چـــِـل چُو

چند روز پیش واقعیت سخن حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی، در ذهن این حقیر به شائبه ای تبدیل شد ، شائبه ای که در ظاهر شاید نظریه شخصی بنده باشد ودر باطن شاید تئوری فراگیر بشریت ...

بعدازظهر روز پنجشنبه  بیست و سوم اردیبهشت ماه طبق معمول همه روز قصد رفتن به سرکار را داشتم که در بلوار علوی شاهد حادثه ای  تکراری شدم ، حادثه ای که به دلیل استمرار در چند سال اخیر تبدیل به فاجعه ای اجتماعی گردیده ،

کامیون تریلی حامل مفتول که از مبدا بندرعباس به مقصد خوانسار (شرکت صنایع فلزی ) بارگیری شده بود به علت سرعت بالا و همچنین غیر استاندارد بودن مسیر از انتهای بلوار نماز تا اوایل بلوار علوی ( که دلیل عمده حادثه در این سالها بوده ) با برخورد به درختان کنار خیابان در ورودی بلوار علوی منحرف و چپ کرده بود .

عده بیشماری اطراف کامیون فوق جمع شده بودند ، تعدادی در صدد کمک بوده و تعدادی فقط برای تماشا آمده بودند (اولین دلیل برای شائبه بنی آدم اعضای یکدیگرند)

نماینده شرکت صنایع فلزی با حضور در محل با راننده کامیون همدردی و اظهار می دارد که نگران بار نباشد  ، خوشبختانه آسیب جدی به بار نرسیده و محموله به صنایع فلزی حمل می شود که بعداز آزمایش مورد تایید قرار گرفته و سالم تحویل گرفته می شود ، ( در حالی که شرکت مذکور می توانست بدون حضور در محل نسبت به شکایت از راننده و محول نمودن کلیه مسئولیت تحویل بار به وی ،از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند ؛ مسئولیتی که شاید بیشتر جنبه انسانی داشت تا حقوقی )

برای بلند کردن کشنده فوق ، از راننده تقاضایی  بالای  یک ملیون تومان کرده اند ، راننده ای که در شهر ما گرفتار شده  و تنها امیدش به همنوعانی است که اطراف او را گرفته اند .

شاید از آنها  توقع همکاری ندارد ، اما توقع دارد حداقل چوب به چرخش نگذارند ،

آدمهای خوب هم هستند که با چند تماس با آدمهای خوب دیگر، این مبلغ را به تنها دویست هزار تومان کاهش می دهند ،

حالا شما قضاوت کنید ؛ این دلایل برای اینکه حداقل بنده به سخن حکیم ابوالقاسم فردوسی شک کنم ؛ کافی نیست ؟؟؟؟ مگر این بنی آدم با بنی آدمهای دیگر فرق می کند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:17  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مشدی این کدخدا امروز هم برنمی گرده ، بی خود و بی جهت وقت خودمونو تلف می کنیم ، بهتره بریم فردا بیایم

مشهدی : نمی دونم این اجلاس کدخدایان پنج به علاوه یک دیگه چه صیغه ایه که  چند روزه  کدخدای ما رو هم زابراه کرده ، ما رو هم از کارو زندگی انداخته

مشهدی  از اسمش پیداست پنج به علاوه یک ،  اون یکی که با اون پنج تا جمع بسته شده همین کدخدای ده ماست که اگه نباشه  ، اجلاس بی اجلاس !

« چند روزیه که کدخدای ده ما برای اجلاس کدخدایان پنج به علاوه یک که با حضور پنج آبادی به اضافه آبادی ما در ده بالا برگزار می شه  رفته و پاک اوضاع ده ما رو به هم ریخته  ، از یه طرف اهالی سر آب دعواشون شده و برای حل اختلاف جلوی خونه کدخدا جمع شدن و از طرفی اینترنت وایمکس آبادی قطع شده و کلا ارتباط آبادی رو با دنیای بیرون قطع کرده ...

