الهی ، درمانده تر از آنم که توان خواندنت را داشته باشم ، نا توانم از شرم و خجلت که چگونه سر بلند کنم در محضرت ، محضری که چندی است به زشتی گناه آلوده ام و روی بازگشتم نیست
هزاران بار ندای بازآ ، بازآ ی تو را به گوش دل شنیده ام , آمده ام و خیلی زود بازگشته ام
خدایا ، ای پروردگار هستی بخش ؛ این بنده گناه آلودت چقدر ارزش دارد ؛ که با این همه پیمان شکنی اش باز هم رهایش نمی کنی ؟
دستانش را در سراشیبی بدیها می گیری و از پرت شدن به قعر آتش هوی و هوس نجات می دهی
به عظمت و بزرگیت ، شرم دارم از این همه لطف ،خوب می دانم آنقدر ضعیفم که خیلی زود دوباره روی برمی گردانم
بار الها ، رهایم مکن
رهایم مکن
بارها از خود می پرسم چگونه است که ما با داشتن چون تویی غرق گناهیم و شرم نمی کنیم از اینکه در محضرت بزم معصیت می گیریم
نجاتم بده
مرا از زندان تاریک نفس خود رهایم کن
مگر خودت نگفتی که ما بندگان جز تو هیچ پناهی نداشته و نخواهیم داشت
پناهم بده
ای معبود جاویدان ما ...
بررسی چگونگی استفاده بهینه تعدادی از وسایل و امکانات روز دنیا :
1 - کامپیوتر : انجام حسابرسی ، طراحی ، تایپ و تحقیقات علمی و...
2 - تلفن همراه : ارتباط تلفنی ، اطلاع رسانی ، آگاهی از موقعیت جغرافیایی و...
3 - اینترنت : اطلاع رسانی ، ورود به خانواده و دنیای مجازی ، تبادل کالا و خدمات ، تبادل نظر با مردم دنیا و ...
4 - مترو : جابجایی سریع در سطح شهرهای بزرگ و پرجمعیت
5 - اتوبوس ( بی آر تی ) : سفرهای درون شهری سریع همراه با دیدن مناظر شهری
6 - سرویس های بهداشتی عمومی : انجام قضای حاجت در مواردی که دسترسی به سرویس بهداشتی شخصی نیست
7 - طبیعت ، درختان و منابع طبیعی : استفاده از آب و هوای سالم به دور از امکانات شهرنشینی , تفریح و تفرج ، استفاده از سایه اشجار در تابستان و ...
8 - تلوزیون : اطلاع رسانی و آموزش همگانی ، یهره گیری از فیلمها و سریالها در جهت رشد آگاهی اجتماعی ؛ فرهنگی ؛ هنری ؛ مذهبی و ...
9 - سینما : عرضه محصولات روز صنعت سینما برای تماشای خانوادگی
اینها استفاده اصولی تنها چند مورد از وسایل و امکاناتی است که بشر برای راحتی خویش به آنها دست پیدا کرده اما ، روشهای جدیدی برای استفاده بهینه از این امکانات در ایران ابداع شده که در زیر به آنها خواهیم پرداخت :
1 - کامپیوتر : ورق بازی ، گیم ، مونتاژ فیلم و عکس برای خندیدن و مسخره نمودن دوستان و ...
2 - تلفن همراه : باز هم بازی ، اس ام اس بازی ، بلوتوث بازی ، گوش کردن به ام پی تری و دیدن عکسها و فیلمهای خانوادگی عده ای بخت برگشته
3 - اینترنت : چت ، ارتباطهای نا مشروع ، سرچ کلمات مستهجن و تاسیس سایتهای غیر اخلاقی ، مبارزه با فیلترینگ مخابراتی با ایجاد فیلتر شکن
4 - مترو : بلوتوث بازی در واگن های قطارهای شهری و ...
