چـــِـل چُو

آقا سلام ، هرچند غرق گناهم ، هر چند شرم دارم از روی تو

اما سلامم رو هیچ وقت بی جواب نگذاشتی

اونقدر  خوبی که بندگان گناه کار خدارو  هم می طلبی تا دل و قلبشون رو تو صحن و سرای با صفات  جلا بدن

من دارم میام

میام تا قلبم رو به پنجره فولاد گره بزنم و برگردم 

سینه من دیگه جایگاه قلبی نیست که  متعلق به توست

قلبی که جایگاه مهر توست دیگه  نمی تونه تو این جسم خاکی دوام بیاره

آقا به کبوترات نگو من گناه کار دارم میام ، نگو که دریای گناهم

آخه نمی خوام وقتی از صحن با صفای تو عبور می کنم شماتتم کنند

آقاجون همیشه رازدارم تو بودی و خواهی بود

یا علی ابن موسی الرضا ...


 

دارم بعداز مدتها می رم مشهد جای همه شما خالی  به یاد همه دوستان خواهم بود اگه قابل باشم نایب الزیاره هستم فقط ...

فقط  حلالم کنید و منو به علی ابن موسی الرضا ببخشید

اگه زنده موندم و برگشتم  دوباره به شما سلام خواهم کرد ...

به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ساعت 13:13  توسط مهدی حاجی زکی   | 

آنقدر ذوق کرده بودم که  مثل دیوانه ها می خندیدم ، دست خودم نبود ،

شور و حال بچه ها رو که می دیدم  نا خودآگاه  نیشم تا بنا گوش باز می شد

گاهی خودمو به قول خونساریها چونگل  (نیشگون )می گرفتم  تا ببینم خوابم یا بیدار ،

بیدار بودم و هوشیار

درست می دیدم ، این ما بودیم که در آستانه برگزاری سومین همایش وبلاگ نویسی آماده می شدیم تا اینبار خودمون رو به معنای واقعی اثبات کنیم

آره داداش مام هستیم !

اونقدر با برنامه  پیش رفته بودیم  که باورم نمی شد

ما هستیم  ، همین مایی که  تا قبل از این گمنام بودیم و حالا روی ما حساب می شد

الکی نبود بیشتر از صد نفر بودیم ، صد تا نماینده که اگه می خواستیم می تونستیم واسه خودمون مجلسی داشته باشیمو  سرنوشت شهرمون رو خودمون تعیین کنیم !

برای اولین بار تو زندگیم تو یه مجلس رسمی قرآن خوندم ، نمی دونم خوب خوندم یا بد ، فقط می دونم چون قرآن خوندم حتما خوب خوندم ، یعنی اگه می خواستم آواز بخونم می دونم که خیلی بد می خوندم !

استقبال قابل حدس نبود ولی انتظار ما بیشتر بود

حتی انتظار داشتیم یکی بیاد حرفامونو بشنوه که تو کارای اجرایی ما رو هم درک کنه

بدونه که ما هم می تونیم نظرات سازنده بدیم

دیر از جون شما چغندر که نبودیم ! بودیم ؟

اصلا ولش کن خودمونو عشقه

فیلم همایشو که دیدم ، قسمتی که شهرام داشت حرف می زد ، آخراش که رسید به شهرام گفتم  شهرام خیلی جدی داشتی حرف می زدی ها ، رفته بودی تو حس ، حالا نگاه کن تو که حرفات تموم بشه یهو کلاه قرمزی  می پره تو صحنه ( خودمو گفتم )

دست خودم نبود ، خیلی ذوق زده بودم

خسرو خانو که خیلی اذیت کردم ، می دونم ! شرمندشم

خسرو خان ببخشید ولی کسی رو پیدا نکردم که جنبه اش اینقده باشه

همه اینا رو گفتم ، بر خلاف قبل عکس که نگرفتم ، دستم بند بود ، حالیم نشد اصلا چه طوری تموم شد

واسه همین حرفی برای گفتن نداشتم ، اومدمو یه پست کوچولو گذاشتم تا همه نگن لال بود !

منتظر پستهای قشنگ بچه ها بودم که ...

اما به جز چند تا انگشت شمار که سطحی به برنامه پرداخته بودند و کلیات اون ، خبری نشد

یه کلام

همایش به این با صفایی ارزش نداشت همتون دوکلام براش بنویسین ؟

تا لااقل مسئولین محترمی که نیومدند ، برن بخونن ببینن چه کردند وبلاگ نویسان خونساری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۹ساعت 20:52  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سومین همایش وبلاگ نویسان خوانساری ، در حالی برگزار شد که ...

که هیچی دیگه برگزار شد ، خیلی هم با صفا برگزار شد

بی ریا ، بی شیله پیله ، خودمونی

راستی راز دایی جان النگات رو هم که تا قبل از همایش فقط من می دونستم و خدا ، بر ملا شد

فقط امیدوارم این شناخت باعث نشه دایی جان قیافه محافظه کارا رو به خودش بگیره

چون اصلا بهش نمیاد !

