چـــِـل چُو

صدای بانوی اندرونی ، مرا از دریایی از افکار مار پیچ بیرون کشید ، مانند همیشه توالی سخنش اعصاب آرامش را خورد نمود و این بار با آهنگی سهمگین صدایم کرد : مگه با تو نیستم ، پاشو آشغالو رو ببر دم در !

خونسردانه افسار جعبه جادویی را برداشتم و برای دیدار مجموعه ملکوت شماره دو را فشار دادم

آرام عرض نمودم : بانوی من بگذارید این قسمت را ببینم و بعد روانه کوچه گردم اما ...

اما حرفم ناتمام مانده بود که  کیسه سیاه  زباله بر روی سینه ام سنگینی کرد ، طفل کوچکم نیشش را تا بنا گوش باز نمود و ذوق کوچه رفتنش را به رخم کشید و اینگونه نجوا نمود : بابا پاشو بریم دیگه ، یه بستنی عروسکی هم برام بخر باشه ؟

حرفی برای گفتن نمانده بود ، همچون همیشه تسلیم خواست  خداوند گار خویش گشته و راهی شدم

به جایگاه همیشگی رفتم  ، اما قبل از اینکه بخواهم باری را که بر روی دستانم سنگینی می نمود ، سبک نمایم نوشتاری غریب و شاید هم قریب ، از خواب غفلت بیدارم نمود :

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد

دهان به لیچار گشودم تا بگویم لعنت بر همه کست که ...

ندایی مرا به خود آورد کی مردک چه می کنی ؟ در این ماه مبارک این چه گفتار است ؟

راهی کنار گذرگاه شهر گشتم تا این بار سنگین ،  در جایی مجاز گذارم

هر جا قدم گذاردم که جایگاهی مجاز مي بود ، محفظه ای نیافتم که هیچ ،! همان نوشتار با لحنی محترمانه ، بر بنری  دیدم  و دست از پا دراز تر بازگشتم

تنها دوچیز عایدم گشت ، یکی آنکه کودکی فسقلی مرا با آنهمه ید  بیضاء خام نمود و  دو بستنی عروسکی به گردنم نهاد

و دیگر آنکه از دیدار قسمت هفدهم ملکوت بازماندم

شما بگویید با این کیسه سیاه کجا روم ؟ به که گویم درد خویش ؟ کین درد مشترک ، همه از لطف بلدیه شهرمان است و بس ...

این عکس ربطی به پست امروز نداره فقط جهت یاد آوریه این شبهاست ...

این شبها ...

دعا یادتون نره ، دلتون شکست مارو هم دعا کنید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:35  توسط مهدی حاجی زکی   |