5 - اتوبوس : شکستن شیشه ها و صندلی های اتوبوس در هنگام بازگشت از استادیوم
6 - سرویس های بهداشتی عمومی : درج اشعار عاشقانه و خاطرات روزمره و همچنین شماره تلفن بر روی درب و دیوارهای سرویس بهداشتی
7 - طبیعت : استفاده آنی از طبیعت و نابودی منابع طبیعی در کمترین زمان ممکن ، درج یادگاری و کشیدن قلب در حالی که تیری از میان آن عبور کرده بر روی درختان ، قطع بی رویه اشجار برای کاشتن تیر آهن و ساخت برجهای ساختمانی
8 - تلویزیون : ساخت سریالها و فیلمهای بی محتوا در قالب طنز بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد ، اشاعه فرهنگهای ملل دیگر که سنخیتی با فرهنگ ایرانی نداشته و ندارد ، استفاده ابزاری از رسانه ملی جهت تبلیغات خصوصی و ...
9 - سینما : مکانی امن برای قرار های عاشقانه ، فیلمبرداری از پرده سینما و پخش سی دی های قاچاق جهت به خاک سیاه نشاندن صنعت سینما و ...
به کجا می رویم ....؟
امسال نیز همچون سنوات گذشته شهر ما میزبان کنفرانس سران غیر متاهل بود !
همه ساله از سیزدهم تا شانزدهم خرداد ماه سران کنفرانس غیر متاهلین به میزبانی دره بید بالا پذیرای عده بیشماری از کسانی است که از زندگی متاهلی خود خسته شده و تعطیلات را بهانه ای برای تجرد قرار داده و به دامن طبیعت فرار می کنند
موقعیت جغرافیایی این منطقه اجازه نفوذ ماهواره ها و گیرنده های مخابراتی را نمی دهد و تا کنون نداده است و این دلیل بر انتخاب این محل برای چنین تجمع عظیم مجردی است ، چرا که کلیه خطوط تلفن همراه اعم از ایرانسل و همراه اول خارج از مدار ارتباطی بوده و اینجا تنها جایی است که از گزند نفوذ جامعه نسوان مصون و مبری است
دیدن چهره های شرکت کننده در این تجمع بزرگ ، بعداز پایان نشست ، خالی از لطف نیست چرا که به سبب عدم وجود امکانات بهداشتی و فتوکورومیک ، چهره آنان به انسانهای صده اول و دوم خلقت شبیه گشته و ظاهری آشفته و خاک آلود به خود می گیرند .
لحظه رویا رویی آنها با همسران محترمشان که در این مدت جز حرص چیزی نخورده و جز جوش چیزی نیاشامیده اند نیز لحظه ای تاریخی است ،آن هم با چهره جدیدی که با خود سوغات آورده اند و یقیننا تا چند هفته آتی رقبت نزدیک شدن به آنها را نداشته و از قدم زدن در کنارشان نه تنها وحشت می کنند ، بلکه آنرا کسر شان و منزلت خود می دانند ،
اما از آنجا که هر کاری از این موجود دو پا برمی آید آنقدر زیرکانه آتش غضب جامعه نسوان را خاموش می کنند که آب از آب تکان نمی خورد و زنان ساده لوح خویش را از احساسات لبریز :
عزیزم چقدر دلم برایت تنگ شده بود ،
این چند روز یکبار هم خواب به چشمم نیامد ( البته این یکی را راست می گویند چرا که تا پنج صبح را پای بساط ورق بازی ( روک) سر کرده اند و خواب معنا و مفهومی برایشان نداشته )
آنان در جواب این سوال که چرا اینقدر بوی دود می دهی ؟ چنین پاسخ می دهند :
آخه فدات شم اونجا که گاز نیست ! بیابونه ، من بیچاره تا صبح کنار آتیش از سرما لرزیدم
و در آخر هم سطل آخری آب را چنین بر آتش نیمه سوز غضب همسران خود فرو می ریزند :
بیا عزیز دلم این گونی شوید سوغات من از اونجاست ، نمی دونی چقدر زحمت کشیدم تا اینارو چیدم ؛ نمی دونی چقدر جون کندم و از چه صخره ها و پرتگاههایی بالا رفتم تا اینارو برات بیارم ، البته ریواس نبود امسال شرمنده ( آره جون عمه ات تو که راست می گی ، ریواسها رو خورده و یک بافه شوید برای زن بیچاره آورده ، که تا این شوید ، شوید گردد زن بیچاره از کت و کول می افتد ، شما که نمی دانید! من می دانم چه زحمتی دارد پاک کردن و خشک کردن و آسیاب کردن و دست آخر هم دوغ درست کردن ، آخی الهی بمیرم ...)
