چـــِـل چُو

سالهاست شهر عزیز مون خونسار با این انتقاد رو بروست که در فصل پاییز و زمستان این شهر شبیه شهر ارواح می شه

اما امسال اتفاق جالبی افتاد

گویا این بار نه به حکم قضا و قدر و عادت هر ساله

بلکه به لطف مسئولین ،  شهر عزیزمان به شهر ارواح تبدیل می شود

دستمریزاد ، ایوالله ، دم شما گرم

حالا بنده موندم خودمون باعث این رخوت و سستی هستیم یا این مقوله یک مقوله سنتی و دیرینه است که حل شدنی نیست که نیست

اگه هم بخواد بشه از الان اداره محترم برق نمیزاره

همشهریان عزیز توجه کنند از روز اول مهر سر ساعت سه بعدازظهر آب گوشت خورده به رختخواب رفته باشند و الا مجبورند سیاهی شب رو در سکوتی مرگ بار تجربه کنند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:18  توسط مهدی حاجی زکی   | 

فیلم "قصه‌هاي يك زندگي" آخرين ساخته حسن هدايت درباره صادق هدايت می باشد ، یکی از اپیزود های این فیلم به نام تاریکخانه در شهر خوانسار اتفاق افتاده و برگ زرین دیگری است در سند چندین هزار ساله شهر عزیزمان خوانسار ، سالها پیش این داستان را در کتاب سگ ولگرد اثر زیبای صادق هدایت خونده بودم و با دیدن فیلمش نقطه های کور داستان صادق هدایت در ذهنم روشن شد

پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید ، این فیلم دیروز ( چهارشنبه) وارد گیشه نمایش خانگی شد ،  برای تهیه اون می تونید به ویدئو کلوپهای سطح شهر مراجعه کنید

اين فيلم حق‌شناسي كوچكي است از صادق هدايت، نويسنده بزرگي كه هميشه دچار اجحاف بوده است.   در اين فيلم گوشه‌اي از توانايي اين نويسنده  منعكس شده و  فرصتي فراهم شده تاعلاقمندان به اين نوع فيلم‌ها به تماشای  اين آثار بنشينند   شرايطي مهيا شده تا افراد بيشتري اين فيلم را ببينند. در "قصه‌هاي يك زندگي" كه در سه اپيزود به زندگي و آثار صادق هدايت مي‌پردازد بازيگراني چون بهروز شعيبي در نقش صادق هدايت و ارژنگ اميرفضلي، فرهاد بشارتي به ايفاي نقش مي‌پردازند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط مهدی حاجی زکی   | 

به نظر شما ورودی  شهر ما کجاست ؟

معمولا ورودی  هر شهر  رو نسبت به  ورودی از سمت  استان می سنجند ، با این حساب ورودی اصلی شهر بلوار نماز  و اولین میدان شهر میدان سپاه ، و به ترتیب 22بهمن و میدان امام ...

جاذبه های گردشگری  شهر ما که بیشتر از همه به اونها فخر می فروشیم و هر جا کم میاریم میریم سراغ اونها کجان ؟

درست حدس زدید ، گلستانکوه و اطراف اون ، سد باغکل ، تیزاب ، بیشترین چشمه ها و قنوات ، پارک ملی  سرچشمه  و تفریحگاههای اطراف اون که تماما در قسمت جنوبی شهر قرار دارند

اماکن قدیمی و بافت سنتی شهر ما کجاست ؟

مسجد جامع ، امامزاده احمد ، خانه ابهری ها ، منزل حبیبی ها ، بقعه باباپیر و امامزاده سید محمود (باباترک) ، اینها عمده اماکن باارزش ما هستند که  باز هم در جنوبی ترین نقطه شهر قرار گرفته اند

ادرات مهم دولتی شهر ما کجاست ؟

فرمانداری ، شهرداری ، دادگستری  ، گاز  و برق  ، دفتر امام جمعه  ، سپاه پاسداران ، و...  نیز در قسمت جنوبی شهر موسوم به محله بالا قرار دارند

قصد من از طرح این سوالات مقایسه  ناسیونالیستی و قدیمی محله های خوانسار نیست  ، قصد ندارم بحث از مد افتاده ای به نام محله بالا و محله پایین رو پیش بکشم چرا که تمام این دیار سرای من است  ( به قول دوستی ،  مگه سرتاسر خونسار چقدره ؟)

اینها سوالهایی بودند که نیمه اول معادله ما رو کامل می کنند ، اما نیمه دوم  که در ذهن بنده مجهول بوده و به جای آن X   را می گذارم ...