بنده خدا کدخدا که این وسط چیزی گیرش نمیاد  ؛ به خاطر رفاه حال این مردم رفته  اگه می دونست این مردم در نبودش اینجوری پشت سرش حرف می زنن که نمی رفت تازه ضرر هم کرده ، همین دیشب گاو کدخدا به خاطر نبودش گوسالشو انداخت کسی هم نبود که به دادش برسه ...

خلاصه بدجور اوضاع به هم ریخته  ، دوشب پیش یه عده از خدا بی خبر شیشه های خونشو آوردن پایین و سطل آشغال کنار کوچه رو آتیش زدند !

وقتی کدخدا اینجاست هیچ کس جرات نفس کشیدن نداره اصلا به خودش اجازه نمی ده صداشو بالاببره ، اما حالا صدای همه دراومده

این یارو وانت باره که هر روز شیر یارانه ای می آورد از روزی که کدخدا رفته با کبلایی حسن بقال دستشون رو کردن تو یه کاسه و شیرارو بالا می شکن ،  خودم دیدم حسن بقال شیرا رو ماست می کنه و با هم می برن شهر می فروشن

گوشت یه دفعه کیلویی دوهزار تومن گرون شده ، اونم کاش گوشت بود این قصاب از خدا بی خبر آبادی دیگه گوشت تایید شده بهداشتی نمیاره  ، یه مشت میش و گوسفند پیرو مریض که تو طویله اش از تب برفکی دارن می میرن و می کشه و به خورد این مردم بدبخت می ده

تا وقتی کدخدا بود ، اکبر نونوا کله سحر پا می شد ، خمیر می کرد تا خمیر ور نمی اومد نون نمی پخت اما حالا چی ...  ده صبح از خواب پا می شه و میاد مغازه یه چیزی سمبل می کنه و می چسبونه به سینه تنور ، بعدشم می ده به خورد ملت ، قربون لاستیک ...

بین خودمون باشه همین دیشب دیدم کریم حمومی دوباره راه فاضلاب حموم رو داشت باز می کرد به طرف قنات پایین تپه ، یادش رفته سر این گند کاریش کدخدا می خواست بندازتش زندون همین مردم آبادی نزاشتن و الا ، الان هنوز توی حبس بود .

چند روز پیش که هنوز اینترنت قطع نشده بود ، نزدیک بود خون و خونریزی را بیافته ، پسر جلال بی کله  دوباره به دختر سِد ممد از طریق یاهو مسنجر پی ام داده بود که می خوام کنار رودخونه ببینمت ، اونم صاف گذاشته بود تو مشت باباش ، نمی دونید چه علم شنگه ای به پا شد ، کم مونده بود پای کلانتری به آبادی باز بشه ؛ از ترس آبروش صداشو درنیاورد .

یکی از بچه ها می گفت پریشب دیده که باز سروکله  رحیم ساقی این دور و بر پیدا شده ، خدا ازش نگذره ، داشته به جوونای آبادی  کراک و شیشه و اینجور اراجیف می داده  ، دوباره پایین تپه شده پاتوق یه مشت بنگی ، همین ماه قبل کدخدا داد همشون رو جمع کردن بردن و پایین تپه رو پاکسازی کرد ولی دوباره روز از نو روزی از نو ...

خلاصه اینکه ده بی کدخدا بهتر از این نمی شه

کدخدا جون مادرت زود برگرد بابا اجلاس تو سرمون بخوره آبادی از دست رفت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط مهدی حاجی زکی   | 

آقایون یا خوش تیپ هستند یا وبلاگ نویس ، البته بنده ادعای وبلاگ نویسی ندارم ...!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:37  توسط مهدی حاجی زکی   | 

عده ای از دوستان از اینکه بیش از حد گل لاله واژگون ببینند خسته شده اند

ما هم به نظرشون احترام گذاشتیم تا دو چیز رو ثابت کنیم :

اول اینکه خوشبختانه شهر ما اونقدر جاذبه عکاسی ( البته فقط عکاسی ) داره که فقط رو اشک مژگان مانور ندیم!