راست يا دروغش را بنده نه تکذیب می کنم و نه تایید چرا که با فاش نمودن این قضایا ، از اینجا رانده می شوم و از آنجا مانده ...
پ . ن :
(این مقوله یک مثنوی بلند بود که به جهت گنجاندن در حوصله اندک بعضی از شما عزیزان تبدیل به یک دوبیتی گشت )
خانومي 20ساله براي دوستی پی ام بده لطفا ؟
این جمله ای بود که هر روز هنگام ورود به چت روم تایپ می کرد ، اما دریغ از یک توجه !
کار هر روزه محسن شده بود سرک کشیدن به رومهای جور واجور تا بلکه بتونه همسر آیندشو پیدا کنه ، یا لااقل گرل فرندی پیدا کنه و جلوی رفقا کم نیاره اما ...
اما فایده نداشت که نداشت ، کسی به پی ام هایی که می داد توجه نمی کرد
یاشار دوست دوران دبیرستان محسن بود ، با اینکه قیافه ای هم نداشت اما در این مورد از محسن جلوتر بود ، اد لیست یاهو مسنجرش پر بود از اسمهای مختلف خانومهای محترم !
برای یاشار گشتن تو روم یه کار پیش پا افتاده بود و به قول خودش وقت تلف کردن ! چون اون کار خودشو کرده بود فقط با ورود به اد لیستش ساعتها وقت می خواست تا بتونه جواب آفهای رفقا رو بده و دیگه وقتی براش نمی موند تا چرخی هم تو روم بزنه ...
اما محسن بیچاره دائما تو روم گشت می زد و هیچی عایدش نمی شد
تا اینکه ...
یه روز یه اتفاق افتاد که زندگی محسن رو عوض کرد ، مثل همیشه وارد روم شد و همون پی ام همیشگی رو تایپ کرد : خانومی 20ساله برای دوستی پی ام بده لطفا ؟
یه نفر جواب داد اما دختر نبود ! آی دی پسرونه ای داشت
داداش وقت خودتو تلف نکن کسی با این طرز نگارشت بهت جواب نمی ده
محسن جواب داد : پس چیکار کنم ؟
نگارشتو عوض کن ؛ مثلا بنویس : دنبال یه همزبون می گردم کسی هست ؟
یا بنویس : يه سوال خصوصی دارم از جامعه نسوان خواهشمندم کمکم کنن ، بعدش یه سوال الکی بپرس و باهاش ادامه بده ...همین
از اون روز به بعد روزانه چند آی دی جدید به اد لیست محسن اضافه می شد
محسن دیگه اون پسر سر به زیر همیشگی نبود ، همیشه سرش شلوغ بود
دائما یا چت می کرد یا اس ام اس بازی یا با تلفن صحبت می کرد
اکثر دوستایی که پیدا کرده بود از شهرهای دور بودند و بیشترشون محسن رو فقط برای تیغ زدن می خواستن
امروز جمعه است محسن نرفته سر کار برای همین دیشب تا دیر وقت چت کرده بود و خواب بود
یه دفعه مثل جن زده ها از خواب بیدار شد و پرید پشت کام
بلا فاصله آن لاین ؛ یاهو مسنجر و شروع کرد به خوندن آف
سلام خوبی عزیز دلم ، نیستی ؟ کجایی ؟ بای عزیزم خوب بخوابی
سلام چطوری قناری من ؟ نکنه هنوز خوابی ؟ مواظب خودت باش بای
سلام محسن جان ؛ کجایی ؟ دلم برات تنگ شده ، ببین من شارژم تموم شده اگه زحمتی نیست برام یه شارژ بگیر اس ام اس کن کار واجب دارم باها ت ؛ مواظب خودت باش بای
بیشتر حقوق محسن سر برج یا هزینه تلفن و اینترنت بود یا کارت شارژ برای دوستان اینترنتی !
