چـــِـل چُو

سرما تا مغز استخانمان را به لرزه انداخته بود و سوار بر رخش بنزینی خویش راهی منزل بودیم ٰ گاهگاهی تریلی بزرگی از کنارمان عبور می کرد و گرمای اگزوزش گونه های سرخ شده از سرمایمان را نوازش می داد !

انگار دلمان نمی خواست از جلوی اگزوزش کنار برویم

حتی به قیمت از دست دادن جانمان ...

پ .ن :

نمی دانم چرا این را نوشتم ! فقط احساسی خفته پشت آن نهفته دیدم و هر چه به ذهنم رسید فقط ؛ نوشتم

همین !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ساعت 16:55  توسط مهدی حاجی زکی   | 

539 سال قبل از میلاد در چنین روزی ؛ هنگام فتح بابل بدست کوروش بزرگ  جد بزرگوار بنده قرار داد اجاره منزلش در بلخ ، به اتمام رسید و صاحب منزل پیغام فرستاد که قادر نیست با شرایط قبل قرارداد را تمدید نماید ؛  جد بیچاره بنده سر زمستان با دوسر عایله  مجبور گشت از این منزلسرا به آن منزلسرا  به دنبال  خانه جدید بگردد

اخر سر موفق شد منزلی دربست از قرار پنج سکه طلا و ماهیانه دو پول سیاه اجاره نماید

حال بعد از گذشت این همه سال نتیجه دلبندش به همان مرض دچار گشته و مدتی است آلاخون والاخون این بنگاه و آن بنگاه است ؛ بالاخره  منزلی اجاره کردیم با پنج ملیون تومان ودیعه و ماهانه سی هزارتومان  

اوضاع خانه استیجاری بد جور به هم ریخته و موجران محترم ؛ بد فرم خون مستاجر را درون شیشه می کنند

از روی غیض و غضب آهی کشیدیم و پیش خود گفتیم :

بزار این منازل مسکن مهر درست بشه اونوقت صاب خونه چراغ ورداره و دنبال مستاجر بگرده تا حالش جا بیاد

قدری فکر کردیم و دوباره گفتیم :

بزک نمیر بهار میاد

یعنی آنوقت که این منازل درست شد ما زنده ایم که کلیدش را تحویل بگیریم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:22  توسط مهدی حاجی زکی   | 

یادمه مجرد که بودم تو مجالس عذاداری آقا امام حسین وقتی روضه حضرت علی اصغر خونده می شد فقط نگاه می کردم و انگار نه انگار ظلمی به این طفل معصوم روا شده  

کم کم ازدواج کردم و بچه دار شدم

یادمه  پسرم  شب  دوم محرم  به دنیا اومد

اون سال محرم یه محرم دیگه بود ٰ یه حال و هوای دیگه داشت

وقتی اسمی از باب الحوائج علی اصغر (ع) می اومد بی اختیار مثل بارون بهار زار می زدم و گریه می کردم 

دست خودم نبود !

تازه فهمیدم تا پدر نباشی  درک نمی کنی  ؛ بچه یعنی چی  ؟ اولاد یعنی چی ؟ پاره تن چیه ؟

درک این موضوعات تنها از عهده کسی ساخته است که پدر یا مادر باشه 

شمایی که مجردین  ! زیاد به خودتون فشار نیارید چون درک نمی کنید

دیروز یکی از دوستان مطلبی نوشته بود که پدری بچه 9ساله خودش رو مورد آزار قرار داده بود و طقل بیچاره رو به باد کتک  گرفته بود

از دیروز تو حال خودم نیستم ، اونقدر ناراحت و دپرس شدم که  شدم شبیه جنازه نه غذا می خورم و نه یه خواب درست و حسابی رفتم

روحم خیلی خسته است خیلی !

تازگیها چرا ما بزرگترها اینجوری شدیم ؟

صفحه حوادث رو خوندین ؟ می دونید چه جنایتهایی در حق بچه ها مون روا می شه ؟ می دونین از هر 50تا قتل  10تاش بچه های کوچیک زیر ده ساله که به دست والدین سنگدل و بی رحم به قتل می رسن ؟

به چه جرمی  ؟

فقط به خاطر اینکه  بچه سرو صدا می کنه و من پدر اعصاب ندارم ؟

یا به خاطر اینکه بچه خرج داره و من توان دادن خرجش رو ندارم ؟

پس برای چی این موجودات بی گناه رو به این دنیای بی رحم میاریم ؟

خیلی حالم بده

خیلی ...

