با درود فراوان ...
راويان اخبار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار چنين روايت كنند كه:
روزي بر حسب اتفاق كدخداي مجلسي؛ بر دهات كوره اي شهرنما؛ گذري نمود و احوال مردم آبادي جويا شد
مردم از هر كوي و برزن براي ديدارش شتافتند و بعضي نيز آنچنان كه بايد به زير دست و پا له گرديدند
ساكنان شهر كه تا به آن روز هيچ مرجع و كدخدايي به بلند مرتبگي كدخدا نديده بودند به خيال آنكه افسار تمام مشكلاتشان در دستهاي اوست اوهام مي بافتند و در رويا سير مي كردند كه :
به يقين درد كم ابي و خشك بودن قنات و نبودن يك تونل نا قابل و مشكل مسكن و اياب و ذهابشان درماني جز حضرت كدخدا را نشايد
نامه ها آوردند و درد دلها گفتند و كار را بدانجا رساندند كه در مجلسي مذهبي از فرط شعف و شادي؛ دست ها برهم مي زدند و كِلها مي كشيدند كه در عروسي آبا و اجدادشان نكشيده بودند
كدخداي بنده خدا كه شور و شعف مردم را مي ديد دستي تكان مي داد و ابراز محبت مي كرد اما خبر نداشت كه اين شور وصف ناشدني؛ آبستن دردها و مشكلاتي است كه نه در ولات آنها بلكه در اكثر ولات مبسوط و موجود بود
حكيمي را كج و كوله از ميان جمعيت با بدبختي بيرون كشيده حال و اوضاعش را جويا شديم ! فرياد برآورد كه ما به خيال صف مرغ و ماهي آمده ايم نعلينمان را هم ربودند تو نگو دعوا بر سر نعلين ما بوده و خبر نداشتيم!
سر درد و دلش كه باز شد گفت روزگاري نه چندان دور نيز همين شور و شعف؛ شاهين بخت را بر سر دوش ديگري نشاند! اما بعد از آن از وي خبري نشد كه نشد ...
راوي حقير كه بنده باشم به سبب اندك سوادي كه در چنته دارم دقيق نمي دانم آيا كليد حل مشكلات واقعا در دستان كدخداي مذكور است يا كار از جاي ديگر مي لنگد
القصه ؛ آخر الامر كدخدا را چه با سوغاتي و چه بدون سوغات راهي كردند و كدخدا از صبح روزبعد شد يك تصوير در ذهن مردم آبادي كه گاهي هم در گيرنده هاي خانگي نشانش ميدادند
حال توفيري در وضع مردم آبادي حاصل گرديد يا خير؛ تاثيرش را بگذاريد براي روزهاي آينده و گذر زمان
فقط ايكاش از اين دست سفرهاي قضا قورتكي در زمان هاي متفاوت و متواتر انجام مي شد تا هم رعايا را دچار سورپرايز نمي كرد و هم بعضي افكار را مشوش نمي نمود كه از كجا معلوم پاي انتخابات در ميان نباشد؟!!
تا همين لحظه هم كه اين ها را مي نگارم خبري مبني بر كانديداتوري حضرت كدخدا مخابره نشده اما ما مردم؛ روزهاي اينچنيني زياد ديده ايم
همين محرم گذشته هم يك نمونه اش را با چشم ديديم ...
تا درودي ديگر بدرود ...
پ.ن:
اين پست سيصدمين پست چل چو بود
خوشحالم كه با وجود مخاطبين صبور و دوست داشتني چون شما توانستم سيصدمين صفحه از دفتر چل چو را بنگـــــارم ...دوستتـــــــــان دارمــــ