الان چهار ساله ارتباط محسن با چت شروع شده
این چیزی بود که خودش خواسته بود ، محسن اینجوری خوشبخت بود اما یه خوشبختی مجازی
بیشتر هم سن و سالهای محسن ازدواج کرده بودن و الان صاحب زندگی
محسن هم ازدواج کرده بود ! اما با چت !
امثال محسن کم نیستند و شاید بیشتر از محسن غرق دنیای مجازی شده باشند
دنیایی که زرق و برقش چشمهای زیادی رو کور کرده و فقط یه مجسمه تو خالی و زیباست که هیچ وقت معنی و مفهوم دنیای واقعی رو پیدا نخواهد کرد ... هیچوقت !
صبح امروز طبق معمول همه روز برای تایید کامنت های شما عزیران وارد مدیریت چل چو شدم ، باورتان می شود ؟ مادر بزرگ پدری بنده که حدود ده سالی می شود عمرش را به شما داده ودر زمان فوت فقط یکصدو پنج سال داشت ! از دیار باقی برایم کامنت گذاشته بود !
راستش اول که اسمش را دیدم گفتم ما که یک بی بی بیشتر نداشتیم یحتمل خود خودش است
اما بعد که متن آن را خواندم قدری شک کردم که بی بی ما بیچاره حتی سواد ابتدایی هم نداشت از او بعید است چنین با کلمات بازی کند
از آنجایی که این پدیده ( ورود دایی جان جدید به خانواده را می گویم ) این روزها برایم زیاد اتفاق افتاده بود تعجب نکردم و بی بی جان را هم پذیرفتم ، راستش را بخواهید دلم برایش خیلی تنگ شده بود یادش بخیر شیر زنی بود ، با اینکه سواد نداشت اما کلمات قصارش ( نمی دونم قصار رو درست نوشتم یا نه ) هنوز ملکه ذهن است و گهگاه حلال مشکلات زندگی ...
بگذریم ...
ورود بی بی جدید خود را به خانواده از صمیم قلب تبریک گفته و پیرو فرمایشاتشان چند نکته را یاد آور می شوم :
اول اینکه از لطف بی اندازه شما ممنون
دوم موضوعات جالبی را بیان فرمودید که به دیده منت در اولین فرصت به آنها خواهم پرداخت
سوم اینکه بنده دیپلم علوم تجربی داشته که آن هم ضمانت اجرایی ندارد چرا که تنها یک استشهاد محلی است مبنی بر اینکه بنده لیاقت داشتن دیپلم تجربی را دارم ، اینرا گفتم که فکر نکنید مدرک را به همین مفتی ها به همه کس می دهند !
چهارم اینکه وقتی صحبت از تحلیل های اجتماعی می شود منظور محدوده وسیعی از (people) مردم است که طیف گسترده ای از آنها مذکر یعنی مرد و عده ناچیزی مونث یعنی خانومها هستند ! در کل فرقی نمی کند پسر باشد یا دختر، ما هم وقتی به این مقوله می پردازیم تر و خشک را با هم می سوزانیم ؛ اما چشم ، سعی می کنم قدری هم به مسایل بانوان محترمه بپردازم البته اگر غریضه دوران جاهلیت این اجازه را بدهد ...
یادم میاد حدود هفت هشت سال پیش یکی از دوستان که مدتی رو در پایتخت سر کرده بود و به قول معروف بچه تهران شده بود رو نزدیک همین فلکه سرچشمه خودمون دیدم ، کیف سامسوندی به دست و خوش تیپ کنار خیابون وایساده بود
باهاش سلام و علیکی کردم و موقع رفتن ازم خواست شماره تلفنمو بهش بدم
خلاصه چند روزی از این قضیه گذشت تا اینکه یه روز تلفن منزل به صدا دراومد ، گوشی رو برداشتم
(راستی یادم رفت بگم این رفیق ما تا قبل از این حرف زدن عادیش رو هم بلد نبود )
الو سلام مخلص دادا ...