دوم اینکه بابا جون مارو دست کم نگیرید ما یه پا عکاسیم ( قط آتلیه نداریم ...همین)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:57  توسط مهدی حاجی زکی   | 

اشک مژگان سر به زیر و سر بلند         زلف سبزش همچو گیسوی کمند

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:8  توسط مهدی حاجی زکی   | 

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کنند که

کدخدای تارنگاری  مدتی در بستر بیماری  لاعلاجی در افتاد ، و زمام امور به فرزند ذکور خود بسپرد ، مدتی بگذشت و روزی ولیعهد خود فراخواند و احوال وبلاگ جویا شد ،

پسرک سینه ای سپر نمود و بادی به غب غب انداخت و گفت : ملالی نیست جز دوری  حضرت عالی ، که آن هم امید است بدین زودیها میسر گردد ، تنها یک چیز است که قدری مرا نگران گردانیده ؛ و آن هم اینکه چندی است کاربران ، نظری نمی دهند و انگار نه انگار ما نگارشی می کنیم ، تنها گاهی سری می زنند و یا از احوال شما جویا می شوند ، یا چنین می نگارن : آپم ، زود زود بیا !

پدر قدری اندیشید و گفت مگر چه می نگاری که  کاربران را به مزاق خوش نیامده  ؟

پسر گفت : چیزی نیست که قابل عرض باشد ، گفتم تا آنهنگام که شما خود بر مسند خلافت تارنگار درآیید ، ذوقی نشان دهم و شور و حالی افکنم

پدر بر آشفت و ز جا برخواست و با بانگی بلند فریاد برآورد : کی فرزند چه برسر وبلاگم آورده ای ؟

فرزند بر خود لرزید و در دم جان سپرد ...

(چهل روز از فقدان ولیعهد گذشت)

روزی  کدخدای مذکور از سر کنجکاوی بر مسند خلافت نشست و با خود گفت باید ببینم این چه بود که فرزندم را چنین هراسی بر دل نهاده بود که از آن جان باخت ؟

تارنگار را گشود و با تعجب دید هیچ نگارشی جز نگارش خود موجود نیست !

بلافاصله  کنترل پنل اعضا را گشود و با حیرت دید هرچه فرزند نوشته ثبت موقت است و هیچ در وبلاگ نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:43  توسط مهدی حاجی زکی   | 

دیروز به یکی از دشتهای نزدیک سد رفتم و با دیدن سنگ چینهایی که در قدیم برای نگهداری احشام استفاده می کردند (به قول ما خوانساریها آغل) به یاد مناظر شمال اروپا افتادم ، گفتم بد نیست شما هم این منظره قشنگ رو که به جهت بارندگی های اخیر و از لطف خداوند بوجود اومده ، ببینید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط مهدی حاجی زکی   | 

عکسهای امروز را در گالری عکس خوانسار در آینه تصویر ببینید 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:44  توسط مهدی حاجی زکی   | 

اشتباه نکیند اینجا سایت تبلیغاتی کیومرث خامه نیست ، گویا فقط اوست که فکر خانه ماست ...

امروز دوباره آن اتفاق شوم افتاد :

(بدون شرح)

همت کنیم ... اینجا خانه ماست !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:43  توسط مهدی حاجی زکی   | 

کیومرث خامه  عضو شورای اسلامی شهر و از عاشقان طبیعت و محیط زیست در گفتگوی اختصاصی با گروه خبری چل چو از جمعه سوم اردیبهشت ماه هشتادو نه به عنوان جمعه سیاه طبیعت  یاد کرد

مشروح این  گفتگو بدین شرح است :

جناب آقای خامه باسلام و خسته نباشید با اینکه می دونم امروز روز خسته کننده ای برای شما و عده بی شماری از گمنامان عرصه حفاطت محیط زیست بوده ، بی  حاشیه  پای صحبت  شما می نشینیم