به نظر شما  قدر و منزلت این همه امکانات  به خوبی ادا شده و یا می شود ؟

اینها مقدمه ای بود بر یک نگرانی  یا شاید هم گلایه

تا به حال دقت کردید  :  لوازم تزئینی  جدید و نو اول به میدان امام می رسد و بعد اگر مناسبتی بود همانها را تعمیر و  تجهیز کرده و به میدان 22 بهمن می آورند ، جشنهای شعبانیه چراغهای جدیدی  میدان امام را زینت داد ، خوشمان آمد قشنگ بود ، پیش خودم گفتم کاش فلکه مارو هم از این چراغها بزنند ، دیروز به آرزوی خود رسیدم همان چراغهایی که میدان امام را مزین کرده بود ،  حالا روشنی بخش فلکه ما بود ...

شاید بگویید آنجا مرکز شهر است  ، پس مرکز توجه نیز باید باشد  !

بر اینکه میدان امام مرکز شهر است شکی نیست اما هر کس وارد شهر می شود اول ورودی را نگاه می کند بعد به مرکز می رسد  ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:41  توسط مهدی حاجی زکی   | 

فحاشي به سبك محلي :

برو بچ محله هاي خوانسار بسته به نوع آب و هوا و طرز تفکر و تربیت هنگام دعوا چنین برخورد می کنند :

قبل از اینکه بخونید خواهشا جنبه داشته باشید و ناراحت نشید این فقط یه طنزه همین :

مورزون  : بي ادب ، بی شوووووور تو واقعا عقلتو از دست دادی ، می فهمی چی می گی  خیلی بدی خیلی ...بدبدبد ...

خیابان شهدا  : وطن فروش ، خود فروخته بی اصل و نسب ، فاشیست تند رو ، تو حق شرکت تو انتخابات بعدی رو نداری  مزدور لیبرال خود فروخته

صفاییه :  تو فرهنگ لغات این برو بچ عمرا اگه فحشی پیدا کنید اصلا کلمه ای به نام فحش تو دیکشنری اینا تعریف نشده

محل کیزگر : ............................................ ( کلا سانسور شد )

محل رئیسون : الهی  گیتارت بشکنه ، الهی تا آخر عمرت تک و تنها و بی کس  بمونی  الهی سوسک بشی ، دیگه دوستت ندارم ، خیلی ...  ( ماشالله  عین تیربار ژ-3  فحشهای با کلاس به هم می دن )

منظریه : به من گفتی  ..... و......... خودتی و جد و آبادات ( به همین سادگی و راحتی البته بعد از اون چند ساعتی زد و خورد و چاقو چاقو کشی )

فحاشی دانشجویی :

دانشگاه پیام نور : خیلی پستی ، خیلی نامردی ، چرا با احساسات من بازی کردی  من خودمو می کشم ...

( البته نمی کشه  ، نگران نباشید ...)

دانشکده ریاضی  کامپیوتر :( به دلیل  مجاورت با بیابون  این بروبچ هرچی از دهنشون در بیاد می گن  خجالتم نمی کشن : ........ هر کاری کردم یکشو بنویسم روم نشد ......... وای ی ی       خدا مرگم بده )

فحاشی وبلاگی : فکر کردی خیلی خوشگلی که عکستو می زاری بالای وب ، سیاه بدترکیب ، خوب شد وبلاگ درست شد تا تو و امثال توی  عقده ای  ، خودتونو نشون بدین از هرچی وبلاگ نویس عقده ای بدم میاد ، حالم از همتون به هم می خوره ، خیلی ... ( بسه دیگه بابا ... هرچی من هیچی نمی گم ول نمی کنه  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:5  توسط مهدی حاجی زکی   | 

صدای بانوی اندرونی ، مرا از دریایی از افکار مار پیچ بیرون کشید ، مانند همیشه توالی سخنش اعصاب آرامش را خورد نمود و این بار با آهنگی سهمگین صدایم کرد : مگه با تو نیستم ، پاشو آشغالو رو ببر دم در !

خونسردانه افسار جعبه جادویی را برداشتم و برای دیدار مجموعه ملکوت شماره دو را فشار دادم

آرام عرض نمودم : بانوی من بگذارید این قسمت را ببینم و بعد روانه کوچه گردم اما ...

اما حرفم ناتمام مانده بود که  کیسه سیاه  زباله بر روی سینه ام سنگینی کرد ، طفل کوچکم نیشش را تا بنا گوش باز نمود و ذوق کوچه رفتنش را به رخم کشید و اینگونه نجوا نمود : بابا پاشو بریم دیگه ، یه بستنی عروسکی هم برام بخر باشه ؟

حرفی برای گفتن نمانده بود ، همچون همیشه تسلیم خواست  خداوند گار خویش گشته و راهی شدم

به جایگاه همیشگی رفتم  ، اما قبل از اینکه بخواهم باری را که بر روی دستانم سنگینی می نمود ، سبک نمایم نوشتاری غریب و شاید هم قریب ، از خواب غفلت بیدارم نمود :

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد

دهان به لیچار گشودم تا بگویم لعنت بر همه کست که ...

