چـــِـل چُو


با درود فراوان 

يادتونه چند وقت پيش در مورد كلاهبرداري هاي عابربانكي باهاتون حرف زدم

جديدا" برنامه هايي از رسانه ملي پخش مي شه كه ضمن آگاهي دادن به بعضي ها در مورد اين نوع كلاهبرداري ها به نوعي آموزش كلاهبرداري براي كلاهبرداران محترم مبتدي هم هست!

خود بنده با ديدن اين برنامه ها كلي به معلومات عمومي كلاهبرداريم اضافه شده!

يه نمونه كلاهبرداري جديد به تازگي كشف شده كه ضمن خداحافظي توجه دوستان كلاهبردار و علاقه مندان به كلاهبرداري رو به اون جلب ميكنم :

چوپاني دوست داشتني و محترم با صدها راس گوسفند در بياباني خوش آب و علف روز ها را به شب و شب ها را به روز مي رساند 

سرظهر است و چوپان وضو گرفته و به نماز مي ايستد از دور سواري سبز پوش به اون نزديك مي شود 

چوپان نماز را خلاصه نموده و در انتظار سوار مي نشيند 

سوار نزديك مي آيد سيمايي زيبا دارد و به سبك اعراب لباس پوشيده است !

چوپان مي پرسد:  شما كه هستيد آقازاده؟

- مرا نمي شناسي؟ من عباس ابن علي ابن ابيطالبم!!

چوپان سر از پا نمي شناسد و ركاب جوان را مي گيرد و زار زار گريه مي كند 

سوار از اسب پياده مي شود و چوپان را در آغوش ميگيرد و از مشكي كه همراه دارد آب مراد مي دهد 

چوپان آب را مي خورد و دراز به دراز خواب به خواب مي رود ...

نيم ساعت نمي گذرد كه همه ي گله را بار كاميون كردند و چوپان در خواب ....

گمانم بايد از حالا به بعد از ائمه هم كارت شناسايي بخواهيم ...

پ.ن:

اين داستان اينگونه كه نقل مي كنند واقعي بوده حتي اگر واقعي هم نباشد زياد دور از ذهن نيست 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:32  توسط مهدی حاجی زکی   |