ضمن تشکر و قدر دانی از چل چو و دیگر سایتها و وبلاگها  که به بسط و گسترش فرهنگ حفظ و حراست از منابع طبیعی  کمک شایانی کرده و در این راه از هیچ کوششی دریغ نمی کنند و با تشکر از اینکه امروز و در این هوای بارانی  با عشق به طبیعت نسبت به اطلاع رسانی خبر دلخراش تخریب گلستانکوه اقدام نمودید

بنده به عنوان عضو کوچکی از تجمع ملیونی حافظان محیط زیست سالهاست که عاشق این طبیعت بکر بوده و در اینراه از هیچ تلاشی مضایقه نکرده ام ، امروز با وجودی که میزبان طبیعت یاران  استان بودیم شاهد و ناظر یکی از هزاران ظلم روا گشته به این طبیعت زیبا بودیم ، طبیعتی که خواسته یا نا خواسته دستخوش بی خردی جمعی انسان نما گردیده  و روز به روز از طراوت و زیبایی آن کاسته می شود .


جنابعالی خود ناظر و شاهد این جنایت هولناک بودید و به حق در کمترین زمان خبرش را منتقل  کردید ، پس بیش از این وقت شما و خوانندگان عزیز چل چو را نمیگیرم و تنها با گلایه ای  از حضورتان مرخص می شوم .

مدتی قبل در جلسه ای که با حضور مسئولین در فرمانداری تشکیل شد ، پیشنهاد دادم در روزهای بارانی مثل امروز از ورود به بستر طبیعت در گلستانکوه جلوگیری گردد تا خدایی ناکرده دستخوش نابودی نگردد که متاسفانه  با بی توجهی و یا پشت گوش اندازی امروز شاهد بودیم که چه بلایی بر سر نگین زیبایمان آوردند ، منکر زحمات مجموعه  مامورین محیط ریست نمی شوم اما باور کنید این واقعه تلخ یکی از هزاران واقعه ای است که روزانه بر سر طبیعت منطقه  می اورندو خواهند آورد ، پس چه بهتر که علاج واقعه قبل از وقوع نماییم  ، در پایان عاجزانه از مردم فهیم خوانساری  تقاضا دارم هر کس به نوبه خود دلسوز شهرمان باشد و هر نفر یک مامور حافظ محیط زیست ...

کیومرث خامه  فرزند این آب و خاک در حالی که به شدت عصبی و ناراحت بود از  جمعه سیاه به عنوان خشت مالی در گلستانکوه یاد کرد -مهدی حاجی زکی  - گروه خبری چل چو

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:34  توسط مهدی حاجی زکی   | 

طهر امروز جمعه سوم اردی بهشت ماه هشتادو نه ، خبر تکاندهنده ای به دفتر تحریریه چل چو بدین مضمون مخابره گشت :

گلستانکوه زیر چنگالهای نابودگران طبیعت

بلافاصله همراه با اکیپ خبری راهی آنجا شده تا به صورت تصویری وقایع  التفاقیه را ثبت و ضبط نماییم

ماجرا از آنجا شروع می شود که دونفر از دوستداران محیط زیست برای تفرج و احتمالا یافتن قارچ به یکی از دره های نرسیده به گلستانکوه در تنگه شرقی خوانسار رفته بودند که با صحنه اسف باری روبرو می گردند ، نابودگران در کمال خونسردی و البته بی رحمی به جان بوته های تازه از دل خاک بیرون رسته موسیر افتاده بودند و مشغول پر کردن تعداد زیادی کیسه از این گیاه کم یاب و با اصالت از حیث کهن بودن آن در منطقه بوده اند ، آقایان مسعود بدیعی و عبدالعظیم منصوری بلافاصله به ماموران حافظ محیط زیست خبر می دهند و با دخالت پلیس آگاهی اموال طبیعی مسروقه از آنها کشف و ضبط می گردد ،

