بستن و  به قول امروزیها جزو فرار مغزها بودند ( حالا ممکنه اصلا مغزم تو کله  پوکشون نبوده ها ...)

خلاصه اینکه  بنده  اگر خودم هم کاره ای نیستم و نبودم ، حداقلش اینه که ابوی  از مفاخر ایران بوده و اگر تعریف از خود نباشه  از رجال هندوستان بوده و هست !

حالا چرا هست ؟ عرض می کنم

دوستانی که به هندوستان سفر کرده باشند حتما می دونند که یه دانشگاه و یه بیمارستان  در شهر بمبئی  به نام جد بزرگوار ما هست و قدمت چند صد ساله داره

اگر اسم این دانشگاه و بیمارستان رو کسی می دونه پیام بزاره  و جایزه بگیره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:51  توسط مهدی حاجی زکی   | 

امسال نیز همچون سنوات گذشته شهر ما میزبان کنفرانس سران غیر متاهل بود !

همه ساله از سیزدهم تا شانزدهم خرداد ماه سران کنفرانس غیر متاهلین به میزبانی دره بید بالا پذیرای عده بیشماری از کسانی است که از زندگی متاهلی خود خسته شده و تعطیلات را بهانه ای برای تجرد قرار داده و به دامن طبیعت فرار می کنند 

موقعیت جغرافیایی این منطقه اجازه نفوذ ماهواره ها و گیرنده های  مخابراتی را نمی دهد و تا کنون نداده است  و این  دلیل  بر انتخاب این محل برای چنین تجمع عظیم مجردی است ، چرا که کلیه خطوط تلفن همراه اعم از ایرانسل و همراه اول خارج از مدار ارتباطی بوده و اینجا تنها جایی است که از گزند نفوذ جامعه نسوان مصون و مبری  است

دیدن چهره های شرکت کننده در این تجمع بزرگ ،  بعداز پایان نشست ، خالی از لطف نیست چرا که به سبب عدم وجود امکانات بهداشتی و فتوکورومیک ،  چهره آنان به انسانهای صده اول و دوم خلقت شبیه گشته و ظاهری آشفته و خاک آلود به خود می گیرند .

لحظه رویا رویی آنها با همسران محترمشان که در این مدت جز حرص چیزی نخورده و جز جوش چیزی نیاشامیده اند نیز لحظه ای تاریخی است ،آن هم با چهره جدیدی که با خود سوغات آورده اند و یقیننا تا چند هفته آتی رقبت نزدیک شدن به آنها را نداشته و از قدم زدن در کنارشان نه تنها وحشت می کنند ، بلکه آنرا کسر شان و منزلت خود می دانند ،

اما از آنجا که هر کاری از این موجود دو پا برمی آید آنقدر زیرکانه  آتش غضب جامعه نسوان را خاموش می کنند که آب از آب تکان نمی خورد و زنان ساده لوح خویش را از احساسات  لبریز :

عزیزم چقدر دلم برایت تنگ شده بود ،

 این چند روز یکبار هم خواب به چشمم نیامد ( البته این یکی را راست می گویند چرا که تا پنج صبح را پای بساط ورق بازی ( روک) سر کرده اند و خواب معنا و مفهومی برایشان نداشته )

آنان در جواب این سوال که چرا اینقدر بوی دود می دهی ؟ چنین پاسخ می دهند :

آخه فدات شم اونجا که گاز نیست ! بیابونه ، من بیچاره تا صبح کنار آتیش از سرما لرزیدم

و در آخر هم سطل آخری آب را چنین بر آتش نیمه سوز غضب همسران  خود فرو می ریزند :

بیا عزیز دلم این گونی شوید سوغات من از اونجاست ، نمی دونی چقدر زحمت کشیدم تا اینارو چیدم ؛ نمی دونی چقدر جون کندم و از چه صخره ها و پرتگاههایی بالا رفتم تا اینارو برات بیارم  ، البته ریواس نبود امسال شرمنده ( آره جون عمه ات تو که راست می گی ، ریواسها رو خورده و یک بافه شوید برای زن بیچاره آورده  ، که تا این شوید ، شوید گردد زن بیچاره از کت و کول می افتد ، شما که نمی دانید! من می دانم چه زحمتی دارد پاک کردن و خشک کردن و آسیاب کردن و دست آخر هم دوغ درست کردن ، آخی الهی بمیرم ...)