بعد از تعارفات همیشگی همین رفیق شفیق ما بنده رو به منزل پدریشون دعوت کردند و گفتند با چند تا از بچه های قدیمی دور هم جمع شدیم شما هم تشریف بیارین
ما هم پیش خودمون گفتیم لابد مثل سابق می خوان بشینن دور هم و چرت و بگن و بخندند
راستش دل و دماغی هم نداشتم اما گفتم می رم بلکه یه حال و هوایی عوض کنم و یاد قدیما بیافتم
خلاصه راه افتادیم هلک و هلک رفتیم پارتی اونم چه پارتی ( البته بگم مجلس مردونه بود خیالتون راحت خبری نبود )
نشستیم و شربتی خوردیم که دیدم بچه ها یکی یکی وارد شدند
جمعمون که جمع شد پیش خودم گفتم بهتره مجلسو دستم بگیرم و یه کم سربسر بچه ها بزارم که ...
رفیق میزبانمون از در اطاق وارد شد و گفت : خیلی خیلی خوش آمدید ! قدم رنجه فرمودید !
بنده رو مورد تفقد خود قرار داده و بسیار مشعوف گشتم از اینکه بعد از سالها دوباره جمع شما دوستان صمیمی رو زیارت می کنم !
من که دهنم از تعجب باز مونده بود ، پیش خودم گفتم اینکه حرف زدن بلد نبود حالا چی شده اینجوری لفظ قلم حرف می زنه ؟
اولش فکر کردم دستمون انداخته اومدم پارازیت بندازم که دیدم نه بابا انگار قضیه جدیه
یکی از بچه ها که همون زمونا با این رفیقمون به قول معروف شیش دنگ بودند شروع کرد نطق قبل از دستور رو اجرا کنه
اگه قلو نکرده باشم فضا از فضای مجلس هم سنگین تر بود
همه اين داستانا و این مجلس سیاسی به خاط این بود که آقا تازه تو یه شرکت هرمی راه پیدا کرده بود حالا اومده بود ما رو هم بکشه پایین
انقدر قلمبه سلمبه حرف می زد که من یکی که سر در نیا وردم چی داره می گه
حرف اخرش هم این بود که همه باید بیان و زیر مجموعه درست کنن و چه می دونم خودتون بهتر می دونین اوضاع و احوال این شرکتها رو ...
وسط مجلس وقتی دیدم نه خبری از شادی و خنده است ونه مسخره بازی پا شدم و گفتم ما که نیستیم
الان چند سالی هست که گذشته و خبر دارم این رفیق شفیق که مرگ رو برای همسایه می خواست از اون شرکت هرمی به جایی که نرسید هیچ سرمایشو هم باخت
پیش خودم می گم خوب شد که همچین خریتی نکردم
از آخرین باری که وبلاگر های عزیز خوانساری دستخوش شوخی های بنده شدند مدت زیادی نمی گذرد ، در این مدت جمع مشتاقان این عرصه روز به روز سیر صعودی گرفت و عن قریب است دهکده جهانی در چنگال وبلاگ نویسان خوانساری قرار گیرد
این قوم آریایی به تبعیت از اجداشان همچون کوروش خوی کشورگشایی خویش را فراموش ننموده و اینبار دنیای مجازی را مورد تاخت و تاز قرار داده اند ، تا جایی که تارنگار این حقیر که عضو کوچکی از این ارتش بزرگ است به طور میانگین از 30 کشور جهان بازدید کننده دارد که پیش بینی می شود دو سوم آنها از خون و رگ و ریشه این سرزمین باشند .
صنعت وبلاگ نویسی ما دستخوش تغییرات زیادی شد !