به کدامین گناه ؟

آیا این طبیعت زیبای ما نیست که بدست نا اهلان و سودجویان به تاراج می رود؟

آیا به یاد نداریم که کاسون عزیزمان را چگونه زخمی نموده و تخریب کردند ؟

این تصاویر ، تصاویری واقعی از یک هجوم وحشتناک است از افرار کمتر 18 سال و کسانی که ناراحتی قلبی دارند تقاضا داریم از دیدن این تصاویر اجتناب کنند ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:8  توسط مهدی حاجی زکی   | 

به بهار لبخند می زنم  هنگامی که ترنم دانه های بارانش گونه های لطیف گیاهان را نوازش میکند
و من دوباره ...
برگشتم
سلام
سلامی بهاری و سبز از دل رشته کوههای غربی ایران ، زاگرس سربلند ، به همه دوستان ، همراهان و یاران همیشه همراه که علی رغم بی مهری هایم ، قلبهایی به وسعت دریا داشته و لحظه ای از الطاف بی حدشان بی بهره نماندم .
دوستانی که هیچ گاه  « چل چو » را تنها نگذاشته و نمی گذارند .
عزیزانی که با وجود تنبلی و یا هرچه شما نام نهید ، که تماما از طرف این حقیر بوده و بس گهگاه به خانه خودشان قدم گذارده و با شمیم وجودشان ، و عطر جان افزای قدومشان مهربانانه سطور قدیمی تارنگار شهرشان را کاویدند و از کهنگی اش کاستند ، همچون گل یاس زیبایی در میان برگهای کتابی قدیمی و فرسوده که هر زمان که باز خواهد شد عطر دلنوازش شمیم را نوازش می دهد ...
بازگشتم تا بگویم ...
به یادتان و به قدرت تشویقهایتان هنوز قلم می زنم و هستم تا آن هنگام که خواهم بود ...
تا بگویم شرمنده این همه لطف و مهربانی شما هستم و بی احترامی است اگر نگویم کجا بودم !
نوشتن به عشق وطن و هموطن دلی بی غصه می خواهد تا باری از غمشان بکاهی و لبخندی بر لبشان نشانی و نه با غم نامه ای برنجانی و دلزده ، تردشان نمایی ...
آری دنیایمان دنیایی مادی است و آنجا که  دل به زور سیم بلرزد، جایی برای عشق نخواهد ماند .
حقیقتش دلم نیامد حال که حس خنداندن ندارم نا خواسته  دلی شکسته و غمی بر ان نشانم
امید است   تا جایی که در توان است و عمری باقی ، باشم
من هستم ...

پ . ن :

« برادر عزیز و ارجمند جناب عبدالحمید حقی با سلام از لطف بی اندازه جنابعالی مشعوف گشته و شرمسار دفعات متعدد حضورتان گشتم ، بسیار خرسند می گشتم که بتوانم سری به شما نیز زده تا قدری مختصات ارادت خویش برملا سازم اما عزیز دل با کدام نشانی ؟ گویا فراموش نموده نشانی از خویش برایم به جا گذارده تا به دستبوسی برسم مطمئن باشید به محض دریافت نشانی نزول اجلاس خواهم کرد»

دوستی نوشته بودند نکند قصد تاسیس وب جدیدی داشته و یا بی خیال چل چو شده و محرمانه نگراش می کنم در رد فرمایش جنابعالی بگویم بنده به هیچ عنوان چنین قصدینداشته و ندارم مارا به همین مقال دل خوش باشد ...

شهرام عزیز نوشته گویا به دیار باقی شتافته ای و عنقریب است مراسم چهلمین روزت را برگزار کنیم این که کجا بودم را گفتم ، گفتم که دلی دارم به قدر قلب کوچک گنجشک و این دل را تاب و توان آزار دوستان نبود ، خوشایند نبود بیایم و برنجانم و بروم ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:37  توسط مهدی حاجی زکی   |