شرمنده دستم بند بود نتونستم عکس بگیرم !

ولی ماشالله عکاس زیاد بود

عجله نکنید تو همین چند روز دنیا پر می شه از عکسهای همایش ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 11:15  توسط مهدی حاجی زکی   | 

به باشگاه اطلاع رسانی هیات حسینی خوانسار بپیوندید

دوستداران اهل بیت علیهم السلام

با سلام و درود به ساحت مقدس صاحب الزمان (عج) بدینوسیله به اطلاع می رساند ، پایگاه اطلاع رسانی هیات حسینی خوانسار  مدتی است راه اندازی و آماده دریافت پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان می باشد

از همه شما محبین اهل بیت درخواست می شود با ارسال یک پیام کوتاه بدون متن به شماره 09139713621 از اعضای این باشگاه گردیده و از اخبار و اطلاعات و مناسبتها مطلع گردید


پایگاه اطلاع رسانی هیات حسینی خوانسار

واحد فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 20:16  توسط مهدی حاجی زکی   | 

پنجشنبه شب گذشته شعله های آتش مانع از آن شد تا به خانه بازگردم ، سراسیمه به همراه مسعود بدیعی و بهزاد بدیعی به سمت تیزاب که تا قبل از این سنگ بکر بودنش را به سینه می زدیم حرکت کردیم

پای ثابت دلسوزان محیط زیست (کیومرث خامه) قبل از ما به آنجا رسیده بود و به تنهایی با حریق دست و پنجه نرم می کرد ، شاید تا قبل از این گاهی پیش خود می گفتم : این کیان خامه ای هم دنبال ریا و نشون دادن خودشه اما ...

اما آن شب فهمیدم عشق به وطن و طبیعتش خیلی بیشتر از اونه که بشه این عشق رو با ریا تفسیر کرد

پهنه وسیعی از طبیعت تیزاب به علت ندانم کاری دستخوش حریق شد

چند ساله دیگر باید صبر کرد تا اینجا دوباره به حالت اولش برگرده ؟

چند ساله دیگه این خال سیاه بد ترکیب جای خودش رو به سبزی خواهد داد ؟

انگار همه چیز دست به دست هم داده تا همین امسال فاتحه طبیعت عزیزمون خونده بشه

تلاش ما و ماموران آتش نشانی تا ساعت ده و نیم شب ادامه داشت و بالاخره آتش فرو نشست ...

خدارو شکر ...!


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 8:29  توسط مهدی حاجی زکی   | 

مدتی است  عده ای از دوستان در پی کشف معایب شهر و در مقابل آن ، محاسن گلپایگان گذران می کنند ، بر هیچ کس پوشیده نیست خوانسار عزیزمان دستخوش بی مهریهای  فراوانی گشته و عن قریب است در مسیر این طوفان به بیغوله ای متروکه تبدیل گردد ...!

اما بیایید دلیل آنرا در خود جستجو کنیم ، نه در محاسن جایی که هیچ سنخیتی با فرهنگ و جامعه ما ندارد

اگر قدری دورتر اندیشه کنیم شهرمان محل تجارت و کار و شاهراه اتصال استانها و شهرهای اطراف بوده اما حال نه تنها این بازار مرکزی  وجود خارجی ندارد بلکه خوانسار عزیزمان مستعمره شهرههایی  چون اصفهان  و گلپایگان  بوده و اگر قدری جلو تر برویم  دور از ذهن نخواهد بود که مترادف روستایی دور افتاده گردیم

سالها پیش زمانی که هاشمی رفسنجانی مستاجر نهاد ریاست جمهوری بود ، سفری به خوانسار داشت که در آن سفر از خوانسار به عنوان دره ای خوش آب و هوا یاد کرد و این تشبیه ظاهرا زیبا ، بلای جانمان شد  تا حداقل در صنعت پیشرفتی نکنیم به بهانه تخریب آب و هوای دره سرسبزمان ...

وقتی فرزندی از این آب و خاک  سردمدار صنعت پارس شد ، دلخوش کردیم که تلسم چند ساله را خواهد شکست اما بازهم آب از آب تکان نخورد

بارها دلسوزان این دیار برای گسترش صنعتش قدم پیش گذارده و با بی مهری  بعضی ، مجبور به سرمایه گذاری در شهر دیگری شدند

شاید بدانید بزرگترین کارخانه تولید اجاق گاز در منطقه  با نام تجاری شعله آبی خوانسار ، در شهر گلپایگان فعالیت می کند ،  بنازم به  غیرت و تعصبش  ...