ندایی مرا به خود آورد کی مردک چه می کنی ؟ در این ماه مبارک این چه گفتار است ؟

راهی کنار گذرگاه شهر گشتم تا این بار سنگین ،  در جایی مجاز گذارم

هر جا قدم گذاردم که جایگاهی مجاز مي بود ، محفظه ای نیافتم که هیچ ،! همان نوشتار با لحنی محترمانه ، بر بنری  دیدم  و دست از پا دراز تر بازگشتم

تنها دوچیز عایدم گشت ، یکی آنکه کودکی فسقلی مرا با آنهمه ید  بیضاء خام نمود و  دو بستنی عروسکی به گردنم نهاد

و دیگر آنکه از دیدار قسمت هفدهم ملکوت بازماندم

شما بگویید با این کیسه سیاه کجا روم ؟ به که گویم درد خویش ؟ کین درد مشترک ، همه از لطف بلدیه شهرمان است و بس ...

این عکس ربطی به پست امروز نداره فقط جهت یاد آوریه این شبهاست ...

این شبها ...

دعا یادتون نره ، دلتون شکست مارو هم دعا کنید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:35  توسط مهدی حاجی زکی   | 

خدا پدرو مادر این گوگل رو بیامرزه که باعث شد بدون هزینه شهر عزیزمون رو از نگاهی تازه ببینیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:10  توسط مهدی حاجی زکی   | 

سال 1235

مرد : تیر بیگنیه  ، چشمادمگوا برنیو ! تا یکی یکی گیساد نکنان آروم نگنان ، (با صدای بلند ) ادکشان وچه ...

زن : آمیز محد تِقی ، احصابدوتن هیرت نکردین حالا ، وچو پسا اولژ به بلند بخندا ، شکرژ بخورت ابی غلط کرو از این مارک شکرا بخورو !

مرد : غلط کرو نیشش طاق نو ، اگه حالا جلیژ نگیران ، پس فردا اژگو بشو از بقالیه ماست جی هاگیرو ، به روح آقاژ خندو ، اژکشان

( بالاخره  با صحبت های زن خونه  ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه )

سال 1295

مرد :حالا ابی همینم بمونده به گه بشه درس ورخونه ، ادکشان ، تیک تیکد کران ، تخصیر من خر و گه اتلان کبری قرون یاد تو دو ؛ حالا هوس درسد کرتی ادکشان ...

زن : حاجی حوالد به خدا حرص نخور ، قلبت از کار وترسوا ، غلطژ کرد ابی از این غلطا ندکرو

مرد : من تا این تیر بیگنیه  نابودژ نکران آروم نگنان ، آخه دت ناحسابی درس خوندنت کود برت ؟

( بالاخره  با صحبت های زن خونه  ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه )

سال 1330

مرد : دانشسرا ؟ چی شید بوات ؟ چه غلطی از داند برنومه ؟ ادگو بشه دانشسرا سر قبر من ؟ گو به گور بابا تو و اون معلمه ( شرمنده به دل نگیرید اون معلمه الان دیگه عمرشو داده به شما ، وجود خارجی نداره ) که این قرتی وازیا نشوند دو ، ادکشان س ( خدا مرگم بده چه بی ادب بودن ها !)

زن : حج میدی ، خودون کنترل کردین ، خدا نکرده یه وخ سکته ای چی بیدخوسدین ، دسمون بند گنو ، حالا یه غلطیژ بکرت شما ببخشدین

مرد : آخه زن من چه جوری زیر بار این ننگ بشان ، چه طیر سر بلند کران پلی مردم

( بالاخره  با صحبت های زن خونه  ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه )

سال 1380

مرد : اوغور ؟ گورد گو بشه ؟ این چه وعضیو ؟ با شلوارک و شوی به این تنگی کاشه تیر بیگنیه ؟ ( منظور شلوار برمودا و مانتو خیلی خیلی تنگه ، از این مانتوها که شبیه جلیقه نجات کلی پستی و بلندی داره )

ادکشان وچه ...

زن : چرا سر بچه داد می زنی ؟ الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا همینطورین )

مرد : همه غلط زیادیژون بکرتی ، دت من نباید اینجوری بو ؛ لا اقل یه ذره شلوارد زیرتر کش وچه ؟

نژگو نژگو ، وتر گنا بکش بالا... بکش بالا ...

سال 1400

زن : دخترم حالا بابات یه غلطی کرد ، تو ببخش ، اعصاب خودتو داغون نکن عزیزم ، به فکر خودت نیستی فکر ریملت باش که داره می ریزه تو چشات ، لاک ناخونتم خراب شد  عزیزم

بابات هم قول می ده  تو كاري كه بهش مربوط نيست دخالت نكنه

( بالاخره  با صحبت های زن خونه  ، دختر خونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای  گناهکارشو می بخشه )

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 9:41  توسط مهدی حاجی زکی   |