راست يا دروغش را بنده نه تکذیب می کنم و نه تایید چرا که با فاش نمودن این قضایا ، از اینجا رانده می شوم و از آنجا مانده  ...

پ . ن :

(این مقوله یک مثنوی بلند بود که به جهت گنجاندن در حوصله اندک بعضی از شما عزیزان تبدیل به یک دوبیتی گشت )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:25  توسط مهدی حاجی زکی   | 

نزدیک ظهر بود که رسیدم به بانک ، نوبت گرفتم و رفتم بشینم تا نوبتم بشه

سرو صدایی توجه منو جلب کرد !

صدا از اطاق رییس بانک بود ، کنجکاو شدم ببینم چی شده

خوشبختانه جدیدا اطاق ریس هم اوپن شده و از جایی که نشسته بودم همه چی رو می دیدم

یه آقای نسبتا جوون داشت با رییس بانک بحث می کرد

سرو صدا بالا گرفت چیز زیادی نفهمیدم تا اینکه همون آقایی که گفتم اومد و کنار من نشست

به قول معروف کارد می زدی خونش در نمی اومد

یه کم آروم که شد ازش پرسیدم فضولیه چیزی شده ؟

آروم سرشو برگردوند به طرف من ، انگار تازه فهمیده بود من کنارش نشستم ، یه مدت طولانی مکث کردو فقط نگاهم کرد ، انگار بین افکارش دنبال جمله ای می گشت تا جواب منو بده

دوباره پرسیدم : حالتون خوبه ؟

انگار افکارشو بهم ریختم جواب داد : چیزی گفتین ؟

پرسیدم : ببخشید حالتون خوبه ؟ دیدم خیلی عصبانی هستین چیزی شده ؟

آهی کشید و گفت :

سه ماه پیش با خوشحالی اومدم توی این بانک تا وام ازدواج بگیرم ، از انصاف به دوره  ، خداییش کارم خیلی زود حل شد و وامم رو گرفتم ، یه هفته بعد با دنیای مجردی خداحافظی کردم و با هزار امید رفتم سرخونه زندگی جدید ، اوضاع خوب بود تا اینکه یه ماه پیش احضاریه ای به دستم رسید ،

دوباره رفت تو فکر انگار اصلا اونجا نبود ، تو دنیای افکار پیچیده سردرگم بود که صداش زدم :

آقای ... چی شد دوباره حالتون خوبه ؟

به خودش اومد و گفت ببخشید من اصلا حالم خوب نیست

پرسیدم احضاریه چی شد ؟ برای چی بود ؟ از کجا بود ؟

گفت : از دادگاه ، همسرم مهریشو اجرا گذاشته بود !

پرسیدم  دوماه بعد از ازدواج  ؟ مشکلی داشتین با هم ؟

جواب داد : نه نه اصلا ، زندگی خوبی داشتیم تا اینکه من قافلگیر شدم

الان یه ماهه رفته خونه باباش

 خیلی باهاش حرف زدم ، هم من ، هم بزرگترای فامیل

اما خر خودشو سواره ، کوتاه نمیاد می گه حقمه مهریه عندالمطالبه است تو که نداشتی واسه چی زن می گرفتی ؟

حکم جلبمو گرفتند الان با سند آزادم تا بتونم مهریشو جور کنم

گفتم چقدری هست ؟ جواب داد همش پونصدتای ناقابل ، پونصد تا سکه تمام و دوباره غرق دریای افکارش شد .