دیگه بیشتر از این نمی تونم ادامه بدم ...

قضاوتش با شما !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط مهدی حاجی زکی   | 

این نگارش  شاید روزی  حقیقتی باشد انکار ناشدنی ، و شاید ساخته و پرداخته ذهن علیل نویسنده ای است که  در هزار دالان تاریخ گم گشته و او را راهی برای گریز نیست

سال 1245 هجری قمری  - تهران  مدرسه درالفنون :

عبادالله خان صولتی ، دانش آموخته درس جغرافیا و شاگرد ممتاز مدرسه دارالفنون در محضر استاد میرزا حسن سماک باشی هنگام برسی نقشه های  جغرافیا ؛ در تالار جغرافی میرزا تقی خان فراهانی ، به  نقطه کوری برخورد که  مصادف شد با کشفی عظیم ، کشفی که کم از کشف قاره پهناور آمریکا توسط میرزا کریم خان سورچران معروف به کریستف کلمب نداشت

عبادلله خان صولتی ، در زیر پونز اتصال نقشه به دیوار تالار چشمش به نقظه ای خورد که تا به حال در کتب جغرافیا نه نشانی از آن دیده و نه نامی از آن شنیده بود ، اثرات ناشی از زنگ زدگی پونز مذکور نام این نقطه را مخدوش نموده و تنها چند حرف از نام آن عیان بود که هر چه در کتب قدیم و جدید کاوش نمود چیزی از آن یافت نشد که نشد

موضوع را با میرزا حسن خان سماک باشی  مطرح نمود تا شاید استاد مسلم جغرافیا و دست راست حضرت همایونی در اداره سرحدات  دربار، نشانی از آن بداند و بازگوید اما دریغ از یک نشان!

حتی اداره مالیه  نیز که ریز ودرشت سرحدات را جهت اخذ مالیات  و پرداختن به امور رعیت در اختیار داشت نیز از وجود آن بی اطلاع بود

معلوم بود این ایالت مکشوفه تا کنون ریالی مالیات نداده و اتصالی نیز به دربار شاه نداشت

با پیگیریهای مستمر،  مستشاران خبر از وجود چنین ولایتی آورده و عرض نمودند : ولات مذکور آب و هوایی بسیار دلربا داشته و در دره ای سرسبز و از غرب مشرف به سرحدات عباسیان است و امور آن را خوانین بومی عهده دار هستند

نام ولایت مکشوفه را نیز خوانیسار عنوان نمودند

نمی دانم از بخت بد بود یا از بخت بلند و اقبال خوش مردم این سرزمین ، که تا آن زمان هیچ احد الناسی خبر از وجود چنین نگینی نداشت!

از آن به بعد دولت مرکزی  ، که  به تعداد رعیتش مفت و مجانی اضافه شده بود و مالیات رسیده اش به جهت خوشی آب و هوا و کشت و کار رعیت  به حد کفایت می رسید ، جز برای تفریح و تفرج در ولات مذکور  کاری برای ان نمی کردند و روز به روز اوضاع طبیعی آن دستخوش تخریب کسانی می شد که هراز چند گاهی، به قصد شکار و سیاحت شهر مکشوفه را زیر سم اسبانشان درمی نوردیدند ، پادشاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا از خوشی اقبال دوباره نام و نشان ولات مذکور در زیر پونز قرار گرفت 

آنجا بود که  به سبب وجود پونز ، این شهر از حملات هوایی دولت بعث در زمان جنگ هشت ساله در امان ماند

اما گویا هنوز کسی پیدا نشده تا ان پونز کذایی را دوباره بردارد و نام و نشانش را جهانی کند تا نیم نگاهی هم به آن بکنند و برای تفریح هم شده یک سری به آن بزنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:47  توسط مهدی حاجی زکی   | 

گزارش تصویری - اختصاصی چل چو - از مانور آتش نشانان خوانساری :


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:1  توسط مهدی حاجی زکی   | 

این روزها ....................من به هیچ دردی نمیخورم این درد است که از هر طرف به من میخورد..........



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 14:57  توسط مهدی حاجی زکی   |