حتی بعضی ها ! به پیشرفتهای زیادی نایل آمدند که کمتر از دستیابی به تکنولوژی نانو نبود !
بعضی ها تبدیل به سایت شدند و بعضی ها تعطیل و بعضی ها تعدیل !
در همین بین سرو کله دایی جان پیدا شد دایی جانی که هر چه در شجره نامه خانوادگی خویش جستجو کردیم اثری از او نبود ، کم مانده بود به پدر بزرگ خود شک کنیم که نکند شلوار کهنه اش دوتا بوده و ما از آن بی خبر ، راستش قدری هم ترس برمان داشت که یک میراث خور دیگر پیدا شود و مال و اموال والده مکرمه ما را صاحب شود ، اما از حد نگذریم دایی جان خوبی گیرمان آمد بهتر از دایی های دیگرمان نباشد بدتر نیست ، کارش درست است ، گو اینکه بر سر داشتن همین دایی جان هم کلی لیچار شنیدیم ! متهم شدیم که هوای هم را داریم و به قول معروف دستمان در یک کاسه است
بگذریم ،
بعد از دایی جان میزبان حمید خان حقی شدیم و کلی مورد تفقد ایشان ، فقط نمی دانم در این شهر به این کوچکی چقدر چیز تازه پیدا می شود که حمید خان دم به ساعت از ما چیزهای جدید می خواهد ، راستش گاهی به خود شک می کردیم که نکند این اراجیفی که می نگاریم کهنه است و بوی تازگی نمی دهد
خلاصه بعداز مدتها که دم از خرس بودن زدیم و خرسی ندیدیم سرو کله خرس خوانسار پیدا شد ، اون هم عجب خرسی ! چه خرس با ادبی ! هر چه به لانه اش سر می زنیم و هر چه می خوانیم سیر نمی شویم ، خدایی بعداز ورود خرس نو رسیده ما که آرد های خود را الک کردیم و الک ها را زدیم سینه دیوار کلا زدیم گاراژ ، به قول حج اسمعیل شکر : جایی که عقاب پر بریزد از پشه بی نوا چه ریزد !
اما بر حسب حسادت بود ؟ نمی دانم ، رقابت بود ؟ نمی دانم ، خلاصه هر چه که بود خورشید دیگری طلوع کرد ، آن هم از پشت همین کوه سیل خودمان ! نه ببخشید فی المجلس از پشت کوه طلوع نکرد ، از جلوی کوه طلوع کرد
از بس بنده از این مسعود خان ده نمکی تعریف و تمجید کردم و نامش را بالای سرای پیوندها قرار دادم ، ادیت من با حال ما هم تکانی به خود داد و به این ارتش جهانی ملحق شد ، همین شهراب خودمان را می گویم ! ببخشید شهاب خودمان ( آخرش هم من اسم اینارو یاد نمی گیرم !) پیش بینی می شود با این رویه ای که شهاب جان پیش گرفته عن قریب است در دکان خود را تخته کند ، آخر پدرجان آدم عاقل که فوت و فن کسب روزیش را به همه یاد نمی دهد ، شهرام خان شما که اهل فضل و کمالی بگو ، اگر آمدی و دیدی شهاب به جای میکس و مونتاژ فیلم جدول پاک می کند ! نگی که نگفتی !(جدول حل می کند گمان درست تر باشد)
خلاصه اینکه حال همه خوب است و هیچ ملالی نیست و این چرخ با آب و بی آب می گردد و می گردد ...
تا ظهور شمسی دیگر در دهکده جهانی ما ...
درود و بدرود ...
( اینها جز شوخی چیز دیگری نبود ، کلیه شخصیتهای فوق ساخته ذهن نویسنده بود و هر گونه تشابه اسمی اتفاقی می باشد )
شاید درست نباشد آنقدر لطف بی حدو اندازه ببینی و صورتت سرخ شود از اینکه نتوانی جبران کنی!
شاید درست نباشد ، رفقا گر و گر به خانه ات بیایند و بدون هیچ چشمداشتی از هر آنچه که تو پختی بخورند و تو یکبار هم مهمان خانه اشان نشوی !