سکوت کردم ، حرفی برای گفتن نداشتم ، اجازه دادم خودش شروع کنه و بقیه ماجرا رو بگه

کمی بعد ادامه داد : به هر دری زدم نشد که نشد

امروز اومدم بانک به رییس بانک گفتم یادته با چه ذوقی اومدم و تقاضای وام ازدواج کردم ، هنوز قسط سومشو ندادم که زندگیم داره تباه می شه !

اومدم بهم کمک کنی ، بهم یه وام بده  تا باهاش بتونم حداقل مقداری از مهریه زنم رو بدم

می دونی چی جوابمو می ده ؟ می گه شما تازه وام گرفتی درثانی هنوز پرداخت نکردی ! ثالثا در صورتی وام می دیم که بتونی مبلغی رو سرمایه گذاری کنی اونم تازه چند ماه باید ازش بگذره .

درمونده شدم نمی دونم باید چیکار کنم

ذهنم هنگ کرده بود ، نمی دونستم باید چی جوابشو بدم ، می خواستم باهاش همدردی کنم که ...

بلندگوی بانک صدا کرد : شماره 468 به باجه 5 ، به برگه نوبتم نگاه کردم شماره من بود

فقط تونستم یه جمله  بگم : امیدوارم مشکلتون خیلی زود حل بشه ...

با خودم فکر می کردم در دنیایی که همه چیزش زوجه و همه چیز قرینه هم  

ای کاش قانونی هم بنام وام طلاق تصویب می شد

و خیلی ای کاش ... های دیگه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:51  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مشدی این کدخدا امروز هم برنمی گرده ، بی خود و بی جهت وقت خودمونو تلف می کنیم ، بهتره بریم فردا بیایم

مشهدی : نمی دونم این اجلاس کدخدایان پنج به علاوه یک دیگه چه صیغه ایه که  چند روزه  کدخدای ما رو هم زابراه کرده ، ما رو هم از کارو زندگی انداخته

مشهدی  از اسمش پیداست پنج به علاوه یک ،  اون یکی که با اون پنج تا جمع بسته شده همین کدخدای ده ماست که اگه نباشه  ، اجلاس بی اجلاس !

« چند روزیه که کدخدای ده ما برای اجلاس کدخدایان پنج به علاوه یک که با حضور پنج آبادی به اضافه آبادی ما در ده بالا برگزار می شه  رفته و پاک اوضاع ده ما رو به هم ریخته  ، از یه طرف اهالی سر آب دعواشون شده و برای حل اختلاف جلوی خونه کدخدا جمع شدن و از طرفی اینترنت وایمکس آبادی قطع شده و کلا ارتباط آبادی رو با دنیای بیرون قطع کرده ...

بنده خدا کدخدا که این وسط چیزی گیرش نمیاد  ؛ به خاطر رفاه حال این مردم رفته  اگه می دونست این مردم در نبودش اینجوری پشت سرش حرف می زنن که نمی رفت تازه ضرر هم کرده ، همین دیشب گاو کدخدا به خاطر نبودش گوسالشو انداخت کسی هم نبود که به دادش برسه ...

خلاصه بدجور اوضاع به هم ریخته  ، دوشب پیش یه عده از خدا بی خبر شیشه های خونشو آوردن پایین و سطل آشغال کنار کوچه رو آتیش زدند !

وقتی کدخدا اینجاست هیچ کس جرات نفس کشیدن نداره اصلا به خودش اجازه نمی ده صداشو بالاببره ، اما حالا صدای همه دراومده

این یارو وانت باره که هر روز شیر یارانه ای می آورد از روزی که کدخدا رفته با کبلایی حسن بقال دستشون رو کردن تو یه کاسه و شیرارو بالا می شکن ،  خودم دیدم حسن بقال شیرا رو ماست می کنه و با هم می برن شهر می فروشن

گوشت یه دفعه کیلویی دوهزار تومن گرون شده ، اونم کاش گوشت بود این قصاب از خدا بی خبر آبادی دیگه گوشت تایید شده بهداشتی نمیاره  ، یه مشت میش و گوسفند پیرو مریض که تو طویله اش از تب برفکی دارن می میرن و می کشه و به خورد این مردم بدبخت می ده

تا وقتی کدخدا بود ، اکبر نونوا کله سحر پا می شد ، خمیر می کرد تا خمیر ور نمی اومد نون نمی پخت اما حالا چی ...  ده صبح از خواب پا می شه و میاد مغازه یه چیزی سمبل می کنه و می چسبونه به سینه تنور ، بعدشم می ده به خورد ملت ، قربون لاستیک ...

