چـــِـل چُو

شب گذشته با موتور سیکلت تفرجی به قصد بررسی اوضاع و احوال شهر در خیابانها داشتم ، از حد نگذریم که  نسبت به سنوات گذشته شهری  زنده  چشمها را نوازش می داد و دیگر خبری از خاک میتی که اجدادمان بر سر رویش ریخته بودند  نبود .

سالهای نه چندان دور در فصل خزان و زمستان راس ساعت پنج و شش بعداظهر به قول معروف آبگوشتهایمان را هم خورده بودیم و به قصد استراحت راهی رختخواب می گشتیم

اما حالا تا پاسی از شب نیز چنانچه مایحتاجی  ملزوم  می گردد در جای جای این شهر خاموش می توان نیازهای  ملزوم را میسر نمود .

به سبب تنوع پخش سریالهای تلویزیونی  و تداوم و تعدد شبکات رسانه ای  ، خواب زمستانی از چهره خرس خوانسار،  زدوده   و گاهی نیز این بیداری به لطف عادل خان فردوسی پور تا نیمه های شب جلوه می کند .

نسل خواب آلود جای خود را به نسلی بیدار داد

ضمن اینکه از بعضی بیداری های کاذب که به سبب مصرف شنگول جات  نمود می کند فاکتور می گیریم .

ای آقا چه حرفها می زنید مگر می شود در شهر دارلمومنین ما زبانم لال زبانم لال  مواد افیونی خواب را از چشمان مردمانمان بگیرد  چه بسا این چراغهای روشن  برای شب زنده داری و احیا و ذکر مصیبت ائمه نباشد ، و شاید هم به ضعم بنده این عادل خان است که دوباره معرکه گرفته و عشق به ورزش خواب را تا نیمه های شب به تعویق  انداخته .

الله اعلم ... اصلا به ما چه آقا ماکه خوی خرسی گری خود را فراموش نموده و از قبال وسایل گرمایشی از قبیل ایران رادیاتورو ... دیگر زمستانها به غار هم پناه نمی بریم  ، به تازگی هم واحدی 100متری در مرکز شهر اجاره نموده و عن قریب است از جامعه خرسان بیرون شده و بهانه برای نخوابیدن در زمستان بسیار داریم .

آخر اگر خرس هم باشی ، با شکم گرسنه که نمی شود خوابید !

دیگر نه غاری هست که به آن پناه ببریم نه اگر بود خانومهای باشخصیت امروزی عمرا پا به آن نمی گذاشتند

در ضمن اجاره منزل را هم که در خواب نمی توان پرداخت نمود

بچه های امروز هم که  با کوچکترین نسیمی انواع مختلف آنفولانزا را  ردیف می کنند و هزینه درمان بیماری  آن هم با تبلیغات منفی  سر به فلک می زند

خلاصه با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسیم که خرس خوانسار را مجبور کرده اند که دیگر نخوابد و زمستانها نیز همچون دیگر فصول سگ دو بزند تا بتواند زنده بماند خواب که پیش کش  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ساعت 15:36  توسط مهدی حاجی زکی   | 

 وحشت همه شهر رادر برگرفته ، مردم به بهانه های کوچک راهی سرای حکیمان شده و در تلاش برای رفع مرضی که شاید وجود خارجی نداشته و ندارد ، اینجا جای سوزن انداختن نیست ، جمعیت انبوه هر لحظه بیشتر و بیشتر جلوه می کند ، رسانه ملی مردم را به آرامش دعوت می کند اما گویا تلاش برای نجات ، مردم را جلی تر می کند و هر لحظه بر تعدادشان می افزاید ، شایع شده کودکی شش ساله بر اثر ابتلا به این بیماری مهلک جان سپرده ، و مشاهدات همه دلیل بر گسترش بیماری خطرناکی از خانواده آنفولانزا و از نوع A  یا همان آنفولانزای خوکی است ...

اینها خبرهایی است که در کوچه و بازار همه روزه ترس و وحشت را مهمان دلهای  خسته از روزگار می کند !