بدتر از همه اینکه تو آشپز خوبی نباشی و ندانی چه به خوردشان می دهی...!
و از آن بدتر اینکه مهمانشان شوی و چیزی نخوری !
و باز هم بدتر از آن ...
بدتر از آن هم می شود ؟
چرا نشود آقا جان ! چرا نشود ؟
بدتر آنکه مهمانشان بشوی و از غذایشان بخوری و تشکر نکنی !
قطعا درست نیست ...
بدینوسیله از همه دوستان عزیز و صمیمی و همه همراهان به دلیل اینکه بارها سر سفره تارنگارشان مهمان شدم و تشکر نکردم ، بارها از غذای ته گرفته بنده خوردند و دم نزدند ، بارها به دلیل گرفتاری لیاقت آنرا نداشتم تا حتی از دستپخت خوشخوراکشان تناول کنم
صمیمانه عذر خواهی می کنم
نزدیک ظهر بود که رسیدم به بانک ، نوبت گرفتم و رفتم بشینم تا نوبتم بشه
سرو صدایی توجه منو جلب کرد !
صدا از اطاق رییس بانک بود ، کنجکاو شدم ببینم چی شده
خوشبختانه جدیدا اطاق ریس هم اوپن شده و از جایی که نشسته بودم همه چی رو می دیدم
یه آقای نسبتا جوون داشت با رییس بانک بحث می کرد
سرو صدا بالا گرفت چیز زیادی نفهمیدم تا اینکه همون آقایی که گفتم اومد و کنار من نشست
به قول معروف کارد می زدی خونش در نمی اومد
یه کم آروم که شد ازش پرسیدم فضولیه چیزی شده ؟
آروم سرشو برگردوند به طرف من ، انگار تازه فهمیده بود من کنارش نشستم ، یه مدت طولانی مکث کردو فقط نگاهم کرد ، انگار بین افکارش دنبال جمله ای می گشت تا جواب منو بده
دوباره پرسیدم : حالتون خوبه ؟
انگار افکارشو بهم ریختم جواب داد : چیزی گفتین ؟
پرسیدم : ببخشید حالتون خوبه ؟ دیدم خیلی عصبانی هستین چیزی شده ؟
آهی کشید و گفت :
سه ماه پیش با خوشحالی اومدم توی این بانک تا وام ازدواج بگیرم ، از انصاف به دوره ، خداییش کارم خیلی زود حل شد و وامم رو گرفتم ، یه هفته بعد با دنیای مجردی خداحافظی کردم و با هزار امید رفتم سرخونه زندگی جدید ، اوضاع خوب بود تا اینکه یه ماه پیش احضاریه ای به دستم رسید ،
دوباره رفت تو فکر انگار اصلا اونجا نبود ، تو دنیای افکار پیچیده سردرگم بود که صداش زدم :
آقای ... چی شد دوباره حالتون خوبه ؟
به خودش اومد و گفت ببخشید من اصلا حالم خوب نیست
پرسیدم احضاریه چی شد ؟ برای چی بود ؟ از کجا بود ؟
گفت : از دادگاه ، همسرم مهریشو اجرا گذاشته بود !
پرسیدم دوماه بعد از ازدواج ؟ مشکلی داشتین با هم ؟
جواب داد : نه نه اصلا ، زندگی خوبی داشتیم تا اینکه من قافلگیر شدم
الان یه ماهه رفته خونه باباش
خیلی باهاش حرف زدم ، هم من ، هم بزرگترای فامیل
اما خر خودشو سواره ، کوتاه نمیاد می گه حقمه مهریه عندالمطالبه است تو که نداشتی واسه چی زن می گرفتی ؟
حکم جلبمو گرفتند الان با سند آزادم تا بتونم مهریشو جور کنم
گفتم چقدری هست ؟ جواب داد همش پونصدتای ناقابل ، پونصد تا سکه تمام و دوباره غرق دریای افکارش شد .