چندیدن دانشگاه در سالهای اخیر مجوز تشکیل و ساخت گرفت و به لطف عده ای راهی ولایت دیگری شد آن هم به بهانه های مذهبی ، که  اگر چنین و چنان شود حیثیت چند ساله شهرمان به باد خواهد رفت

تنها نمایندگی  خودرو شهرمان را که نگه نداشتیم هیچ ، برای تاسیس نمایندگی سایپا هزاران سنگ اندازی کردیم  و می کنیم  ...

آنوقت که ما پلیس +10 داشتیم  کدام شهر  در منطقه  این نهاد را داشت ؟ چرا گداشتیم مسئولین این نمایندگی مهم تنها به خاطر  اینکه قادر به پرداخت اجاره موسسه خود نبودند آنرا منحل کنند ؟ یک مرد پیدا نمی شد برای رفاه حال همشهریانش با وجود اینهمه مغازه خالی یک دفتر کوچک  بدون هیچ چشمداشتی به آنها بدهد ؟

به آمار اعتیاد جوانان خود نگاه کرده ایم ؟ کاش حال که همه چیز را مقایسه کردید  اینرا هم با گلپایگان که مدینه فاضله  عده ای از همشهریان گشته مقایسه می کردید ؟

چرا به جای آنکه در شهر خودمان خرید کنیم و درآمدمان را در گردش اقتصاد جریان دهیم راهی شهرهای اطراف می شویم ؟

حاج آقای محترم  ؟ چند بار دیگر به مکه بروی و پولت را به وهابی های  عرب بدهی  آدم می شوی ؟ چند بار دیگر کربلا را زیارت کنی  بهشتی می شوی ؟

جوان  خوانساری  ؟ مگر نمی شود در همین خوانسار خودمان قلیانت را بکشی و چایت را همین جا بنوشی که باید راهی ارگ بشوی و عشق و حالت را با صرف درآمدی که  اینجا بدست آمده  آنجا بکنی ؟

آیا این ما نبودیم که باعث شدیم  خوانسار عزیزمان این همه تفاوت  چشمگیر با گلپایگان داشته باشد ؟

آیا تا به حال از خود پرسیده اید چرا گلپایگان آنگونه است و خوانسار اینگونه ؟

چه بر سر خوانسار عزیزمان آوردیم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ساعت 16:16  توسط مهدی حاجی زکی   | 

امروز رفتم تا بگویم دوستش دارم ولی آنجا نبود

رونقی گر بود این رونق دگر حالا نبود

 

از درخت خانه بگرفتم سراغش ، خشک شد !

یعنی آن یار صمیمی ؛ حال ؛ در دنیا نبود

 

از صبا پرسیدم آیا دارد از یارم نشان ؟

قطعه سنگی را نشانم داد ، کو بابا نبود ...!

وقتی نباشد , تازه می فهمی که چه رنج عظیمی را متحمل می شوی . بغض سنگینی هر روز گلویت را می فشارد و احساس می کنی ستون اصلی زندگی ات فرو ریخته است.
آرزویت این می شود که ای کاش هیچ نداشتم , ولی یک پدر خوب , یک ستون اصلی برایم مانده بود . همه درها را می زنی , اما هیچ کجا عاطفه و محبت خاص پدر را نمی یابی.
از این روست که ایتام هم روحیه حساس تری دارند و هم خداوند متعال برایشان حق خاصی به گردن اطرافیان گذاشته است.
بیایید دست هایمان را بالا ببریم و در این روز ویژه و خاص , روز تولد مولا علی (ع) از درگاه الهی بخواهیم :

خدایا , چراغ هیچ خانه ای بی حضور پدر خاموش نشود , الهی آمین .

ولادت با سعادت مولای عاشقان ، امير مؤمنان ، علی (ع) و روز پدر مبارک باد


+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 8:52  توسط مهدی حاجی زکی   | 

با به صدا در آمدن آژیر ماشین آتش نشانی کنجکاو شدم علت رو جویا بشم

متاسفانه آتش سوزی عظیمی امروز اتفاق افتاد

و باعث از بین رفتن پهنه وسیعی از منابع طبیعی شد

قدری را به لطف ایجاد سد خراب کردند !

قدری را مسافران مهربان !

قدری را همشهریان بی مسئولیت !

و امروز قدری را یک از خدا بی خبر با ندانم کاری

در منتهی الیه سمت چپ تاج سد ، پهنه وسیعی از کوهپایه زیبای خوانسار دستخوش حریق شد

هم آنجایی که اگر قدری بالاترش را نگاه کنیم غده چرکینی تسلسل رشته کوه زیبا و استوارمان را بر هم ریخته

غده چرکینی که برای سودجویی بارها مورد انهدام دینامیت قرار گرفت و بیشتر شبیه معدنی متروکه است ...

یکی جواب این طبیعت بی زبان رو بده ...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:40  توسط مهدی حاجی زکی   |