بین خودمون باشه همین دیشب دیدم کریم حمومی دوباره راه فاضلاب حموم رو داشت باز می کرد به طرف قنات پایین تپه ، یادش رفته سر این گند کاریش کدخدا می خواست بندازتش زندون همین مردم آبادی نزاشتن و الا ، الان هنوز توی حبس بود .

چند روز پیش که هنوز اینترنت قطع نشده بود ، نزدیک بود خون و خونریزی را بیافته ، پسر جلال بی کله  دوباره به دختر سِد ممد از طریق یاهو مسنجر پی ام داده بود که می خوام کنار رودخونه ببینمت ، اونم صاف گذاشته بود تو مشت باباش ، نمی دونید چه علم شنگه ای به پا شد ، کم مونده بود پای کلانتری به آبادی باز بشه ؛ از ترس آبروش صداشو درنیاورد .

یکی از بچه ها می گفت پریشب دیده که باز سروکله  رحیم ساقی این دور و بر پیدا شده ، خدا ازش نگذره ، داشته به جوونای آبادی  کراک و شیشه و اینجور اراجیف می داده  ، دوباره پایین تپه شده پاتوق یه مشت بنگی ، همین ماه قبل کدخدا داد همشون رو جمع کردن بردن و پایین تپه رو پاکسازی کرد ولی دوباره روز از نو روزی از نو ...

خلاصه اینکه ده بی کدخدا بهتر از این نمی شه

کدخدا جون مادرت زود برگرد بابا اجلاس تو سرمون بخوره آبادی از دست رفت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط مهدی حاجی زکی   | 

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کنند که

کدخدای تارنگاری  مدتی در بستر بیماری  لاعلاجی در افتاد ، و زمام امور به فرزند ذکور خود بسپرد ، مدتی بگذشت و روزی ولیعهد خود فراخواند و احوال وبلاگ جویا شد ،

پسرک سینه ای سپر نمود و بادی به غب غب انداخت و گفت : ملالی نیست جز دوری  حضرت عالی ، که آن هم امید است بدین زودیها میسر گردد ، تنها یک چیز است که قدری مرا نگران گردانیده ؛ و آن هم اینکه چندی است کاربران ، نظری نمی دهند و انگار نه انگار ما نگارشی می کنیم ، تنها گاهی سری می زنند و یا از احوال شما جویا می شوند ، یا چنین می نگارن : آپم ، زود زود بیا !

پدر قدری اندیشید و گفت مگر چه می نگاری که  کاربران را به مزاق خوش نیامده  ؟

پسر گفت : چیزی نیست که قابل عرض باشد ، گفتم تا آنهنگام که شما خود بر مسند خلافت تارنگار درآیید ، ذوقی نشان دهم و شور و حالی افکنم

پدر بر آشفت و ز جا برخواست و با بانگی بلند فریاد برآورد : کی فرزند چه برسر وبلاگم آورده ای ؟

فرزند بر خود لرزید و در دم جان سپرد ...

(چهل روز از فقدان ولیعهد گذشت)

روزی  کدخدای مذکور از سر کنجکاوی بر مسند خلافت نشست و با خود گفت باید ببینم این چه بود که فرزندم را چنین هراسی بر دل نهاده بود که از آن جان باخت ؟

تارنگار را گشود و با تعجب دید هیچ نگارشی جز نگارش خود موجود نیست !

بلافاصله  کنترل پنل اعضا را گشود و با حیرت دید هرچه فرزند نوشته ثبت موقت است و هیچ در وبلاگ نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:43  توسط مهدی حاجی زکی   |