آیا حقیقت دارد ؟

به نظر نمی رسد این بیماری  زیاد هم خطرناک باشد

برای مرگ  غم انگیز کودک شش ساله پیگیر شدم ، خوشبختانه بیماری آنفولانزایی  در کار نبود ، علت مرگ  بیماری ارثی بود که به دلیل ازدواج خانوادگی در دو فرزند قبلی این خانواده هم نمود داشته از طرف خودم و چل چو به این  خانواده محترم تسلیت گفته و از در گاه خدای متعال صبر و استقامت مسئلت دارم

یکی دو مورد مشکوک به آنفولانزا در بیمارستان بستری بوده که خوشبختانه رو به بهبودی هستند

پس نگران نباشید

خود بنده در دو هفته گذشته دست به گریبان با نوع جدیدی از آنفولانزا بودم که اسمش رو گذاشتم آنفولانزای وحشت ، به حمدلله  قدری بهتر شده  و از هم اکنون سور و مور  و گنده  در خدمت شما ...

بماند که از لطف تبلیغات منفی  ، وصیت نامه امان را نوشتیم و قرار بود در همین روزها به صرف کباب مهمانتان کنیم

اما به قول شهید مدرس ( به کوری  دشمنان  مدرس (مهدی)هنوز زنده است ) ....


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 9:39  توسط مهدی حاجی زکی   | 

در زمانهای نه چندان دور ؛ هنگامی که خاطر ملوکانه قدری  مشوش می گردید از حیث بی خبری از اقوام و وابستگان مجبور می گشتیم تا مسافت اندرونی خویش را تا درب منزل ایشان طی نموده و کسب احوال نماییم ، یا به همین بهانه نیمه شبی با اهل و عیال خود را مهمان کنیم و تا پاسی از شب در کنار ارحام خود زمان را سپری کنیم .

تا اینکه …

به همت  یکی از برادران  فرنگی  که اگر اشتباه نکرده باشم { الکساندر گراهام بل }، دستگاه غریبی در منزلمان راه یافت که با آن تنها با گرفتن نمره آشنایان توانستیم از احوالشان جویا شده، خاطر ملوکانه امان از تکدر به روشنایی صعود اجلاس نمود .

این اختراع بشر را قدری به کاهلی  واداشت و هرچند از سیمای زیبای رفقا محروم بودیم اما صدای گرمشان ، زینت بخش گوشه دل غمگینمان از دوری ایشان بود .

سالیانی چند به همین منوال سپری داشتیم و گاه گاهی نیز مجلسی برافراشته و از سیمای ارحام برخوردار .

تا اینکه …

عقل بشر به همین جا اکتفا ننمود و دست به اقدامی خارق العاده زد که کم مانده بود چشمانمان از تعجب گشاد و دهانمان از حیرت باز بماند

اینجا بود که چهره تلفنهایمان تغییر یافت وبساط  دنگ و فنگ سیم و سیم کشی برچیده .

بماند که اوضاع ارتباطی قدری بهتر نمود اما داستان به همین جا ختم نشد

مدتی بعد امکاناتی مهیا شد تا بدون ارتباط گفتاری و دیداری تنها با نوشتن چند جمله کوتاه از حال یکدیگر با خبر شویم . تا جایی که امکانات مذکور نه تنها باعث شد تا سیمای رفقا را از یاد برده   و صدایشان را فراموش نماییم ، بلکه به ملعبه ای تبدیل شد که کار و زندگی عده ای را گرفت و وقت بیشتر بشریت به پیام بازی تلف گردید .

این پایان کار نبود چرا که عقل جن هم به مغز این ادم دوپا قد نمی دهد چه برسد به بنده !!!؟؟؟

مدلهای مختلف تلفن همراه از راه رسید و بلوتوث شمع محفل بشریت شد !

دیگر درمعدود مجالس نه جای احوال پرسی بود و نه فرصتی برای دیدار چرا که وقت به بطالت می گذشت و ما از داشتن کلیپ های جدید محروم ،

و کار به جایی رسید که مملکتمان جزو بزرگترین سقارش دهندهگان گوشی همراه شد به چه قیمتی ؟

به قیمت فراموشی یاران و دوستان قدیم و فصل ارحام و بستگان

و این شد خوشبختی مجازی ما قوم بی خرد ایرانی …

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۳۸۸ساعت 19:20  توسط مهدی حاجی زکی   |