چـــِـل چُو


این روزها مغزم هنگ که می کند شروع می کند به بافتن! گاهی آنقدر می بافد که مجبور میشوم بشکافم اما بعدکلافی سردرگم دارم که دیگر به درد بافتن نمیخورد :

آن روز که تخم مرا ملخ خورد؛هیچ کس نبود تا فلاسفه را متهم کند به یاوه گویی!

از دیوارچین تا دیوار همسایه شاید فرسنگها راه باشد؛ اما گرسنگی مردم سیل زده استان هونان را بهتر از شکمهای خالی همسایه درک می کنیم!

سکوت که می کنی صدای مرگ میدهم...!

نشستم تا گذر پوست به دباغ خانه بیافتد! افتاد ولی روزگار پوستت را کنده بود؛خودت آمدی!

روی سبیل شاه نقاره نمیزنم! اما دلم به قیمت دنیا نمی دهم.


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:57  توسط مهدی حاجی زکی   |