سکوت کردم ، حرفی برای گفتن نداشتم ، اجازه دادم خودش شروع کنه و بقیه ماجرا رو بگه
کمی بعد ادامه داد : به هر دری زدم نشد که نشد
امروز اومدم بانک به رییس بانک گفتم یادته با چه ذوقی اومدم و تقاضای وام ازدواج کردم ، هنوز قسط سومشو ندادم که زندگیم داره تباه می شه !
اومدم بهم کمک کنی ، بهم یه وام بده تا باهاش بتونم حداقل مقداری از مهریه زنم رو بدم
می دونی چی جوابمو می ده ؟ می گه شما تازه وام گرفتی درثانی هنوز پرداخت نکردی ! ثالثا در صورتی وام می دیم که بتونی مبلغی رو سرمایه گذاری کنی اونم تازه چند ماه باید ازش بگذره .
درمونده شدم نمی دونم باید چیکار کنم
ذهنم هنگ کرده بود ، نمی دونستم باید چی جوابشو بدم ، می خواستم باهاش همدردی کنم که ...
بلندگوی بانک صدا کرد : شماره 468 به باجه 5 ، به برگه نوبتم نگاه کردم شماره من بود
فقط تونستم یه جمله بگم : امیدوارم مشکلتون خیلی زود حل بشه ...
با خودم فکر می کردم در دنیایی که همه چیزش زوجه و همه چیز قرینه هم
ای کاش قانونی هم بنام وام طلاق تصویب می شد
و خیلی ای کاش ... های دیگه ...
هنوز هم
بعد از این همه سال، چهرهی سالوادور را
از یاد نمیبرم.
در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه
حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد سالوادور میافتم
سالوادور سیرینسال ، کارمند دبیرخانهی اداره بود.
از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.
سالوادور، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع
میکرد به خرج کردن …
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، بهراحتی
میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در
آن چپانده بود.
سالوادور از روزی
که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه
سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش ...
من یازده سال باسالوادور
همکار بودم.
بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار
کرده است.
روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، سالوادور روی سکوی
جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید.
به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا
سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا
کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من
برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام
وضع؟
بهت زده شدم ... همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه
حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
سالوادور با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من،
ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا یه هفته رفتی سانفرانسیسکو خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!
سالوادور همینطور نگاهم میکرد.
نگاهی تحقیرآمیز و سنگین …
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم.
به خودم که آمدم، سالوادور جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده
بود.
سالوادور سیگار
برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت.
جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد.
سالوادور پرسید: میدونی تا کی زندهاي ؟
جواب دادم: نه !
سالوادور گفت: پس سعی کن دست
کم نصف ماه رو زندگی کني
!
سر نهار پسر چهارسالم پرسید : بابا چی شد که زن گرفتی ؟
اولش دهنم از تعجب باز موند ، بعدش دوتا شاخ در آوردم ، یه کم به خودم مسلط شدم و صدامو صاف کردم و یه چشمک بهش زدم و گفتم :
خریت کردیم بابا آدمی جایز الخطاست !
خانومم با چشم غره بهم نگاه کرد
آروم گفتم بابا شوخی کردم به دل نگیر
پسرم پرسید : بابا خریت چیز خوبیه ؟
گفتم ایت خریت چیز خوبیه ولی بقیه خریتها اصلا خوب نیست
دوباره پرسید آدمی یعنی ما ؟
گفتم : آره بابایی
پرسید جایزالخطاست یعنی چی ؟
گفتم : یعنی گاهی یه کاراشتباهی می کنه عیبی نداره
گفت : یعنی من شیشه کمدم رو شکستم عیبی نداره
گفتم اگه فقط همین یه بار باشه نه
دوباره پرسید : خوب همین یه بار بود پس چرا اینقد مامان دعوام کرد ؟
گفتم برای اینکه دوباره اینکارو نکنی
پرسید : شما که زن گرفتی بابا جون دعوات کرد ؟
گفتم : نهارتو بخور بچه سرد شد از دهن افتاد ....